فاصله‌ای نیست

«این‌ها تکه‌هایی از بدن من بودند که به دیگری، که به سمت شما پرتاب شدند. فاصله‌ای نیست، چرا که این شعرها تقدیم به هیچ ‌کسی نشده‌اند. من، تکه‌های بدنم را به کسی تقدیم نمی‌کنم، پرتاب می‌کنم. فعلن مساله این است. بدنم باید دوباره رشد کند. بازسازی، آلترناتیو خشم است، خشم سرآغاز است. سرآغاز…»
این کلمه‌ها، حرف‌های پایانی شاعر در دفتر شعری با نام «کتاب خون» هستند. چاپ نخست «کتاب خون» در تابستان سال 1391 توسط باشگاه ادبیات و در فضای اینترنت انتشار یافت. از آرش الله‌وری، شاعر این مجموعه، پیش از این هم در فضای مجازی کتاب «عصبانیت» منتشر شده بود. «عصبانیت» نخستین مجموعه‌ی شعر الله‌وردی، در سال 1386 توسط نشر الکترونیک سایت ادبی عروض، شاعری را به جامعه‌ی ادبی بیشتر شناساند که آرام و پیوسته کار می‌کند و می‌توان به آینده‌ی شعری او امید داشت. این مجموعه بیست شعر را در خود جای داده است که پیش از این و در بازه‌های زمانی جداگانه در محیط سایبری منتشر شده بودند. با بررسی روند شعری آرش الله‌وردی می‌توان به این دریافت رسید که این شاعر، با توجه به نوشتار تئوریک او پیرامون شعر، در حال تعریف و تجربه‌ی یک فضای شاعرانه است که سعی دارد آن را گسترش و ارتقا دهد.
آرش معتقد است که «جامعه‌ی امروز آن‌چه که نیاز دارد نه شعر و شاعر بلکه امر شاعرانه است.» این درست همان‌چیزی است که حتا بدون درخواست شاعر برای بودنش و یا اراده به زیست آن، در هر صورت زیست خود را آغاز کرده است چرا که محیط تولد و پرورشش را یافته است صرفن به این دلیل که امر شاعرانه در حال حدوث خود به خودی است حال چه تئوری و بن‌مایه‌ای برایش بیاوریم و چه از آن غافل باشیم همان‌طور که شعر در فرم ماسبقش، خود به خود مرده است ولی آرش می‌پرسد که مگر چیزی خود به خود می‌میرد؟ بعد هم پای فاشیست و کشتار یک ارتباط دو تایی را به میان می‌کشد بی این‌که به این امر نظر داشته باشد که منظور از مرگ یا میلاد هر چیز صرفن فقدان آن نیست چرا که همان که می‌میرد از پیش مرده است و همان که می‌آید از پیش آمده است. چیزی که در این شاعر بیش از هر چیز نمود پیدا می‌کند، درگیری او با امر حادث است گویی که حتا شعر هم در این میان مساله‌ی او نیست بلکه پس از سرایش است که اتفاق می‌افتد مانند کسی که پس از ارتکاب گناه، خالی می‌شود و حس خود را مزه‌مزه می‌کند و شاید این همان تجربه‌ای است که شاعر را به دوباره سرودن وا می‌دارد.
«زن دارم
زنم شعرهای من را نمی‌خواند
به مادر زنم گفتم که به زنم بگوید شعرهایم را بخواند
مادر زنم گفت: “تو مریضی پسرم!”
گفتم:
“در عذابم.
از استراق سمع آب‌های شبانگاه روی خاک خداوند
از پفک‌های ته‌مانده‌ی آرمان در کف اتاقم
از صدای کشیده شدن دستم روی دست دیگرم در تنهایی‌هام
از بوهای بدمزه‌ی آدم‌های مترو
از لمس نا مانوس دست و موس و کیبورد
از لیسیدن اجباری چرخ گوشت
از ایستادن صبحگاهی پرولتاریایی‌ام در میدان قزوین»

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.