در مقام صبر

در یک اتاق، در جایی در بسته در خانه­ای، مردی آرمیده است و زنی بالای سر او نام­های خداوند را تکرار می­کند. زن گاهی هم حرف می­زند و برای مرد ماجراهایی را تعریف می­کند، مرد اما هیچ واکنشی نشان نمی­دهد. انگار نه انگار که کسی با او حرف می­زند. او نمی­شنود. در کماست و بیرون نیامده… گلوله­ای به او اصابت کرده است و هنوز آن‌جاست. مرد خوابیده است و زن در همان اتاقک تاریک، شهرزاد قصه­گوی او می­شود.
زن از مرد می­خواهد که به‌خاطر او و دو کودک معصومش به زندگی باز گردد. جنگ است، از بیرون صدای تیراندازی به گوش می‌رسد و هیچ امنیتی نیست. زن حتا نسخه­ی ملای محل را برای تکرار نام­های خداوند می­پذیرد تنها برای این‌که مردش به‌سوی او باز گردد. با وخیم­تر شدن اوضاع بیرون و نبود هیچ نشانه­ای از حیات و یا بازگشتی از سوی مرد، حرف‌های قصه­وار زن رو به جنون می­گذارد. او دیگر نمی‌تواند خشمش را نسبت به مردی که سال­ها او را برای جنگیدن تنها گذاشته و حالا هم که برگشته به کما رفته است دوام بیاورد. زن شروع به روایت تمام رازهای زندگی­اش می­کند. او رازهایی را بازگو می‌کند که در یک جغرافیای خاص به نام افغانستان هر کدامش کافی است تا سر زنی را بر باد دهد.
در گذشته‌های دور اعتقاد بر این بود که هر کس غم و غصه‌ای بر او بسیار سنگین آمد باید سنگی پیدا کند و برای آن سنگ، روایت­هایش را بازگو کند همان سنگی که به آن، سنگ صبور گویند. در پایان یا سنگ می­ترکد و یا قصه‌گو تاب نخواهد آورد و اگر سنگ بترکد غم­ها تمام خواهد شد. زن مرد را سنگ صبور خویش می­کند. زن هر چه به مرد التماس می­کند او بر نمی­گردد، همه او را تنها می­گذراند و می­روند و زن در هر لحظه­ی زیستش با خطرهای فراوان و مصائبی دست و پنجه نرم می­کند که بر او دشوار می‌آیند. با آغاز داستان­سرایی زن، یک انتقام ریشه می‌دواند و مرد را هدف قرار می‌دهد. زن تمام ناگفته­ها را یکی یکی بازگو می­کند و خودش تا تن‌فروشی پیش می­رود. تن‌فروشی زن اما شکل دیگری دارد.
زن خسته و درمانده و کلافه است. هم در این روزها و هم در سالیان پیش‌تر، گویی امیدی برای ادامه ندارد. صحنه­های هم‌آغوشی زن با یک نوجوان چونان روایت شده است که برای خواننده چیز دیگری قابل تصور نیست. هیچ شهوتی و لذتی در صحنه­های هم­اغوشی او نیست با توجه به این‌که او زنی است که سال­ها از هم­آعوشی با جزییاتی با همسرش محروم بوده است. عقیق رحیمی درباره­ی این بخش از رمانش چنین می­گوید که دلیل این‌که «سنگ صبور» را به زبان فرانسوی نوشته است، محدودیت‌ها و تابوها در زبان مادری‌اش بوده است. اما در زبان فرانسوی، به‌خوبی توانسته است احساسات جنسی یک زن را روایت کند.
واقعیت این است که رحیمی یک استعداد ادبی غیرقابل انکار است، داستان او با استفاده از المان­های بومی، روایتی یک‌دست و خواندنی را به­وجود آورده است که به‌لحاظ فرم روایی شاید نیم­نگاهی نیز به داستان «سنگ صبور» صادق چوبک داشته باشد. عقیق رحیمی در سنگ صبور، از تمام  دردها و امیدهای زنان در حاشیه‌مانده سخن می­گوید، او از مقاومت زنانی سخن می‌گوید که در نقش­های تراژیک باستانی مستدام مانده‌اند به‌طوری که نماد جمله­ای هستند که زن می­گوید: «صدایی که از گلویم بیرون می‌آید، صدای مدفون‌شده از سالیانی دور است.»

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.