زندگی از در عقب

«آرنج‌هایش را با فاصله می‌گذارد روی میز. انگشت‌هایش را می‌گیرد جلوی بینی‌اش و می‌دانم وقتی چیز خوشی را بو کند دیگر خیالش به هیچ اتفاق و حرفی توی این دنیا نیست. پاهای درازش را کج و کوله و تاخورده توی مکعب تنگ توی میز چپانده. مجموعه‌ی خوشخیالش نمی‌دانم چرا من را به یاد عنکبوت خانگی می‌اندازد. که با احساس مکش جاروبرقی خودش را به کنج دیوار جمع کرده و در انتظار طوفان بزرگ می‌لرزد. به هر حال وضعیت بی‌فایده و رقت‌باری است.»
در این قحطی رمان خوب، «عروسک­ساز» کتابی است که داستان خوبی را روایت می­کند. داستانی که از دنیایی ساده ولی در عین حال پیچیده­ جان گرفته است. دنیای عروسک­ساز پر از سادگی­هایی از روابط است که انگار در مرحله­ای پیچ خورده­اند و حالا برچسب یک رابطه­ی بغرنج را بر خود دارند. این‌بار در این داستان، مرگ خود را در زندگی یک دخترک شانزده‌ساله به شکل دیگری روایت کرده است. این دخترک که در اوج بلوغش پدر و مادر خود را در سانحه­ی تصادف از دست داده است. عروسک می­سازد و آن­ها را به‌عنوان جایگزینی برای افراد مرده و زنده­ی پیرامون خود در نظر می­گیرد و به این شکل پذیرش مرگ را به تعویق می­اندازد. او پس از درگذشت پدر و مادرش، تمام لحظه‌های خود را در دنیای موازی حضور عروسک‌ها می‌گذراند، کاری که مادر به او یاد داده بود. او با آن­ها زندگی می­کند درحالی‌که ناگفته‌های شانزده‌سالگی‌اش را برای عروسک­ها روایت می­کند. در این داستان شخصیت دیگری هم وجود دارد که اگرچه یکی از شخصیت­های فرعی است، ولی حضورش به‌اندازه­ی راوی در سرنوشت داستان تاثیر می‌گذارد. ساسان با شخصیت نخست داستان، روابط پیچیده و در عین حال باورپذیری را در پیش می‌گیرد. حسادت، عشق، نفرت و تحسین، خود در تمامی بخش­های رابطه­ی این برادر و خواهر تنهامانده نمایان می­سازد تا جایی­که دخترک حتا نتوانسته است عروسک برادر را تمام کند و آن ­را هنوز نیمه­کاره گذاشته است.
دخترک هم مانند اغلب هم‌سالان خود از بیان احساساتش به‌صورت مستقیم عاجز است و علاوه‌بر این خط قرمزها هم هستند که به او چنین اجازه‌ای را ندهند پس او دست‌بهکار جستجوی راه دیگری می‌شود. او از دنیای عروسکی خود به‌عنوان یک دنیای موازی بهره می‌گیرد و تمام روایت­های ناگفته­ی ساده و گاهی ممنوعه­اش را با آن­ها در میان بگذارد. گاهی در برخورد با عروسک­ها صداقتی بی­پرده و عریان را به­کار می­گیرد و گاهی عروسک‌ها فقط گوش هستند که بشنوند.
داستان «عروسک‌ساز» در خط اصلی خود چند خرده‌روایت را هم گنجانده است که گاهی این خرده‌روایت­ها نتوانسته‌اند خود را در حجم کلی داستان بگنجانند و با روایت اصلی به هماهنگی برسند. این خرده‌روایت‌ها در این شکل حضور، مانند روایت­هایی مجزا هستند که در این ویران‌گری شخصیتی برساخته از کلیت داستان، راه به جایی نمی‌برند مانند حضور بعضی از شخصیت­ها که در کارکرد داستان نتوانسته­اند خود را از زیر سایه­ی شخصیت‌های دیگر بیرون بکشند و روایت خود را پی بگیرند. این گونه است که آن‌ها در همان سطحی که هستند باقی می‌مانند و پیش­تر نمی­روند. در عین حال که می‌توان از خواندن «عروسک‌ساز» لذت برد، نمی‌توان از برخی از مسایل چشم پوشید. نخست این­که در روایت شخصیت­ها با توصیفه‌های اولیه و رفتارهای ثانویه پارادکس­هایی وجود دارد که ذهن مخاطب را دچار درماندگی می­کند و دیگر این­که شخصیت­هایی فرعی که نتوانسته­اند باورپذیر جلوه کنند و از سویی همین شخصیت‌ها هستند که حجم بیشتری از داستان را به خود اختصاص داده­اند و روایت موجود، زمان بیشتری درگیر آن­هاست و در این بخش‌ها ست که عدم ارتباط روایت با خواننده آسیب می‌رساند.
در هر حال رمان «عروسک­ساز» نوشته‌ی مریم صابری، تجربه‌ی تازه­ای در وادی روایت­های داستانی است، شخصیت نوجوانی که به‌هیچ‌روی خودویران‌گری و همراه با آن، صداقت را حتا در توصیف صحنه­های جنسی پنهان نمی­کند و خود را لحظه به لحظه با هر آن‌چه در آن لحظه در او جاری است، روایت می­کند و به ما می­شناساند. مریم صابری روایت­گر نوعی از ادبیات جسور است، ادبیاتی که سال­های سال در پس تعارفات و خط قرمزهای ما پنهان مانده بود. روایت صادقانه از هر خودی که وجود دارد، همانگونه که در همان لحطه­ی روایت زیست می‌کند.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.