برای این‌که خودت باشی

«وقتی در کشوری مثل ایران زندگی می­کنی بسیارند پرسش­هایی که باید به­تنهایی پاسخی برایشان بیابی. این پرسش­ها اگر به هویت جنسی یا گرایش جنسی­ات مربوط باشد و بدتر از آن اگر جزو اقلیتی چهار-پنج درصدی باشی داستان را پیچیده­تر هم می­کند. می­شوی موجودی آشفته با هزار پرسش بی­پاسخ.»
جزوه­ای که به­تازگی سازمان pflagبرای آشنایی اقلیت­های جنسی و دیگرانی که مایل­اند در این باره بدانند با گرایش و شیوه­ی برون­آیی و دفاع از حقوق منتشر کرده است، این سازمان که یکی از شناخته­شده­ترین سازمان­های حامی حقوق همجنسگرایان است و در سال 1973 توسط گروه از والدین پایه­گذاری شد، سعی دارد در این جزوه با ساده­ترین زبان ممکن، به پرسش­های احتمالی پاسخ گوید تا از این رهگذر فرد بتواند­ رویکرد مناسب­تری پیرامون مساله­ی اقلیت­های جنسی داشته باشد. «خودت باش» یکی از معدود آثاری است که در زبان فارسی در این مورد منتشر شده است. این همان نکته­ای است که وارتان پاکباز که این کتاب را به فارسی برگردانده است، در مقدمه­ی خود بر کتاب به آن اشاره دارد. در این اثر، تلاش مترجم بر این بوده است که واژگان مناسبی را برای جایگزنی برگزیند ولی درهرحال باید پذیرفت که در این به­ویژه در این حوزه­ی به­خصوص به دلیل در سایه بودن آن، واژه­سازی و تولید محتوا بسیار کم بوده است. وارتان پاکباز در مقدمه­ی خود ضمن این­که خبر از انتشار جزوه­ی دیگری با نام «دختران و پسران ما: پرسش و پاسخی برای والدین افراد گی، لزبین و بایسکشوال» می­دهد، در پایان امیدوار است که تلاش او بتواند یاری­رسانننده باشد. درهرحال باید به متن­های این­چنینی امید بست که در کشوری چون ایران که مسایل پیرامون جنسیت همیشه در محاق بوده است، حضورشان بتواند روشنگر باشد و در عین حال به تدارک متن­هایی اندیشید و همت گماشت که بتوانند به پرسش­ها و ابهام­های بومی­مان نیز پاسخ گویند.
اعضای pflag تنها با گرامیداشت فرهمندی و برابری همگان به مثابه نفوس انسانی در حوزه­ی شخصی و جمعی به رویایشان دست می­یابند. آن­ها به کسانی که به راه ایشان به­منظور پذیرش تفاوت­ها گام گذاشته­اند خوش­آمد می­گویند. این سازمان رسالت خود را گسترش سلامت و بهداشت اقلیت­های جنسی، دوستان و خانواده­ی ایشان می­داند و در این زمینه فعالیت می­کند چراکه افراد دخیل در این تشکل رویای جامعه­ی سالمی را در سر دارند که در سخن ایشان نامتبین است. درهرحال، در آغاز این جزوه تعدادی از عبارت­های عمده­ی مورد استفاده در این حوزه به­اضافه­ی یک تعریف متصر از هر کدام آورده شده است که می­تواند برای فرد ناآگاه آگاهی محدود ایجاد کند. پس از دیباچه پرسش­ها آغاز می­شوند. این جزوه با ساختاری چالش­گر و پرسش­گرانه طراحی شده است تا هم بتواند پرسش­های معمول را پیشبینی کند و همین که بتواند از فضای خشک تئوریک بیرون­ر.ی کند. باید در نظر داشت که این کتاب به­عنوان یک جزوه­ی روشنگر در بستر جامعه­ی آمریکا طراحی شده است و مسلم است که به­واسطه­ی انطباق با شرایط آن گونه­ی زیستی در همان فضا کارآمد است و یقینن واقعیت موجود خبر از این می­دهد که جامعه­ی آمریکا، فرهنگ، مردم و اقلیت­های جنسی­اش به­همراه نهادهای مدنی و قوای حاکمه در سطح متفاوتی از تمام شاکله­ی زیست ایرانی ما قرار گرفته­اند ولی اگرچه گروهی از پرسش­ها در بافت ایرانی مضحک و دور از ذهن می­نمایند ولی در نهایت این جزوه می­تواند باز هم برای فرد ایرانی علاقمند به آگاهی در این زمینه، کارا باشد. برای هر پرسش یک پاسخ کوتاه در نظر گرفته شده است و یک پاسخ تفصیلی هم در پی آن می­آید که توضیحات تکمیلی را در خود دارد. این کتاب سی و چهار صفحه­ای پس از پایان جزوه، افزونه­هایی را در خود جای داده است که به­طور حتم با اهمیت نوشتار پیش خود رقابت می­کنند.
در پایان جزوه از زبان تهیه­کنندگان آن چنین آمده است که «بی­شک این جزوه نمی­تواند پاسخگوی همه­ی پرسش­ها باشد اما امید داریم به شما نقطه­ای برای شروع دهد. لازم نیست وقتی هویت یا گرایش جنسیتان را می­کاوید، تنها باشید.»

سازه‌های ناهم‌گن

«اما این دو بیشتر مانند آینه­ی یکدیگر عمل می­کنند، این بازنمایی را تنها وقتی می­توانند اجرا کنند که هر کدام در زبان دیگری مورد دلالت قرار گیرد. آنتیگونه در سخن کرئون “مرد وار” می­شود یعنی به بیانی خود کرئون از مردی خلع می­شود و هیچ­کدام موقعیت جنسیتی خود را حفظ نمی­کنند و آشفتگی­های خویشاوندی به بی­ثباتی جنسیت از طریق اجرا منجر می­شود. …پس همان­طور که آنتیگونه عمل در زبان را آغاز می­کند، از خودش هم جدا می­شود.»
وب­سایت مایندموتور، پایگاه اینترنتی منتشرکننده­ی «ادعای آنتیگونه»، در توضیحی بر روی کتاب چنین می­آورد: «کتاب “ادعای آنتیگونه” را حدود دو سال پیش انتخاب و ترجمه کردیم. چراکه احساس هم­دلی می­کردیم با جودیت باتلر که در “ادعای” آنتیگونه قسمی از اجرای سیاستِ زنانه را می­یافت که می­توانست شکافی در اقتدار حاکم ایجاد کند.» این کتاب پس از آن­که به ارشاد اسلامی سپرده شد و درنهایت مجوز انتشار نیافت، به سرنوشتی در قامت یک کتاب الکترونیکی دچار شد. این کتاب در سال 1390 در پایگاه اینترنتی مایندموتور قرار گرفت و بعد هم با شرحی از مهدی سلیمی در وب­سایت زغال همراه شد. مهدی سلیمی زیر عنوان «به مناسبت انتشار کتاب “ادعای آنتیگونه” از جودیت باتلر در سایت مایندموتور و در باب فصل سوم این کتاب تحت عنوان “فرمانبرداری بی­قاعده” یا همه­آمیز؟» این متن را به­صورت پی­دی­اف در آن پایگاه اینترنتی قرار داده است. کتاب «ادعای آنتیگونه» برگردان مشترک امین قضایی، بابک سلیمی­زاده و مهدی سلیمی است که البته حضور یک نمونه­خوان یا بهتر از آن، ویراستار را در این میان کم دارد. در معرفی این کتاب در پایگاه مایندموتور آمده است که کتاب به تمامی کسانی تقدیم می­شود که در بحبوحه­ی سیاستِ نهادینه­شده و در شرایطی که کفتارهای سیاسی و مصالحه­جویانِ نام­آشنا به حکم «عقل حسابگر» در پی «بخشش دو طرفه» و آشتی ملی­اند، کنش خود را معطوف به هیچ­کدام از این هنجارهای موجود نمی­یابند. این کتاب در سه فصل با عنوان­های «ادعای آنتیگونه»، «قوانین نانوشته، انتقال­های منحرافه» و «فرمانبرداری بی­قاعده» تدوین شده است که در نهایت با یادداشت­هایی که البته منظور انگار همان پی­نوشت مرسوم بوده است به پایان می­رسد. جودیت باتلر فیلسوف پساساختارگرا و منتقد فیمنیست آمریکایی­تباری است که دیدگاه­هایش به­ویژه در حوزه و یا با رویکرد به مسایل پیرامونی جنسیت چالش­برانگیز بوده است. او در زمینه­ی فیمنیسم، نظریه­ی فراهنجار، فلسفه­ی سیاسی و علم اخلاق کار کرده است و در رشته­ی ادبیات در دانشگاه برکلی کالیفرنیا تدریس می­کند. نخستین اثر او با نام «آشفتگی جنسیتی» که در سال ۱۹۹۰ به چاپ رسید، توسط امین قضایی به فارسی ترجمه شد و در همین وب­سایت قرار گرفت.
این کتاب به فیگور زنانه­ی معمول حمله می­کند و از رهگذر نظر به آنتیگونه، به بحثی نظری در این زمینه راه می­یابد. جودیت باتلر با توجه به پیشینه­ی کاری و مطالعاتی خود، در این کتاب هم به­سراغ خوانش­هایی از هگل و لکان از نمایشنامه­ی «آنتیگونه» اثر سوفوکل می­رود. او به طرح این پرسش می­پردازد که آیا روانکاوی می­تواند به­جای اُدیپ، آنتیگونه را مبدا نظری خود قرار دهد. شاید بهتر باشد رویکرد باتلر نسبت به آنتیگونه را آن­طور که خود بیان می­کند مطرح کنیم. آن­جا که در آغاز چنین می­آورد که «اما بگذارید گام­هایی که می­خواهم بردارم را برای شما یک­به­یک برشمرم. من کلاسیسیت نیستم و سعی هم نمی­کنم باشم. من آنتیگونه را مانند خیلی از اومانیست­ها می­خوانم، چون این نمایشنامه مسایلی را درباره­ی خویشاوندی و دولت مطرح می­کند که در هنگامه­های تاریخی و فرهنگی متعدد تکرار می­شود. آنتیگونه و منتقدینش را خواندم تا دریابم که آیا می­توان الگویی از جایگاه سیاسی او به­عنوان یک فیگور زنانه که با اعمال فیزیکی و زبانی نیرومندش با دولت مبارزه کرد ایجاد نمود یا که خیر… آنتیگونه نماینده­ی خویشاوندی و انحلال آن بوده و کرئون نماینده­ی نظم اخلاقی و قدرت سیاسی است که بر اصول عام و کلی استوار است.»

جامعه‌ی نمایش

درست به همان شیوه‌ای که کتاب‌های انقلابی خود را به دست خواننده‌ی خویش می‌رساندند، به نظر می‌رسد بر روی جلد «جامعه‌ی نمایش» نیز به‌جای نام ناشر الکترونیکی کتاب، گزاره‌ی «قیام» بر آن حک شده است تا کتاب حاضر، این بار از طریق دنیای مجازی به دست خواننده‌ی خود برسد. «جامعه‌ی نمایش» در حوزه‌ی رسمی کتاب نیز توسط نشر آگاه و به‌همت بهروز صفدری در سال 1382 منتشر شد همان کتابی که گی دبور در سال 1967، به‌عنوان اثر اصلی خود آن را انتشار داد. دبور در این کتاب با تبیین موقعیتی نمایشی یا برای نشان دادن تسلط تصویرها بر زیست هر روزه‌ی بشر، تمام شکل‌های دیگر حاکمیت را نشان می‌دهد. او به این ترتیب، به سیستم دستمزد کار و تولید کالا و تمام سیستم‌های سلسله‌مراتبی ایراد می‌گیرد و اذعان می‌دارد که این‌گونه حاکمیت‌ها تنها در سایه‌ی ‌نمایش به قدرت غیر قابل مهارشان ادامه می‌دهند.
«جامعه‌ی نمایش» بر دانشجویان شورشی در می 1968 بسیار تاثیر گذاشت به‌طوری که از نوشته‌های این کتاب، به‌عنوان گرافیتی بر دیوارهای پاریس برای نشان دادن اعتراض استفاده شد. در سال 1973 دبور فیلم «جامعه‌ی نمایش» را ساخت و در سال 1989 به‌منظور تثبیت نظرگاه تئوریک خود، یادداشت‌هایی بر «جامعه‌ی نمایش» نوشت. این نویسنده‌ی فرانسوی، در سال 1931 در پاریس متولد شد. او در سال 1950 فعالیت خود را با لتریست‌ها آغاز کرد. لتریسم که آن‌زمان جنبش هنری آوانگاردی به حساب می‌آمد، توسط ایزودور ایزو پایه‌گذاری شد. لترسیت‌ها به تلفیق شعر و موسیقی و تغییر فضای شهری در زیست‌بوم هنر علاقه‌مند بودند. آن‌ها در آغاز به حروف و نشانه‌های گفتاری و دیداری دیگر پرداختند و همین ماجرا دلیل نام‌گذاری لتریست‌ها شد. در سال 1960 سیتواسیونیست‌ها از دل لتریسم بیرون آمدند. آن‌ها مجله‌ی خود را بنیان گذاشتند و گی دبور خود را به‌عنوان رهبر ایشان می‌دانست. بیشتر اعضای اصلی SI، روشنفکران و هنرمندانی بودند که مانند خود دبور، از بدنه‌ی جنبش داداییسم و سورئالیسم جدا شده بودند و به‌دنبال جای دیگری می‌گشتند تا جامع‌تر و مانع‌تر به پرسش‌هایشان پاسخ گوید. اعضای گروه، به همان شتابی که به آن ورود می‌کردند، از آن اخراج می‌شدند و درنهایت در سال 1963 همگی اعضای اصلی، کنار گذاشته شده بودند و یا گروه را ترک کرده بودند. در آغاز جنبش SI، هدف، برهم زدن مرز بین هنر و فرهنگ و زندگی روزمره، به‌منظور یکی کردن آن دو بود. آوانگاردهای این جنبش، معتقد بودند که نظام سرمایه‌داری، خلاقیت را منحرف می‌کند و محدودیت از این طریق به آن مسلط می‌شود به‌طوری که بدنه‌ی جامعه را به دو گروه مصرف‌کننده و تولیدکننده و یا بازیگر و تماشاچی تقسیم می‌کند. در واقع سرچشمه‌ی ایده‌ی کتاب «جامعه‌ی نمایش» نیز به همین شیوه‌ی اندیشگانی مربوط می‌شود و نکته‌ی در خور توجه آن‌جا ست که این‌گونه نوشتارها در ساحت پیوسته به تبار ماده‌گرای خود، سرانجام از پرداخت و تعیین سویه نسبت به هگل و مارکس مصون نمی‌مانند حتا اگر سویه‌ای انتقادی را هم برای پرداخت خود برگزینند اگرچه گی دبور در «جامعه‌ی نمایش» کوشش دارد تا فرزند زمان خود باشد.
«تصاویری که از این و آن جنبه‌ی زندگی کنده شده‌اند در مجرای مشترکی ممزوج می‌شوند که در آن، وحدت این زندگی دیگر نمی‌تواند برقرار گردد. واقعیت این جزئن در نظر گرفته‌شده، به مثابه شبه جهان مجزایی که ابژه نظاره است و بس، در واحد کلی خود بسط می‌یابد. تخصصی شدن تصاویر جهان در جهان خودمختارگشته‌ی تصویر، جامه‌ی عمل می‌پوشد که در آن چیزهای دروغین به خود دروغ می‌گویند. نمایش در کل، به‌عنوان وارونگی ملموس زندگی، روند خودمختار چیزهای غیر زنده است.»

زنده‌باد تفاوت‌ها

«در گذشته‌های دور همه‌ی فیل‌های دنیا یا سیاه بودند یا سفید. آن‌ها همه‌ی موجودات را دوست داشتند؛ اما از یکدیگر متنفر بودند. و هر کدام در یک طرف جنگل زندگی می‌کردند. تا این‌که یک روز فیل‌های سفید تصمیم گرفتند فیل‌های سیاه را بکشند و فیل‌های سیاه تصمیم گرفتند فیل‌های سفید را بکشند. فیل‌های طرفدار صلح از دو گروه، برای زنده ماندن به اعماق جنگل‌های تاریک پناه بردند. آن‌ها پس از آن هرگز دیده نشدند.»
این آغاز داستان «عاج در عاج» نوشته‌ی دیوید مک‌گی با برگردان خوب آرش حسینیان است. ویرایش نخست این کتاب در تیر ماه 1391 برای خواندن عموم توسط نشر پاد در شبکه‌ی اینترنت عرضه شد. کتاب پیش رو با نقاشی‌های زیبایی که با رنگ‌های مناسب، چشم‌گیر می‌نمایند، برای کودکان جذاب جلوه می‌کند و از سویی متن ساده و روان و در عین حال کلام قدرتمند کتاب که با جمله‌های کوتاه درخشان می‌شود، ایجاد ارتباط را آسان می‌کند و خواندن کتاب لذتبخش خواهد بود. اگرچه جاهایی از متن کتاب که به نوشتار شعارگونه و نمادین پهلو می‌زند، یادآور داستان‌هایی چون «ماهی سیاه کوچولو» نوشته‌ی صمد بهرنگی است که در زبانی کودکانه برای گروه‌های متفاوت سنی نوشته شده‌اند ولی متن روان این کتاب، داستانی را پیش می‌کشد که برای مخاطب کودک نیز مناسب است و این جای امیدواری را باقی می‌گذارد. جمله‌ها کوتاه هستند، به هم ربط‌های منطقی پیدا می‌کنند، متن برای کودک اختلال فاهمه ایجاد نمی‌کند و در عین حال او را به همراهی پویا فرا می‌خواند و از سویی «عاج در عاج» موضوعی را با کودک مخاطب مطرح می‌کند که در زمانه‌ی حاضر و در زیست مدرن، موضوع دارای اهمیتی است.
کتاب به ماجرای تفاوت‌هایی می‌پردازد که کم هم نیستند. دیوید مک‌گی به تفاوت‌ها با چشم دیگری نگاه می‌کند و کودک را با خود همراه می‌کند تا نه تنها از تفاوت‌ها نهراسد بلکه با صدای بلند بگوید «زنده باد تفاوت‌ها» چراکه تفاوت‌ها همیشه هستند و هر جامعه‌ای برای بقا و ادامه‌ی حیات خود به آن‌ها نیاز دارد تا از رخوت و سکون به‌سوی زایایی و پویش حرکت کند. کودک عصر حاضر یاد می‌گیرد که در جامعه‌ای چند فرهنگی زندگی کند و با انسان‌هایی با منش‌ها و سویه‌های فکری گوناگون ارتباط برقرار کند. هر کودک برای بقا و برای بلوغ، به درک هستی چندگانه نیاز دارد تا بتواند خود را در میان این چند صدایی بشناسد و در همان حال، با آگاهی از هستی‌های گونه‌گون، به درک از هستی خود برسد. کتاب «عاج در عاج» نگریستن به این سویه را پیشنهاد می‌کند.

دروغ‌گویی پدران

«اگر جنگ جهانی اول ذهنیت یک نسل را ظرف دو سال (از 1914 تا 1916) دگرگون کرد و اگر “مردان جوان هم‌چون گل چیده شدند و بر ساقه خشکیدند”، آن‌گاه بخشی از آن معصومیت کورکورانه‌ای که میدان جنگ را زمین فوتبال تلقی می‌کرد، ناشی از بی‌قراری نسلی است که دیگر تحمل دنیای کم‌گوی اروپای اواخر قرن نوزدهم را نداشت.» و از سویی «جوانان دهه‌ی 1960 بیش از قلم‌فرسایی به جان‌فشانی در جبهه‌ی جنگ علاقه داشتند.»
صحبت از نسل و سخن گفتن از نزاع نسل‌ها صحبت دیروز و امروز نیست ولی این‌که تولید نسل در چه شرایطی صورت می‌پذیرد، افراد در چه بازه‌ای از زمان و در چه چیدمانی نسل نامیده می‌شوند، این‌که معیار همه‌شمول و سنجه‌ی قابل ارجاعی برای نسبت بین نسلی وجود دارد یا نه، این‌که چطور می‌توان به تولید نسل در یک اجتماع یاری رساند و این‌که به چه علت هر نسل سابقی، به‌ویژه در کشور ما خود را سوخته و فدایی می‌داند چراکه «مجموعه‌ای از انسان‌ها که در ابزه‌های نسلی با یکدیگر سهیم شده‌اند و هر بار که ابژه‌ای توسط آحاد یک نسل به‌خوبی درک می‌شود، در واقع عملی ویران‌گرانه در ابعادی کوچک رخ می‌دهد.» و این‌گونه است که نسل‌ها در اصطکاک مداوم با هم به‌سوی برهم‌کنشی نه لزومن تولیدی، به واکاوی هم مشغول‌اند. شاید گفتمان نسل‌ها، تا به امروز در گفتار نظری، آن‌قدرها جایی برای پرداخت نداشت ولی هر روز لزوم پرداختن به آن، پیش از دیروز احساس می‌شود جراکه در حال حاضر، روند تولید نسل در بازه‌های کوچک‌تری از زمان و حتا در یک بازه‌ی هم‌زمان در حال وقوع است.
نویسندگانی چون ورا بریتن، آرتور میلر، باربارا راسکین و کیم نیومن واقف هستند که به نسلی خاص تعلق دارند. آن‌ها می‌توانند تعریف روشنی از نسل خویش ارایه دهند، بین آن نسل و نسل‌های قدیمی‌تر یا جوان‌تر تمایز قائل شوند و از جهت‌هایی به تحلیل این موضوع بپردازند که ویژگی‌های نسل خودشان از کجا ناشی می‌شود. «براین‌اساس می‌توان گفت آنان واجد ذهنیتی نسلی هستند و قادرند این ذهنیت را همچون محکی برای معلوم کردن جایگاه خود در تاریخ و نیز سهم خودشان در فرهنگ اجتماعی به کار ببرند.»
«ذهنیت نسلی / دیدگاهی روانکاوانه درباره‌ی اختلاف نسل‌ها» که توسط کریستوفر بالِس نوشته شده است، با برگردان حسین پاینده در زمستان 1380 در شماره‌ی 19 مجله‌ی ارغنون منتشر شد. ارغنون که پس از سال‌ها انتشار و حضور تاثیرگذارش، درنهایت با ویژه‌نامه‌ی مرگ، به کار خود پایان داد، مجموعه‌ی ارزشمندی را به بخش تئوری اندیشه و ادبیات در زبان فارسی افزود. این نوشتار که هم‌اکنون به‌صورت فایل پی‌دی‌اف در شمایل کتاب الکترونیکی در دسترس است نیز بخشی از گنجینه‌ی غنی ارغنون به شمار می‌رود.
در مقاله‌ی «ذهنیت بین نسلی» نویسنده پس از آوردن مقدمه، به چند پرسش پاسخ می‌دهد. در آغاز منظور خود از نسل را تبیین می‌کند، سپس به ارایه‌ی تعریفی از نسل‌های میانی می‌پردازد ضمن این‌که او اذعان می‌دارد که برخی نظریه‌پردازان معتقندند که نسل‌ها را نمی‌توان بر مبنای مفهوم دهه، به‌آسانی تعریف کرد اگرچه شاید دقیق‌تر این باشد که در هر ده سال امکان پیدایش یک نسل جدید به‌طور بالقوه وجود دارد ولی درنهایت با برآوردی در مقیاس کلان، باز هم می‌توان از مبنای دهه برای تقسیم‌بندی نسل‌ها سود جست. او سپس به روند شکل‌گیری نسل‌ها می‌پردازد، بعد به‌سراغ ابژه‌های نسلی می‌رود و سپس هویت نسلی را تشریح می‌کند، تفاوت نسل‌ها، تحرک نسل‌ها و فضای بالقوه‌ی نسل‌ها بخش‌های دیگر این نوشتار هستند که همه‌ی این جستارها می‌توانند به تفکر در این باره جان بخشند.

در شیرینی جنگل

«وقتی ادوارد مرد، ماری از درون تهی شد. لرزی طولانی همه‌جای او را فرا گرفت و مانند فرشته‌ای از جا بلندش کرد. پستان‌های برهنه‌اش که از احساس وقوع یک پیش‌آمد جبران‌ناپذیر خسته شده بودند، مثل یک کلیسای خیالی سربرآورده بودند. ماری ایستاده بود کنار مرده، غایب بود و در اندیشه‌های ژرف فرو رفته بود. مثل این بود که خودش نیست و مرگ بر او غلبه پیدا کرده بود. می‌دانست که درمانده است، اما می‌خواست درماندگی‌اش را به بازی بگیرد. ادوارد در حال احتضار به التماس از او خواسته بود که برهنه شود و او نتوانسته بود به موقع همه‌ی لباس‌هایش را از تن جدا کند و حالا ایستاده بود کنار نعش ادوارد با موهایی پریشان. فقط پستان‌هایش از لای جرخوردگی‌‌های لباسش بیرون افتاده بود.»
این بند نخست داستان «مرده» از آثار ژرژ باتای فرانسوی است که توسط حسین نوش‌آذر به فارسی برگردانده شده است. سی و شش صفحه‌ی این کتاب در حالی با این بند آغاز می‌شود که به‌اندازه‌ی کافی خواننده را به ادامه‌ی خواندن ترغیب می‌کند. زمان قوانین خود را دارد و گاهی پیش از آن‌که سر بر گردانیم، برایمان کوس مرگ می‌نوازد. ماری شوهر مرده‌ی خود را در خانه بر جای می‌گذارد و برای تسکین درد خود، آیین متفاوتی را در پیش می‌گیرد. از جنگل به‌سوی میخانه می‌رود درحالی‌که در سرتاسر روایت، نویسنده مدام از هراس ماری پیرامون گذر زمان سخن می‌گوید. او در میان مردمان به‌ظاهر پست در آن شب خیس، تجربه‌هایی را از سر می‌گذراند که سرشار از تباهی و مهربانی است. تناقضی که باتای به‌خوبی آن را پیش چشم می‌آورد. به گفته‌ی باتای «چشمانشان تهی بود و در بی‌خودی خود گرفتار آمده بودند.» این توصیفی از مردمانی است که در داستان با آن‌ها هم‌ماجرا می‌شویم و در نهایت ماری را در کنار جسد ادوارد مرده می‌یابیم.  ژرژ باتای در زمانی از حیات ادبی خود به سوررئالیست‌ها پیوست ولی پیش از آن‌که در چاله‌ی یک‌وجهی سوررئالیسم گیر بیفتد، راه خود را در پیش گرفت با این وجود، آن چرا که از این مکتب می‌خواست و لازم بود که خواسته باشد، به عاریت گرفت. او نویسنده‌ی توانا و بی‌پروایی است که کلام را در سطح‌های مختلف به باری می‌گیرد و سطح‌ها را در هم می‌تند به‌گونه‌ای که در هر زمان با هر نوع و سطحی از زبان‌، می‌توان به سطح دیگر گام نهاد آن‌طور که وقتی روایت را در سطحی از زبان مخفی پی می‌گیریم، او ما را به سطحی شاعرانه می‌کشاند که درعین‌حال در مسیر پرنوگرافی در حرکت است. «مرده‌«ی ژرژ باتای داستانی از نسلی از نویسندگان است که در هم‌آوردی تجربه می‌کردند که آن نبرد، نبرد اغتشاش سطح‌ها بود در همان زمان که در آمریکا و جاهای دیگری که با مدرنیته در تعامل بودند، می‌رفت تا نسل‌ها و طبقه‌های اجتماعی دچار کش‌مکش و دگرگونی و اختلاط شوند. این گونه است که در آن رهگذر، نسلی از نویسندگان پا به عرصه گذاشتند تا سطح‌ها را در کنار هم بنشانند و برهم بریزند.

پای صحبت هگلی‌های ناخوانده

«اگر من این نکته از هویت مستقل – ذهن – فرد را درست فهمیده باشم، خوب این نسخه‌ای از سایبر اسپیس است که من در نظر نیاورده بودم. اول از همه نسخه‌ی پسا-دکارتی است: هر کدام از ما (مرد و زن) می‌تواند با هویتش بازی کند و قس علی هذا. این نسخه‌ی فیمنیستی، شالوده‌شکنانه و فوکویی است. اما از آن‌جایی که شما هم ممکن است بدانید نسخه‌ی دیگری هم وجود دارد، بیایید آن را “مدرسه‌ی ایدئولوژی – سایبر اسپیس زمانه‌ی نو” بنامیم، این ایده‌ی نئو-یونگی که ما در یک عصر فردگرایانه‌ی مکانیکی و کاذب زندگی می‌کنیم و این‌که ما در آستانه‌ی یک جهش جدید هستیم.»
فیلسوف اسلونیایی معاصر که در سال 1990 به‌عنوان کاندیدای ریاست جمهوری از سوی حزب لیبرال دموکرات اسلوونی معرفی شد، این روزها محبوب فلسفه‌خوان‌های ایرانی و نقل مجلس هر محفل روشنفکری در ایران است. شهرت ژیژک بیش از هر چیز به‌خاطر احیای روانکاوی ژاک لکان در بستری از سویه‌ی تفکر نوهگلی است. او پیرامون مسایل متعدد جهانی چون جنگ عراق، بنیادگرایی، سرمایه‌داری، رواداری، حقیقت سیاسی، جهانی‌سازی، سوبژکتیویته، حقوق انسانی، اسطوره و پست‌مارکسیسم به اظهارنظر می‌پردازد و مباحث تئوریک را در منظرگاهی از فرهنگ عامه، قابل فهم می‌کند. «هیستری و سایبر اسپیس» عنوان گفت‌وگویی با اسلاوی ژیژک است که فردی به نام محرداد آن را به فارسی برگردانده و توسط نشر الکترونیکی وب‌سایت زغال به دست خواننده‌ی فارسی‌زبانی رسیده است که هر روز به‌دنبال نام اندیشمند و یا عنوان ترم جدیدی برای پرگویی‌های بی‌پایان محفلی خود است تا دوباره بدون افزونه‌ای بر حوزه‌ی اندیشگانی این نام یا این ترم نیز چون دیگری‌های پیشین از کادر خارج شود. ژیژک پس از بررسی عنوان‌های بسیار در رابطه با پدیده‌های ناآشنای مربوط به دنیای مجازی، به این نتیجه می‌رسد که جز تقابل با همه‌ی خوانش‌های هیجان‌انگیزی که درباره‌ی وب صورت می‌گیرد – اقتصاد روانی غالب بر شبکه‌ی ارتباطات الکترونیکی، هیستریک است. او این ایده را بسط می‌دهد و با توجه به آن، به بررسی و تحلیل جنبه‌های گوناگون رسانه و تولید در فضای سایبری می‌پردازد. ژیژک در کتاب حاضر با توجه به همین ایده‌پردازی و بر پایه‌ی بسط ایده‌ی ذهن جمعی و در نهایت رسیدن به ایده‌ی توهم جمعیت، ماهیت هیستریک آن را تبیین می‌کند چنان‌که سایبر اسپیس را به بیانی ساده، پایان فردیت و پایان سوبژکتیویته‌ی دکارتی می‌داند به این‌گونه که معتقد است که تنها از این منظرگاه، ما به همه‌چیز درباره‌ی سوبژکتیویته‌ی دکارتی نزدیک می‌شویم و سپس این پرسش را به میان می‌آورد که «چه می‌شود اگر همه‌چیز فقط دیجیتالی ساخته شده باشد یا اگر هیچ واقعیتی وجود نداشته باشد که با آن آغاز کنیم؟» از سویی او بر این اعتقاد است که توسط تجربه‌ی واقعیت مجازی [به‌نوعی که گذشته را هم تحت تاثیر قرار می‌دهد] آگاه شده‌ایم که چگونه هیچ‌گاه واقعیت واقعی وجود نداشته است. واقعیت همیشه مجازی بوده است، ما فقط از آن بی‌خبر بودیم.
«امروز شما هنوز از طرفی این تصویر منفی اوتوپیایی یک ذهن جمعی و از طرف دیگر این ایده‌ی مثبت زمانه‌ی نو را در نظر دارید. دو نسخه‌ی متضاد وجود دارد، اما چیزی که من وسوسه می‌شوم با آن مخالفت کنم پیش‌انگاره‌های معمول این‌هاست. این‌که سایبر اسپیس، اگر بخواهم بسیار ساده مطرح کنم، به معنای پایان فردیت و پایان سوبژکتیویته‌ی دکارتی است. تمام خصوصیات قطعی از این جهت واقعیت می‌یابند که هرچه‌قدر هم که شما احساس قطعیت کتید، باز تمامی خصیصه‌های شما می‌توانند دستکاری شوند.»

در غیاب

این دل‌سردکننده نیست که شما با خالق داستانی که می‌خوانید، یک زبان مشترک نداشته باشید. درست است که ژان – فیلیپ توسن رمان «حمام» را به زبان فرانسه نوشته و برگردان ناصر نبوی آن را در زبان فارسی قابل دسترسی کرده است، ولی فقط کلمه‌ها و نحو نیستند که ارتباط را مسدود می‌کنند. دانستن این مساله که هر زبانی شناسنامه‌ی مردم متکلم خود نیز هست، می‌تواند به درک نافهمی ما از گروهی از متن‌ها حتا مشروط به دردست داشتن ترجمه‌ی آن‌ها کمک کند. برای نمونه، در اپیزود نخست، راوی از زبان میزبان خود در باره‌ی خانه‌ی جدیدشان چنین می‌شنود که کمی کوچک است درحالی‌که تا به آن‌‌جای داستان، به یاری توصیف‌های گنجانده‌شده در متن، می‌توان برآورد کرد که خانه‌ی مورد بحث به دیده‌ی خواننده‌ی فارسی‌زبان قشر متوسط، چندان هم کوچک نیست چراکه خانه‌ای با دالان و چند دستشویی و چند اتاق‌خواب، طبق استانداردهای شهرنشینی ما مناسب به نظر می‌رسد. این تنها یک نمونه است فقط برای توجه به یکی از مسایلی که ذهن را متوجه ظرافت‌هایی می‌کند که ادبیات داستانی بهتر و رساتر از هر نظریه‌پردازی و هر تحقیق مبتنی‌بر آمار می‌تواند خواننده‌ی خود را متوجه آن‌ها سازد.
در هر حال، رمان حمام که در هشتاد و شش صفحه و به‌صورت فایل پی‌دی‌دف توسط وب‌سایت دوات منتشر شده است، برگردان فارسی روان و قابل قبولی دارد و نویسنده برای آگاهی بیشتر خواننده با فضا از پاورقی استفاده کرده است.  ژان – فيليپ توسن از اهالی بلژیک، در سال 1957 به دنیا آمد. او به تحصیل در علوم سياسي و تاريخ در پاريس پرداخت، هشت رمان، يک داستان، يک سفرنامه‌ي داستاني و سه فيلم در کارنامه‌ی خود دارد. رمان «حمام» نخستين رمان‌ توسن است که در سال 1985 به چاپ رسيد. اين رمان به بيست و پنج زبان زنده‌ي دنيا برگردانده شده است و فیلمی هم براساس آن، در سال 1989 ساخته شد.
شاید این عبارت از کتاب، هستی متن و رویه‌ی زیستی راوی را بیش از هرچیز دیگر نشان دهد. آن‌جا که در صفحه‌ی پنجاه و هشت کتاب، راوی در مورد نقاشی موندریان چنین می‌آورد که «چیزی که در نقاشی موندریان برایم خوشایند است، سکون آن است. هیچ نقاشی تا این حد به سکون نزدیک نشده. سکون نه غیاب حرکت، که دورنمای هر حرکتی است. سکون مرگ است. نقاشی، به‌طور کلی هیچ‌گاه ساکن نیست.» و این درست همان چیزی است که می‌توان در رمان «حمام» به آن رسید. دورنمای حرکت، زمانی که شیوه‌های متفاوت نگاه کردن به بارش باران شرح داده می‌شود، زمانی که راوی در وان لم داده است و به توصیف پیرامون می‌پردازد، زمانی که در هتل افامت دارد و در گوشه‌گوشه‌ی نوشتار، با کلامی کش‌آمده روبه‌رو هستیم. برای نمونه می‌توان به عبارتی از کتاب اشاره کرد که راوی صریح‌تر خود را در جایگاهی این‌همان با موقعیت کش‌آمده قرار می‌دهد و چنین می‌آورد که «صبح وقتی بیدار می‌شدم، روزِ در حال آمدن را مثل دریایی تیره پشت چشم‌های بسته‌ام می‌دیدم، دریایی بی‌پایان، به‌نحوی نابخشودنی بی‌تکان.» درست همان دورنمای خرکتی که نویسنده قصد بازگوییِ آن را دارد و درست همان موقعیتی که راوی را به ما بیشتر می‌شناساند.
«وقتی شروع کردم بعدازظهرهایم را در حمام بگذرانم، خیال نداشتم آن‌جا ماندگار بشوم؛ نه، ساعت‌های زیادی را اندیشه‌کنان آن‌جا توی وان سپری می‌کردم، گاهی لباس به تن، گاه برهنه. به نظر ادموندسون که خوشش می‌آمد بالای سرم باشد، آرام‌تر شده بودم؛ پیش می‌آمد شوخی کنم، می‌خندیدم. با حالت‌هایی اغراق‌آمیز حرف می‌زدم، با این عقیده که راحت‌ترین وان‌ها آن‌هایی‌اند که لبه‌های موازی دارند، با پشتی قوس‌دار و تهِ مسطح…»

باغ‌وحش انسانی

«ما فقط چیزی را برمی‌داریم که گوساله به آن احتیاج ندارد.
این یک نگرش ساده‌لوحانه و مطلقن نادرست است. این بیان عاشقانه از «منظره‌ی خانه‌ی روستایی» مدت‌هاست که دوره‌اش سپری شده است. امروزه یک تا سه روز بعد از تولد گوساله، او را از مادهگاو می‌دزدند و تصاحب می‌کنند.
یک ماده‌گاو فقط زمانی شیر می‌دهد که در انتظار زایمان باشد و یا تازه زایمان کرده باشد. تحت شرایط طبیعی، ماده‌گاو در طول عمر خود سه تا پنج گوساله زایمان می‌کند، از طریق تلقیح مصنوعی یک «حاملگی دائمی» را بر ماده‌گاو تحمیل می‌نمایند تا این‌که او به‌طور مدام شیر بدهد. گوساله‌های متولدشده (اگر ماده باشند) با مواد غذایی بدلی بزرگ می‌شوند و یا (اگر نر باشند) آن‌ها را برای تولید گوشت چاق می‌کنند. بنابراین ما شیر گوساله‌ها را تصاحب می‌نماییم و حتا مقدار شیر بیشتری از آن‌چه ماده‌گاو در حالت معمولی می‌دهد، از او می‌گیریم.»
«راهنما درباره‌ی حقوق حیوانات» نوشته‌ی دیوید کارلز هامار با برگردان محمد مسعودپور، درحالی به زبان فارسی در دسترس علاقه‌مندان قرار می‌گیرد که بسیاری از حیوانات مانند سگ و خوک در ایران مورد تنفر قرار می‌گیرند و با موجودات زیادی نه به‌عنوان یک موجود زنده، بلکه به‌مثابه یک شی‌ء برخورد می‌شود. این کتاب با مقدمه‌ی مبسوط مترجم آغاز می‌شود و به مواردی چون استفاده از حیوان به‌عنوان خوراک، برخورد با حیوانات در زراعت، محصولات حیوانی، آزمایش روی حیوانات، حیوان‌های خانگی، استفاده از حیوانات در سیرک و باغ وحش و مواردی از این دست می‌پردازد و درنهایت به گیاه‌خواری به‌عنوان راهی برای حرکت در مسیر حقوق حیوانات روی می‌آورد بی‌آن‌که با نگاهی جزیی‌نگر به مسایل مربوط به گیاه‌خواری هم به‌دقت توجه نشان دهد. این نگاه ساده‌انگارانه به مساله‌ی حقوق جانداران که صرفن جانداران متحرک را در شمار می‌آورد، خود در شمار نقض حقوق بسیاری از جانداران قرار می‌گیرد که قادر به حرکت و یا تولید صوت نیستند. به بیانی دیگر، ما آن‌چه را در شمار ذی‌حق می‌آوریم که به‌لحاظ تبار زیست‌شناسی بتوانیم هم‌ذات‌پنداری بیشتر و ملموس‌تری با آن داشته باشیم.
کتاب «راهنما درباره‌ی حقوق حیوانات» با این جمله به پایان می‌رسد که «ما به‌تنهایی مسئول ایجاد این رنج‌ها برای حیوانات هستیم و وظیفه‌ی ماست که به آن‌ها پایان دهیم.» 35 صفحه‌ی کتاب در حالی به پایان می‌رسد که 157 بند مطرح‌شده در این راهنما، قرار است هر فرد را دچار عذاب وجدان کند، بدون این‌که راه‌حلی عملی و بر پایه‌ی واقعیت موجود ارایه دهد. درست است که نقض مستمر و جهت‌دار حقوق بشر و بی‌سامانی روزافزون اوضاع زیست انسان، دلیلی برای چشم‌پوشی بر ستم هر روزه‌ای نیست که بر حیوانات و زیست‌بوم کره‌ی خاکی می‌رود و واقعیت این است که بسیاری از نقض حقوق، در بشر و حیوان با هم تلاقی می‌کنند، ولی خارج از طرح مباحث انتزاعی، بهتر است بیش از هر چیز به واقعیت موجود نگاه کنیم و نقطه‌ای را که بشر در آن قرار گرفته و جایگاه پیرامونی پدیده‌های دیگر را در تقابل با فرد انسانی بررسی کنیم، آن گاه است که به دیدگاهی واقع‌بینانه‌تر و در پی آن، به راهکاری موثرتر و عملی‌تر خواهیم رسید.

در زمین مسابقه

«بوکوفسکی را وقتی کشف کردم که یک‌دسته‌ از شعرهایش، جمع‌آوری‌شده از اینترنت را به جنوب بردم، به بوشهر، جایی که حدود یک سال پیش نشستم و برای اولین‌بار در زندگی‌ شعرهای بوکوفسکی را ترجمه کردم. نه به امید چاپ یا هر چیزی دیگر، فقط دوست داشتم این شعرها را ترجمه کنم. حدود دو هفته در هوای دم‌کرده‌ی جنوب و در فضای سربازی مشغول بودم، بیشتر عصرها شروع می‌کردم و تا آخرهای شب دفتر جلویم باز بود و تند تند می‌نوشتم. این اولین‌بار از چهار باری بود که شعرهای بوکوفسکی را به‌صورت پراکنده در طول این سال کار کردم.»
آن‌چه از نظر گذشت، گوشه‌ای از مقدمه‌ی مترجم کتاب «ناخدا برای ناهار بیرون رفته و ملوان‌ها کشتی را در اختیار گرفته‌اند» نوشته‌ی چارلز بوکوفسکی است که در زمستان 1388 توسط انتشارات گردون منشتر شده است. مصطفا رضیئی مترجم جوان و پرکاری است که مقدمه‌های جذابی برای کتاب‌هایش می‌نویسد، آن‌طور که شرح او بر آغاز ماجرا تا همین‌جا که کتاب در دسترس خواننده است، خود حکایتی است که از زبان او شنیدنی‌تر می‌نماید. ترجمه‌ی نامه‌های بوکوفسکی، با عنوان بلندبالای خود، نخستین کتاب از مجموعه‌ی کتاب‌های اینترنتی گردون است که در 188 صفحه، دربرگیرنده‌ی عکس‌هایی از بوکوفسکی، به‌اضافه‌ی یادداشت مترجم، شناختنامه‌ی چارلز بوکوفسکی، نوشتاری با عنوان درباره‌ی ریاضیات عشق و راه، همچنین متن اصلی کتاب با عنوان «ناخدا برای ناهار بیرون رفته و ملوان‌ها کشتی را در اختیار گرفته‌اند» که مجموعه‌ی نامه‌های او با محوریت مشاهده‌ی نویسنده از مسابقه‌های اسب‌دوانی است و در واقع سطح رویی روایت را تشکیل می‌دهد و همین‌طور در پایان با کتابشناسی مبسوط فارسی و انگلیسی، نمونه‌ای استاندارد از یک کتاب الکترونیکی است که امید می‌رود کتاب‌های سایبری دیگر هم با همین کیفیت در اختیار خوانندگان فارسی‌زبان قرار گیرند. بهتر است در پی بالا رفتن استانداردهای نسخه‌های سایبری و ورود افراد حرفه‌ای و دارای تخصص‌های لازم به حوزه‌ی نشر دیجیتال، به‌دنبال راهکار بگردیم چراکه تاکنون چیزی جز نسخه‌های تکه‌پاره‌شده‌ای از آثار بزرگان را در اختیار نداشته‌ایم، همان‌طور که اگر مترجم کتاب حاضر هم راضی به نشر این کتاب در دستگاه رسمی می‌شد و اگر از سد سانسور هم می‌گذشت و در نهایت این کتاب هم به شکل متعارف خود به دست مخاطب می‌رسید، دیگر چیزی از ادبیات بوکوفسکی باقی نمی‌ماند.
چارلز بوکوفسکیِ پر کار، نویسنده‌ی زیرزمینی و ملک‌الشعرای قشر فرودست آمریکا، در شعر و نثر خود، محیط فاسد شهرنشینی‌ جامعه‌ی طبقه‌‌ی پایین آمریکا را به نمایش می‌گذاشت. او به‌عنوان قهرمانی آیینی، به تجربه‌های شخصی، احساس و خیال‌پردازی در کارهایش تکیه می‌کرد و اغلب زبانی صریح و تصویرهایی خشن و جسمانی را به کار می‌برد. نخستین دفتر شعر بوکوفسکی، «گل‌ها، مشت‌ها و شیون دام‌ها» کلیتی از ادامه‌ی راه او را نشان می‌دهد. در واقع بوکوفسکی در این دفتر، فشرده‌ای از آن‌چه را پیش چشم گذاشته است که در آینده در کتاب‌ها و نوشته‌های بعدی گسترش خواهد داد. نکته‌ی مهم‌ و مشترک در کارهای او، حس بودن در دنیایی متروک و رهاشده است که همراه با حس ویرانی به شعرهای آزاد او راه پیدا می‌کند و در پوچی‌های زندگی مخصوصن در رابطه با مرگ پراکنده می‌شود. به عقیده‌ی توماس آن ادواردز، بوکوفسکی در برابر ادعاهایی که ما در مورد موجودی والا ارایه می‌دهیم، به‌طور تحقیرآمیزی در مورد بی‌فرهنگی می‌نویسد. بوکوفسکی نژاد بشر را در خباثت و تقلب و اصلاح یک موقعیت عالی می‌بیند و کسانی را که در فکر نویسنده‌شدن هستند، فرا می‌خواند تا بروند در جایی قرار گیرند، که فریب حقه‌‌های ضعیف و کثیف بازی بقیه را نخورند. «خیلی زیاد سیگار می‌کشم، خیلی زیاد می‌نوشم، اما نمی‌توانم خیلی زیاد بنویسم، همین‌طوری پیش می‌رود و من بیشتر می‌خواهم و می‌آید و با ماهلر قاطی می‌شود. بعضی‌وقت‌ها باید جلوی خودم را بگیرم. می‌گویم، یک لحظه صبر کن، برو بخواب یا به 9 تا گربه‌ات نگاه کن و روی کاناپه کنار زنت بنشین. تو یا سر مسابقه‌ای یا سر مکین‌تاش. و بعد متوقف می‌شوم، روی ترمز فشار می‌دهم، کار کوفتی را پارک می‌کنم. بعضی آدم‌ها برایم نوشته‌اند که کارهایم به آن‌ها کمک کرده تا به زندگی‌شان ادامه بدهند. به خود من هم همین کمک را کرده است. نوشتن، اسب‌ها و 9 تا گربه‌ام.»