اغتشاش بصیرت

«در طول اولین مرحله‌ی این ماجرا، من لذت شکسپیر بودن را احساس کردم و در طول آخرین مرحله، ترس و تشویش آن را. در ابتدا، آب دو حافظه‌ی من با هم در یک جوی نمی‌رفت؛ سرانجام، سیلاب عظیم شکسپیر تهدید به از میان بردن ِسیلاب ِکوچک ِمن کرد – و بسیار نزدیک بود که تهدیدش عملی هم بشود. با پریشان‌حالی متوجه شدم که به‌تدریج دارم زبان ِمادری‌ام را فراموش می‌کنم. از آن‌جا که هویت شخصی بر حافظه استوار است، از بابت سلامت عقلم ترسیدم.»
«حافظه‌ی شکسپیر» داستان کوتاهی از خورخه لوییس بورخس «Jorge Luis Borges» آرژانتینی است که پی‌دی‌اف آن در شکل غیر استانداردی از روی نسخه‌ی چاپی‌اش منتشر شده است ولی باز هم و با وجود کیفیت پایین نسخه‌ی موجود در دنیای سایبری، نمی‌توان از آن صرف نظر کرد. بورخس استاد نوشتن داستان‌های کوتاهی است که دیگر متعلق به دنیای کلاسیک داستان‌های کوتاه نیستند بلکه بیشتر داستان‌های او با حضور در فضایی بینامتنی و با مسخر شدن زبان در روایتشان، قدم به ساحتی نو می‌گذارند تا بورخس را به جایگاهی دیگر در این حوزه هدایت کنند که هنوز هم در آن جایگاه، صاحب‌سبک به حساب می‌آید و اکنون هم داستان‌های او نوآورانه و زبان‌آورانه هستند. اگر باز هم بخواهید از او در زبان فارسی سراغ بگیرید، می‌توان به «ویرانه‌های مدور»، «هزارتوهای بورخس» و «الف و چند داستان دیگر» با ترجمه‌ی احمد میرعلایی، «کتاب موجودات خیالی» و «اطلس» با برگردان احمد اخوت و «کتابخانه‌ی بابل» به‌همت کاوه سید حسنی اشاره کرد.
«حافظه‌ی شکسپیر» حکایت ذهن‌های در حال تصادم است و شاید هم حکایت مردگان احضارشده به زیست خیالی آنانی است که در ایشان حلول می‌یابند. بورخس در جایی اشاره می‌کند که حافظه به‌سان هویت یک فرد است و پیش از آن اذعان می‌دارد که سیلاب عظیم شکسپیر می‌رفت تا سیلاب کوچک او را نابود کند این‌گونه است که راوی (که شاید خود حافظه‌ی موجود هم باشد)، از هراس خود می‌گوید درحالی‌که در سدد برمی‌آید تا حافظه‌ی خود را از گزند سیلاب عظیم شکسپیر نجات بدهد. این تلاش و تقلا خود را در متن می‌نمایاند و این جدل را می‌توان میان حافظه‌ی پیشین و حافظه‌ی تسخیرکننده احساس کرد ولی به گفته‌ی خود راوی، همیشه حافظه‌های پیشین پوشانده می‌شوند البته نه به این معنی که حافظه‌ی دیگری از بیرون می‌آید و جایگزین می‌شود بلکه به این عبارت که در این نبرد، حافظه‌ی جدیدی ظهور می‌کند که به‌تبع آن، هویت دیگری شکل می‌گیرد و خود را بروز می‌دهد هرچند راوی تصور می‌کند که حالا دیگر از شکسپیر خبری نیست اگرچه گاهی در رویای سپیده‌دم به‌سراغش می‌آید و غروب‌ها هم چیزهایی هستند که او را مغشوش می‌کنند و فکرش را بر هم می‌ریزند. او همواره با خود تکرار می‌کند که «فقط همان چیزی که هستم باید در من زندگی کند.» ولی این پرسش را مدام بر جا می‌گذارد که آن چیزی که من هستم، کدام چیز است و چگونه در من است؟ او قطعیت را به‌گونه‌ای می‌نشاند که به‌کمال تشویش ایجاد می‌کند و تردید را در تمامی روایت می‌گستراند. «حافظه‌ی شکسپیر» داستان نشت شیر آبی است که چکه‌های بی‌وقفه‌ی آن، اضطراب و تشویش را دامن می‌زند و تردید چیستی «همان چیزی که هستم» را به آشفتگی زندگی در من اضافه می‌کند و درنهایت حضور را به امکان دیدار فرو می‌کاهد تا حافظه‌ی مردی مرده را تاب بیاورد.
«کسی که یک دایره­المعارف دارد، دلیل نمی‌شود که هر خط، هر پاراگراف، هر صفحه و هر تصویر آن را از بر باشد. او امکان آشنا شدن با این چیزها را در اختیار دارد… پس برای چیزی انتزاعی و سیال چه اتفاقی می‌افتد؟ مثلن برای حافظه‌ی جادویی مردی مرده؟»

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.