در غیاب

این دل‌سردکننده نیست که شما با خالق داستانی که می‌خوانید، یک زبان مشترک نداشته باشید. درست است که ژان – فیلیپ توسن رمان «حمام» را به زبان فرانسه نوشته و برگردان ناصر نبوی آن را در زبان فارسی قابل دسترسی کرده است، ولی فقط کلمه‌ها و نحو نیستند که ارتباط را مسدود می‌کنند. دانستن این مساله که هر زبانی شناسنامه‌ی مردم متکلم خود نیز هست، می‌تواند به درک نافهمی ما از گروهی از متن‌ها حتا مشروط به دردست داشتن ترجمه‌ی آن‌ها کمک کند. برای نمونه، در اپیزود نخست، راوی از زبان میزبان خود در باره‌ی خانه‌ی جدیدشان چنین می‌شنود که کمی کوچک است درحالی‌که تا به آن‌‌جای داستان، به یاری توصیف‌های گنجانده‌شده در متن، می‌توان برآورد کرد که خانه‌ی مورد بحث به دیده‌ی خواننده‌ی فارسی‌زبان قشر متوسط، چندان هم کوچک نیست چراکه خانه‌ای با دالان و چند دستشویی و چند اتاق‌خواب، طبق استانداردهای شهرنشینی ما مناسب به نظر می‌رسد. این تنها یک نمونه است فقط برای توجه به یکی از مسایلی که ذهن را متوجه ظرافت‌هایی می‌کند که ادبیات داستانی بهتر و رساتر از هر نظریه‌پردازی و هر تحقیق مبتنی‌بر آمار می‌تواند خواننده‌ی خود را متوجه آن‌ها سازد.
در هر حال، رمان حمام که در هشتاد و شش صفحه و به‌صورت فایل پی‌دی‌دف توسط وب‌سایت دوات منتشر شده است، برگردان فارسی روان و قابل قبولی دارد و نویسنده برای آگاهی بیشتر خواننده با فضا از پاورقی استفاده کرده است.  ژان – فيليپ توسن از اهالی بلژیک، در سال 1957 به دنیا آمد. او به تحصیل در علوم سياسي و تاريخ در پاريس پرداخت، هشت رمان، يک داستان، يک سفرنامه‌ي داستاني و سه فيلم در کارنامه‌ی خود دارد. رمان «حمام» نخستين رمان‌ توسن است که در سال 1985 به چاپ رسيد. اين رمان به بيست و پنج زبان زنده‌ي دنيا برگردانده شده است و فیلمی هم براساس آن، در سال 1989 ساخته شد.
شاید این عبارت از کتاب، هستی متن و رویه‌ی زیستی راوی را بیش از هرچیز دیگر نشان دهد. آن‌جا که در صفحه‌ی پنجاه و هشت کتاب، راوی در مورد نقاشی موندریان چنین می‌آورد که «چیزی که در نقاشی موندریان برایم خوشایند است، سکون آن است. هیچ نقاشی تا این حد به سکون نزدیک نشده. سکون نه غیاب حرکت، که دورنمای هر حرکتی است. سکون مرگ است. نقاشی، به‌طور کلی هیچ‌گاه ساکن نیست.» و این درست همان چیزی است که می‌توان در رمان «حمام» به آن رسید. دورنمای حرکت، زمانی که شیوه‌های متفاوت نگاه کردن به بارش باران شرح داده می‌شود، زمانی که راوی در وان لم داده است و به توصیف پیرامون می‌پردازد، زمانی که در هتل افامت دارد و در گوشه‌گوشه‌ی نوشتار، با کلامی کش‌آمده روبه‌رو هستیم. برای نمونه می‌توان به عبارتی از کتاب اشاره کرد که راوی صریح‌تر خود را در جایگاهی این‌همان با موقعیت کش‌آمده قرار می‌دهد و چنین می‌آورد که «صبح وقتی بیدار می‌شدم، روزِ در حال آمدن را مثل دریایی تیره پشت چشم‌های بسته‌ام می‌دیدم، دریایی بی‌پایان، به‌نحوی نابخشودنی بی‌تکان.» درست همان دورنمای خرکتی که نویسنده قصد بازگوییِ آن را دارد و درست همان موقعیتی که راوی را به ما بیشتر می‌شناساند.
«وقتی شروع کردم بعدازظهرهایم را در حمام بگذرانم، خیال نداشتم آن‌جا ماندگار بشوم؛ نه، ساعت‌های زیادی را اندیشه‌کنان آن‌جا توی وان سپری می‌کردم، گاهی لباس به تن، گاه برهنه. به نظر ادموندسون که خوشش می‌آمد بالای سرم باشد، آرام‌تر شده بودم؛ پیش می‌آمد شوخی کنم، می‌خندیدم. با حالت‌هایی اغراق‌آمیز حرف می‌زدم، با این عقیده که راحت‌ترین وان‌ها آن‌هایی‌اند که لبه‌های موازی دارند، با پشتی قوس‌دار و تهِ مسطح…»

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.