نیامدم که بمانم

یغمای گلرویی ترانه‌سرا را کمتر کسی است که نشناسد. اگر هم شناخت بیشتری لازم باشد، می‌توان به یاری فضای مجازی، سری به وب‌سایت شخصی او زد و هر آن‌چه را که باید در مورد او دانست. شاید بهتر باشد بگوییم هر آن‌چه که گلرویی ضرورت آگاهی‌اش را تشخیص داده، در این وب‌سایت وجود دارد. از جمله داده‌های موجود در این وب‌سایت، مجموعه‌ی شعری با نام «گفتم بمان! نماند…» است که بیست و پنج شعر را در خود جای داده است.
یغما از نسل پنجاه است که چون هر پنجاهی دیگری، با نابه‌سامانی‌های سال‌های انقلاب، جنگ و اصلاحات تا به این‌جا پیش آمده است. او هم چون بسیاری دیگر زندگی شخصی‌اش به تاریخ کشورش گره خورده است. اگرچه یغما خود را در وب‌سایت شخصی‌اش با عنوان‌های شاعر، ترانه‌سرا، نویسنده، مترجم، فیلمنامه‌نویس و عکاس مورد خطاب قرار داده است، ولی کمابیش همه‌ی ما او را با ترانه‌هایش می‌شناسیم. هرچند آقای گلرویی بیشتر می‌پسندد مردی هزارچهره به چشم آید.
درهرحال، او نخستین تجربه‌هایش در حوزه‌ی زبان را با شعر پیش برد و نخستین مجموعه‌ی شعر او با نام «گفتم بمان! نماند..» در سال 1377 به چاپ سپرده شد و حالا هم نسخه‌ی الکترونیکی آن در دسترس مخاطب قرار دارد. مجموعه‌ای که هرچه زیر و رویش کنی نمی‌توانی یک شعر با استانداردهای حداقلی بیابی تا به خواننده‌ی این سطرها بگویی، این نمونه از شعرهای یغما گلرویی واجد شاعرانگی است.
کم نیستند ترانه‌هایی که هرازگاهی از یغما زیر لب زمزمه می‌کنیم و موجب می‌شوند تا او را به‌عنوان ترانه‌سرایی حرفه‌ای در سطح خود تحسین کنیم، ولی چه می‌شود که هرکس دست به قلم دارد یا شعر را در جوانی آزموده است، اگر این صاحت برای او نیست آن را رها نمی‌کند و مصرانه بر شاعربودگی پای می‌فشرد؟ در این مجال صحبت بر سر ورود به شعر است و این‌که چه مولفه‌هایی یک شاعر را حرفه‌ای می‌سازد و از سوی دیگر، چگونه است که نام و آوازه، بی‌اجازه‌ی استانداردهای شعری، همه‌کس را دعوت به جرگه‌ی شاعران می‌کند.سطح رقیقی از رمانتیسیسم خام‌اندیشانه به‌اضافه‌ی دایره‌ی واژگانی کم‌مایه، با سطربندی‌های مبتدی و روایتی خطی که به خاطره‌نویسی و عاشقانه‌نویسی پهلو می‌زند، خود را چون وهمی نوستالژی‌زده در سرتاسر این دفتر شعر پخش کرده است. اگرچه با نگاهی به چند مجموعه‌ی شعر دیگر گلرویی چون «مگر تو با ما بودی!؟»، «این‌جا ایران است و من تو را دوست می‌دارم» و «دیوارنوشته‌های انفرادی» و آثار دیگری از این دست، می‌توان به این نتیجه رسید که کمابیش خرده‌گیری‌هایی که به مجموعه‌ی نخست وارد است، درباره‌ی مجموعه‌های بعدی هم صدق می‌کند.
سنت شعر فارسی زبان‌زد هر گوشه‌ای از جهان است و هر ایرانی شاعرانگی را سرشته در خون و رگ خود می‌داند، ولی میان شعرواره‌های دلتنگی و عاشقانه‌های لحظه‌ای و شعر حرفه‌ای تفاوت بسیار است. فضای بیمار نشر و تاسف‌بارتر از آن، مجموعه‌ی کم‌مایه و خموده‌ی اهل ادب و منتقدان، این فرصت را فراهم می‌آورد تا بدون هیچ بازدارنده‌ی مثبت و یا منفی، هر فرد در هر جایگاه اجتماعی، دفتر یا دفترهایی را به نام خود منتشر کند که البته انگار به جایی هم برنمی‌خورد چراکه چشم تیزبین و عقل و قلم آزموده‌ای نیست تا این فضا به همگونی یک فضای پویای ادبی برسد. مساله‌ی دیگر تفاوت بین ترانه و شعر است. باید این نکته را در نظر داشت که هر کدام از دو حیطه‌ی ترانه و شعر جایگاه منحصر به خود را دارند و اگرچه در مواردی به هم پهلو می‌زنند و گاهی از شعر به‌عنوان متنی با قابلیت ترانه استفاده می‌شود، ولی نباید این قضیه را دور از نظر داشت که در هر صورت این دو حوزه واجد قابلیت‌های مختص به خود هستند. شاید یک شاعر بتواند یک ترانه‌سرای خوب هم باشد و یا یک ترانه‌سرا شاعر هم باشد، ولی این همیشه صادق نیست. گرچه قرار نیست مرزی برای کسی قائل شد، ولی بازدارنده‌های خودبه‌خودی هر صنف هنری می‌توانند کنترل‌کننده‌های خوبی برای کیفیت باشند.
این‌طور به نظر می‌رسد تا آن‌زمان که نسبت به چنین رویه‌ای روادار باشیم، هر روز به تعداد این کتاب‌ها افزوده می‌شود و به این‌گونه نمی‌توان به آینده‌ی شعر امید بست.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.