مثل صبح یکشنبه‌ای سوگوار

«وقتی بقیه‌ی بچه‌ها یاد می‌گرفتند کلمه‌ها را
هجا کنند، من اسم‌های معشوق‌هایم را
می‌شمردم، مخصوصن یکی‌شان را که
با گناه جسم، تعمید یافته بود،
هنوز کودکی بیش نبودم
که در زیباترین زمین‌ها،
در جعبه‌ی بازی شن
شاه‌زاده‌ای ‌فراموش‌شده بودم
به من تجاوز شد،
جایی که مار کبری بر دور بدنم حلقه ‌زد،
پوست من نرم و صاف
سنگ‌ خارایی تراش‌خورده
پوست یک بچه،
در شش سال و نیمی،
چشمان من بیابانی بود که تو را می‌ترساند،
دستان تو روی سرخ‌پوستان رقصان من
از خواهش انتقام می‌سوخت،
…»
شعر بلند «خاکستری‌های آبی» سروده‌ی ژان پل دُوا، بین سال‌های 1982 تا 1998 سروده شده و رامتین آن را در سال 2009 به فارسی برگردانده است. ژان پل دُوا در سی‌ام ژانویه‌ی 1946 در وَلی‌فیلد ِ ایالت کبک ِ کانادا متولد شد. او در دانشگاه فرانسوی‌زبان مونترال تحصیل کرد، پس از آن، به تدریس زبان فرانسه پرداخت و از سال 1976 تاکنون، بیش از سی کتاب شعر و دو رمان از او منتشر شده است.
دُوا را بیشتر به‌خاطر دو شعر تاثیرگذار و با اهمیتش، «خاکسترهای آبی‌» و «آمریکا، شعری در تصویری سینمایی» می‌شناسند. «خاکستری‌های آبی» برای شاعر خود، جایزه‌ی گاورنر را در 1990 به ارمغان آورد و «آمریکا، شعری در تصویری سینمایی» در سال 1999 منتشر شد که به واقعیت کاری او به‌عنوان یک شاعر می‌پردازد. «خاکستری‌های آبی» شعر بلندی پیرامون یک عشق نامعمول است. این شعر با خشونتی که به خواننده منتقل می‌کند، آسیب‌های جنسی تجربه‌ی کودکی را بیان می‌دارد که میان تنفر و دلبستگی در نوسان است و درنهایت دست به رفتاری جنون‌آمیز می‌زند. راوی بزرگ‌سال که در این اثر، از خاطره‌های خردسالی خود و رویداد دهشتناکی که بر تمام زندگی‌اش تاثیر گذاشته است صحبت می‌کند، هنوز هم در مورد حس خود به کسی که او را معشوق خود می‌خواند و در سرتاسر شعر، او را می‌ستاید، در تردید است، ولی درهرحال این نکته بر او مسلم است که آن مرد هیزم‌شکن که او را دیوانه‌وار دوست می‌داشته، سایه‌ی سنگینی را بر او و زندگی‌اش گسترده است.
مترجم در یادداشت خود بر کتاب «خاکستری‌های آبی» چنین می‌آورد که «نمونه‌ای این‌چنینی از یک شعر را تا به حال نخوانده بودم. شعری بلند که در آن یک نفر با چنین احساسی از واقعیت‌های جسمانی زندگی‌اش، از گذشته‌اش و از عشق سخن بگوید و از روح که قربانی این ناگوارترین حادثه‌ی زمان‌ها می‌شود. راوی کتاب، کودکی‌ست در میان‌سالی که از گذشته حرف می‌زند و چقدر راحت می‌گوید از سختی‌ها و از مشکلات و از زندگی…»
همان‌طور که مترجم نیز از تجربه‌ی خود در مواجهه با شعر سخن می‌گوید، خیلی‌ها در برابر روایت این عشق، وقتی به خود می‌آیند که صورتشان پر از اشک است و مبهوت حتا بدون هیچ پیش‌داوری ممکن، با پسرک هم‌داستان می‌شوند. رویارویی با این شعر بلند و سرشار از حس‌ها و تجربه‌های متناقض، چشم‌اندازی را فرا روی خواننده‌ی خود می‌گذارد که نمی‌توان با حکمی قطعی و ازپیش‌تعیین‌شده از کنار آن گذشت.
«این‌جا فقط کلمه‌ها زنده هستند
کلمه‌ها که تو را مجبور کنند
برگردی،
جایی که خدایان پرسه می‌زنند
در منظره‌ای آبی،
با ساکسیفون می‌خوانند و می‌رقصند،
چشم‌های تو خودکار بودند،
کلمه‌هایت آبی روشن بودند
نسخه‌ی خطی شعرهایی عاشقانه بودند،
که روی هم روی هم نوشته شده بودند،
بارها پیش از آن
تو، که همه‌ی خطرها را به‌خاطر من پذیرفتی،
فریادهای ما از نور،
تیزتر از تبر از میان هوا
رد می‌شد
تو همیشه می‌گفتی این آخرین‌بار است،
اشک‌های آبی‌ات،
از آن زمان دیگر رنگی همانند آن‌ها ندیده‌ام،
شانه‌هایت را می‌گرفتم
تکان‌ات می‌دادم،
مانند منظره‌ی درهم‌آمیخته‌ی برف
توی گوی‌های بلورین سنگین،
چشم‌هایت برف‌آبی بود،
عاشق برف‌ام به‌خاطر تو
تو و چشم‌های ببرسفیدی‌ات،
اما تو خیلی جوان بودی
و من خیلی پیر،
بگذار کلمه‌ها ببارند،
تو عاشق من بودی
من عاشق تو بودم،
اما من فقط شش سال و نیم‌ام بود،
در هم‌آغوشی رسوای بدن‌های‌مان،
برایم آوازها زمزمه می‌‌کردی،
آوازهایی که محبوب بودند،
تو چیزی را به من دادی که
دیگران سعی می‌کردند از من بگیرند،
چشمانی مانند غروب خورشید‌ داشته باشی،
وقتی ونیز خسته از بار ِنور       درهم فرو می‌شکند،»

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.