در زمین مسابقه

«بوکوفسکی را وقتی کشف کردم که یک‌دسته‌ از شعرهایش، جمع‌آوری‌شده از اینترنت را به جنوب بردم، به بوشهر، جایی که حدود یک سال پیش نشستم و برای اولین‌بار در زندگی‌ شعرهای بوکوفسکی را ترجمه کردم. نه به امید چاپ یا هر چیزی دیگر، فقط دوست داشتم این شعرها را ترجمه کنم. حدود دو هفته در هوای دم‌کرده‌ی جنوب و در فضای سربازی مشغول بودم، بیشتر عصرها شروع می‌کردم و تا آخرهای شب دفتر جلویم باز بود و تند تند می‌نوشتم. این اولین‌بار از چهار باری بود که شعرهای بوکوفسکی را به‌صورت پراکنده در طول این سال کار کردم.»
آن‌چه از نظر گذشت، گوشه‌ای از مقدمه‌ی مترجم کتاب «ناخدا برای ناهار بیرون رفته و ملوان‌ها کشتی را در اختیار گرفته‌اند» نوشته‌ی چارلز بوکوفسکی است که در زمستان 1388 توسط انتشارات گردون منشتر شده است. مصطفا رضیئی مترجم جوان و پرکاری است که مقدمه‌های جذابی برای کتاب‌هایش می‌نویسد، آن‌طور که شرح او بر آغاز ماجرا تا همین‌جا که کتاب در دسترس خواننده است، خود حکایتی است که از زبان او شنیدنی‌تر می‌نماید. ترجمه‌ی نامه‌های بوکوفسکی، با عنوان بلندبالای خود، نخستین کتاب از مجموعه‌ی کتاب‌های اینترنتی گردون است که در 188 صفحه، دربرگیرنده‌ی عکس‌هایی از بوکوفسکی، به‌اضافه‌ی یادداشت مترجم، شناختنامه‌ی چارلز بوکوفسکی، نوشتاری با عنوان درباره‌ی ریاضیات عشق و راه، همچنین متن اصلی کتاب با عنوان «ناخدا برای ناهار بیرون رفته و ملوان‌ها کشتی را در اختیار گرفته‌اند» که مجموعه‌ی نامه‌های او با محوریت مشاهده‌ی نویسنده از مسابقه‌های اسب‌دوانی است و در واقع سطح رویی روایت را تشکیل می‌دهد و همین‌طور در پایان با کتابشناسی مبسوط فارسی و انگلیسی، نمونه‌ای استاندارد از یک کتاب الکترونیکی است که امید می‌رود کتاب‌های سایبری دیگر هم با همین کیفیت در اختیار خوانندگان فارسی‌زبان قرار گیرند. بهتر است در پی بالا رفتن استانداردهای نسخه‌های سایبری و ورود افراد حرفه‌ای و دارای تخصص‌های لازم به حوزه‌ی نشر دیجیتال، به‌دنبال راهکار بگردیم چراکه تاکنون چیزی جز نسخه‌های تکه‌پاره‌شده‌ای از آثار بزرگان را در اختیار نداشته‌ایم، همان‌طور که اگر مترجم کتاب حاضر هم راضی به نشر این کتاب در دستگاه رسمی می‌شد و اگر از سد سانسور هم می‌گذشت و در نهایت این کتاب هم به شکل متعارف خود به دست مخاطب می‌رسید، دیگر چیزی از ادبیات بوکوفسکی باقی نمی‌ماند.
چارلز بوکوفسکیِ پر کار، نویسنده‌ی زیرزمینی و ملک‌الشعرای قشر فرودست آمریکا، در شعر و نثر خود، محیط فاسد شهرنشینی‌ جامعه‌ی طبقه‌‌ی پایین آمریکا را به نمایش می‌گذاشت. او به‌عنوان قهرمانی آیینی، به تجربه‌های شخصی، احساس و خیال‌پردازی در کارهایش تکیه می‌کرد و اغلب زبانی صریح و تصویرهایی خشن و جسمانی را به کار می‌برد. نخستین دفتر شعر بوکوفسکی، «گل‌ها، مشت‌ها و شیون دام‌ها» کلیتی از ادامه‌ی راه او را نشان می‌دهد. در واقع بوکوفسکی در این دفتر، فشرده‌ای از آن‌چه را پیش چشم گذاشته است که در آینده در کتاب‌ها و نوشته‌های بعدی گسترش خواهد داد. نکته‌ی مهم‌ و مشترک در کارهای او، حس بودن در دنیایی متروک و رهاشده است که همراه با حس ویرانی به شعرهای آزاد او راه پیدا می‌کند و در پوچی‌های زندگی مخصوصن در رابطه با مرگ پراکنده می‌شود. به عقیده‌ی توماس آن ادواردز، بوکوفسکی در برابر ادعاهایی که ما در مورد موجودی والا ارایه می‌دهیم، به‌طور تحقیرآمیزی در مورد بی‌فرهنگی می‌نویسد. بوکوفسکی نژاد بشر را در خباثت و تقلب و اصلاح یک موقعیت عالی می‌بیند و کسانی را که در فکر نویسنده‌شدن هستند، فرا می‌خواند تا بروند در جایی قرار گیرند، که فریب حقه‌‌های ضعیف و کثیف بازی بقیه را نخورند. «خیلی زیاد سیگار می‌کشم، خیلی زیاد می‌نوشم، اما نمی‌توانم خیلی زیاد بنویسم، همین‌طوری پیش می‌رود و من بیشتر می‌خواهم و می‌آید و با ماهلر قاطی می‌شود. بعضی‌وقت‌ها باید جلوی خودم را بگیرم. می‌گویم، یک لحظه صبر کن، برو بخواب یا به 9 تا گربه‌ات نگاه کن و روی کاناپه کنار زنت بنشین. تو یا سر مسابقه‌ای یا سر مکین‌تاش. و بعد متوقف می‌شوم، روی ترمز فشار می‌دهم، کار کوفتی را پارک می‌کنم. بعضی آدم‌ها برایم نوشته‌اند که کارهایم به آن‌ها کمک کرده تا به زندگی‌شان ادامه بدهند. به خود من هم همین کمک را کرده است. نوشتن، اسب‌ها و 9 تا گربه‌ام.»

راهپیمایی سکوت

«یاسپرس می‌نویسد، آن‌جا که فلسفه از تفکر باز می‌ماند به اسطوره گوش می‌دهد و من اضافه می‌کنم که هر جا اسطوره از عمل باز می‌ماند به شعر نگاه می‌کند و این همان اتفاقی است که در “شبی با هملت” می‌افتد.»
«شبی با هملت» عنوان شعر بلندی از ولادیمیر هولان است که با برگردان محسن عمادی در سال 1388 به دست خواننده‌ی فارسی‌زبان رسیده است. محسن عمادی علاوه بر این‌که ترجمه‌ی خود را «به جنبش سبز مردم ایران» تقدیم کرده است، تصادف انتشار این شعر بلند را با تولد احمد شاملو فرخنده می‌یابد. عمادی «شبی با هملت» را شعر جنبش سبز می‌داند که سال‌ها پیش در دیکتاتوری کمونیستی چک نوشته شده است. او معتقد است که زندگی هولان در سرمای اروپای شرقی و پیش از فروپاشی دیوار برلین، یک راهپیمایی سکوت بود.
در توضیح کوتاهی در مورد شاعر که پس از سطر تقدیمی مترجم آمده است، در جایی از این متن چنین می‌خوانیم که هولان سال‌های سرودن «شبی با هملت» را بی‌رحم‌ترین سال‌های زندگی‌اش می‌داند. او می‌نویسد که «در تنهایی گزنده‌ی آن روزها مثل زمینی بودم برای گرفتن و گذراندن تمام وحشت آن ایام». پس از توضیح مختصری در مورد شاعر، یادداشتی با نام «شعر و لعنت ابدی» را در پیش رو داریم که مترجم به‌جای مقدمه آورده است و در نهایت پس از متن سپاسگزاری و یادداشت کلارا خانس بر این شعر بلند، با عنوان «شیپور کلمه» این شعر خود را پیش روی مخاطب قرار می‌دهد.
نود و چهار صفحه‌ی کتاب را در حالی پیش رو داریم که تا صفحه‌ی بیست کتاب، جدای از مطالب دیگر باید مقدمه‌ای را نیز از نظر بگذرانیم که بیشتر به نکته‌برداری‌های یک دانشجوی کنجکاو می‌ماند تا مقدمه‌ای بر یک شعر بلند. محسن عمادی مجموعه‌ای از اطلاعات و داده‌ها را مطرح می‌کند که خیلی سخت می‌توان برای آن‌ها در مقدمه‌ی این کتاب، جایگاهی منطقی پیدا کرد. نقش مقدمه در هر کتاب، به‌طور قطع نمایش آگاهی‌ها و منظرگاه ایده‌های فلسفی و ادبی مترجم و یا هر کس دیگری نیست، مگر آن‌که بتوان از خلال این مباحث به بدنه‌ی کتاب اشارتی کرد. در هر حال، اگرچه محسن عمادی در جهت مربوط ساختن داده‌ها و ایده‌های موجود در مقدمه با متن شعر، تلاش خود را کرده است، بااین‌وجود این مقدمه چیزی جز ملال برای هر خواننده‌ای در هر سطحی نخواهد داشت.
با هم گوشه‌ای از برگردان فارسی «شبی با هملت» سروده‌ی ولادیمیر هولان را مرور می‌کنیم.
«که به‌آسانی می‌توانست
در شکاف دندان پنهان‌اش کند
و ناچار بود زخم‌ها را درمان کند
و در گور پدرش زندگی کند.
می‌بایست پسر کودکان باشد
آن‌جا که راه خزانه یک‌راست به مرده‌شورخانه می‌رسید
آن‌که می‌بخشد هنوز خسیس است
اما ما که باور نداریم همیشه در انتظاریم
و شاید مردم همیشه توقع چیزی را دارند
چراکه ایمان ندارند…
آن‌ها روشن شده‌اند
ولی نور نمی‌دهند… کم‌خون‌اند
بااین‌حال برایشان چیزی وجود ندارد تا خونی ریخته نشود»

 

مثل صبح یکشنبه‌ای سوگوار

«وقتی بقیه‌ی بچه‌ها یاد می‌گرفتند کلمه‌ها را
هجا کنند، من اسم‌های معشوق‌هایم را
می‌شمردم، مخصوصن یکی‌شان را که
با گناه جسم، تعمید یافته بود،
هنوز کودکی بیش نبودم
که در زیباترین زمین‌ها،
در جعبه‌ی بازی شن
شاه‌زاده‌ای ‌فراموش‌شده بودم
به من تجاوز شد،
جایی که مار کبری بر دور بدنم حلقه ‌زد،
پوست من نرم و صاف
سنگ‌ خارایی تراش‌خورده
پوست یک بچه،
در شش سال و نیمی،
چشمان من بیابانی بود که تو را می‌ترساند،
دستان تو روی سرخ‌پوستان رقصان من
از خواهش انتقام می‌سوخت،
…»
شعر بلند «خاکستری‌های آبی» سروده‌ی ژان پل دُوا، بین سال‌های 1982 تا 1998 سروده شده و رامتین آن را در سال 2009 به فارسی برگردانده است. ژان پل دُوا در سی‌ام ژانویه‌ی 1946 در وَلی‌فیلد ِ ایالت کبک ِ کانادا متولد شد. او در دانشگاه فرانسوی‌زبان مونترال تحصیل کرد، پس از آن، به تدریس زبان فرانسه پرداخت و از سال 1976 تاکنون، بیش از سی کتاب شعر و دو رمان از او منتشر شده است.
دُوا را بیشتر به‌خاطر دو شعر تاثیرگذار و با اهمیتش، «خاکسترهای آبی‌» و «آمریکا، شعری در تصویری سینمایی» می‌شناسند. «خاکستری‌های آبی» برای شاعر خود، جایزه‌ی گاورنر را در 1990 به ارمغان آورد و «آمریکا، شعری در تصویری سینمایی» در سال 1999 منتشر شد که به واقعیت کاری او به‌عنوان یک شاعر می‌پردازد. «خاکستری‌های آبی» شعر بلندی پیرامون یک عشق نامعمول است. این شعر با خشونتی که به خواننده منتقل می‌کند، آسیب‌های جنسی تجربه‌ی کودکی را بیان می‌دارد که میان تنفر و دلبستگی در نوسان است و درنهایت دست به رفتاری جنون‌آمیز می‌زند. راوی بزرگ‌سال که در این اثر، از خاطره‌های خردسالی خود و رویداد دهشتناکی که بر تمام زندگی‌اش تاثیر گذاشته است صحبت می‌کند، هنوز هم در مورد حس خود به کسی که او را معشوق خود می‌خواند و در سرتاسر شعر، او را می‌ستاید، در تردید است، ولی درهرحال این نکته بر او مسلم است که آن مرد هیزم‌شکن که او را دیوانه‌وار دوست می‌داشته، سایه‌ی سنگینی را بر او و زندگی‌اش گسترده است.
مترجم در یادداشت خود بر کتاب «خاکستری‌های آبی» چنین می‌آورد که «نمونه‌ای این‌چنینی از یک شعر را تا به حال نخوانده بودم. شعری بلند که در آن یک نفر با چنین احساسی از واقعیت‌های جسمانی زندگی‌اش، از گذشته‌اش و از عشق سخن بگوید و از روح که قربانی این ناگوارترین حادثه‌ی زمان‌ها می‌شود. راوی کتاب، کودکی‌ست در میان‌سالی که از گذشته حرف می‌زند و چقدر راحت می‌گوید از سختی‌ها و از مشکلات و از زندگی…»
همان‌طور که مترجم نیز از تجربه‌ی خود در مواجهه با شعر سخن می‌گوید، خیلی‌ها در برابر روایت این عشق، وقتی به خود می‌آیند که صورتشان پر از اشک است و مبهوت حتا بدون هیچ پیش‌داوری ممکن، با پسرک هم‌داستان می‌شوند. رویارویی با این شعر بلند و سرشار از حس‌ها و تجربه‌های متناقض، چشم‌اندازی را فرا روی خواننده‌ی خود می‌گذارد که نمی‌توان با حکمی قطعی و ازپیش‌تعیین‌شده از کنار آن گذشت.
«این‌جا فقط کلمه‌ها زنده هستند
کلمه‌ها که تو را مجبور کنند
برگردی،
جایی که خدایان پرسه می‌زنند
در منظره‌ای آبی،
با ساکسیفون می‌خوانند و می‌رقصند،
چشم‌های تو خودکار بودند،
کلمه‌هایت آبی روشن بودند
نسخه‌ی خطی شعرهایی عاشقانه بودند،
که روی هم روی هم نوشته شده بودند،
بارها پیش از آن
تو، که همه‌ی خطرها را به‌خاطر من پذیرفتی،
فریادهای ما از نور،
تیزتر از تبر از میان هوا
رد می‌شد
تو همیشه می‌گفتی این آخرین‌بار است،
اشک‌های آبی‌ات،
از آن زمان دیگر رنگی همانند آن‌ها ندیده‌ام،
شانه‌هایت را می‌گرفتم
تکان‌ات می‌دادم،
مانند منظره‌ی درهم‌آمیخته‌ی برف
توی گوی‌های بلورین سنگین،
چشم‌هایت برف‌آبی بود،
عاشق برف‌ام به‌خاطر تو
تو و چشم‌های ببرسفیدی‌ات،
اما تو خیلی جوان بودی
و من خیلی پیر،
بگذار کلمه‌ها ببارند،
تو عاشق من بودی
من عاشق تو بودم،
اما من فقط شش سال و نیم‌ام بود،
در هم‌آغوشی رسوای بدن‌های‌مان،
برایم آوازها زمزمه می‌‌کردی،
آوازهایی که محبوب بودند،
تو چیزی را به من دادی که
دیگران سعی می‌کردند از من بگیرند،
چشمانی مانند غروب خورشید‌ داشته باشی،
وقتی ونیز خسته از بار ِنور       درهم فرو می‌شکند،»

و در ادامه‌ی خود

«یک نفر بیرون پنجره
موهایش چسبیده بر آسفالت
نگاهش خیره از قرمز پرچم می‌شود خورشید
از این خیابان به آن خیابان رفتن که شناسنامه نمی‌خواهد
جرأت داشته باشی و
رنگ از رنگت اگر نپرد
با گلوی سوراخ هم می‌شود     حرف‌ها زد.»
«ژاندارک در تهران» یکی از شعرهای مجموعه‌ی «از این شاخه به آن شاخه» است که توسط مهرداد عارفانی بر روی اینترنت قرار گرفته است. کتاب عارفانی، شعرهای او را در فاصله‌ی سال‌های 1379 تا 1389 در خود جای داده است. او خود این شعرها را «شعرهای تبعیدی» می‌نامد و در زیر عنوان کتاب، به این موضوع اشاره کرده است.
عارفانی یکی از شاعران چند رسانه‌ای است. این معنی‌اش این نیست که او شعرهای چندرسانه‌ای می‌نویسد و به‌صورت مولتی‌مدیا از امکان‌های فضای وب استفاده می‌کند، بلکه او تنها از امکان‌های رسانه‌ای مختلف در شکل کلاسیک آن‌ها و امکان‌بودگی پیشین و قابل انتظارشان سود می‌برد تا از کم‌خوانی ِمردم ِفراری از کتاب، به‌سوی کنجکاوی آن‌ها به‌جانب تصویر و فایل‌های شنیداری به گونه‌ای حرکت کند که فقط این امکان‌ها را در شمایل تختشان به کار برد. او در یوتیوب همان شعری را می‌خواند که فایل ام‌پی‌تری آن را برای دانلود گذاشته است و آن فایل هم درست همانی است که می‌توان از روی کتاب خواند یا روی کاغذ نوشت. عارفانی نیز چون بسیاری از شاعرانی که در فضای مجازی زیست کرده‌اند، سعی دارد با تئوری‌پردازی در جمع‌های چندتایی شاعران هم‌رده، به هویت‌سازی و تعیین ساختاری بپردازد که با تکیه بر آن، بتواند حضور خود را دوام بخشد. البته او با تعداد زیادی از این شاعران از آن جهت تفاوت دارد که تئوری را می‌شناسد و به فضای شعر در سطح خود و بنابر دیدگاه شخصی‌اش آشناست.
او هم مانند خیلی‌های دیگر که در شعر دستی دارند و از سویی با تئوری‌پردازی و نقد نیز درگیرند، آن چراکه در تئوری‌پردازی‌هایش می‌گوید و می‌نویسد، به خوبی در شعر خود پیاده نمی‌کند. اگرچه لزومن این دو همیشه در راستای هم حرکت نمی‌کنند، ولی از آن‌جایی که در حوزه‌ی شعری ما جای منتقد به معنای واقعی خود خالی است، این بار را بر دوش خود شاعران می‌گذارند و به این شکل حوزه‌ها مخلوط می‌شود و حتا شاعر اگر نخواهد هم به تئوریسین تبدیل می‌شود. این‌که یک شاعر باید بر قلمروی فعالیت خود مسلط و دانا باشد، هیچ شکی نیست، این‌طور نیست که او به صرف دانایی و کارایی در این حوزه، جدای از اظهار نظر و تولید اندیشه، هموازه بار منتقد را نیز به دوش بکشد. دقیقن به همین دلیل است که وقتی با مهرداد عارفانی و یا شاعران دیگر، در ساحت‌های گوناگون مواجه می‌شویم، معمولن با دو فرد در دو جایگاه و دو رویکرد متفاوت رویارو خواهیم بود. واقعیت این است که گروهی از افراد درگیر در این حوزه، به‌دلیل شیفتگی نسبت به شاعرانگی، بیشتر به‌جانب شعر می‌شتابند تا به عرصه‌ای که بیشتر به آن تعلق دارند. باید دید، کسانی چون مهرداد عارفانی درنهایت با کدام چهره‌شان در ادبیات خواهند ماند و به این گستره غنا خواهند بخشید.
«که از یاد برده‌ام
برای همین هر روز کشته می‌شوم یا زیر چرخ‌های این کامیون
یا روی ریل خوابم می‌برد
یادت هست
سربازانی که از ریل سر خوردند و رفتند و نیامدند
روی سنگ‌دانه‌ها علف شدند؟»

نیامدم که بمانم

یغمای گلرویی ترانه‌سرا را کمتر کسی است که نشناسد. اگر هم شناخت بیشتری لازم باشد، می‌توان به یاری فضای مجازی، سری به وب‌سایت شخصی او زد و هر آن‌چه را که باید در مورد او دانست. شاید بهتر باشد بگوییم هر آن‌چه که گلرویی ضرورت آگاهی‌اش را تشخیص داده، در این وب‌سایت وجود دارد. از جمله داده‌های موجود در این وب‌سایت، مجموعه‌ی شعری با نام «گفتم بمان! نماند…» است که بیست و پنج شعر را در خود جای داده است.
یغما از نسل پنجاه است که چون هر پنجاهی دیگری، با نابه‌سامانی‌های سال‌های انقلاب، جنگ و اصلاحات تا به این‌جا پیش آمده است. او هم چون بسیاری دیگر زندگی شخصی‌اش به تاریخ کشورش گره خورده است. اگرچه یغما خود را در وب‌سایت شخصی‌اش با عنوان‌های شاعر، ترانه‌سرا، نویسنده، مترجم، فیلمنامه‌نویس و عکاس مورد خطاب قرار داده است، ولی کمابیش همه‌ی ما او را با ترانه‌هایش می‌شناسیم. هرچند آقای گلرویی بیشتر می‌پسندد مردی هزارچهره به چشم آید.
درهرحال، او نخستین تجربه‌هایش در حوزه‌ی زبان را با شعر پیش برد و نخستین مجموعه‌ی شعر او با نام «گفتم بمان! نماند..» در سال 1377 به چاپ سپرده شد و حالا هم نسخه‌ی الکترونیکی آن در دسترس مخاطب قرار دارد. مجموعه‌ای که هرچه زیر و رویش کنی نمی‌توانی یک شعر با استانداردهای حداقلی بیابی تا به خواننده‌ی این سطرها بگویی، این نمونه از شعرهای یغما گلرویی واجد شاعرانگی است.
کم نیستند ترانه‌هایی که هرازگاهی از یغما زیر لب زمزمه می‌کنیم و موجب می‌شوند تا او را به‌عنوان ترانه‌سرایی حرفه‌ای در سطح خود تحسین کنیم، ولی چه می‌شود که هرکس دست به قلم دارد یا شعر را در جوانی آزموده است، اگر این صاحت برای او نیست آن را رها نمی‌کند و مصرانه بر شاعربودگی پای می‌فشرد؟ در این مجال صحبت بر سر ورود به شعر است و این‌که چه مولفه‌هایی یک شاعر را حرفه‌ای می‌سازد و از سوی دیگر، چگونه است که نام و آوازه، بی‌اجازه‌ی استانداردهای شعری، همه‌کس را دعوت به جرگه‌ی شاعران می‌کند.سطح رقیقی از رمانتیسیسم خام‌اندیشانه به‌اضافه‌ی دایره‌ی واژگانی کم‌مایه، با سطربندی‌های مبتدی و روایتی خطی که به خاطره‌نویسی و عاشقانه‌نویسی پهلو می‌زند، خود را چون وهمی نوستالژی‌زده در سرتاسر این دفتر شعر پخش کرده است. اگرچه با نگاهی به چند مجموعه‌ی شعر دیگر گلرویی چون «مگر تو با ما بودی!؟»، «این‌جا ایران است و من تو را دوست می‌دارم» و «دیوارنوشته‌های انفرادی» و آثار دیگری از این دست، می‌توان به این نتیجه رسید که کمابیش خرده‌گیری‌هایی که به مجموعه‌ی نخست وارد است، درباره‌ی مجموعه‌های بعدی هم صدق می‌کند.
سنت شعر فارسی زبان‌زد هر گوشه‌ای از جهان است و هر ایرانی شاعرانگی را سرشته در خون و رگ خود می‌داند، ولی میان شعرواره‌های دلتنگی و عاشقانه‌های لحظه‌ای و شعر حرفه‌ای تفاوت بسیار است. فضای بیمار نشر و تاسف‌بارتر از آن، مجموعه‌ی کم‌مایه و خموده‌ی اهل ادب و منتقدان، این فرصت را فراهم می‌آورد تا بدون هیچ بازدارنده‌ی مثبت و یا منفی، هر فرد در هر جایگاه اجتماعی، دفتر یا دفترهایی را به نام خود منتشر کند که البته انگار به جایی هم برنمی‌خورد چراکه چشم تیزبین و عقل و قلم آزموده‌ای نیست تا این فضا به همگونی یک فضای پویای ادبی برسد. مساله‌ی دیگر تفاوت بین ترانه و شعر است. باید این نکته را در نظر داشت که هر کدام از دو حیطه‌ی ترانه و شعر جایگاه منحصر به خود را دارند و اگرچه در مواردی به هم پهلو می‌زنند و گاهی از شعر به‌عنوان متنی با قابلیت ترانه استفاده می‌شود، ولی نباید این قضیه را دور از نظر داشت که در هر صورت این دو حوزه واجد قابلیت‌های مختص به خود هستند. شاید یک شاعر بتواند یک ترانه‌سرای خوب هم باشد و یا یک ترانه‌سرا شاعر هم باشد، ولی این همیشه صادق نیست. گرچه قرار نیست مرزی برای کسی قائل شد، ولی بازدارنده‌های خودبه‌خودی هر صنف هنری می‌توانند کنترل‌کننده‌های خوبی برای کیفیت باشند.
این‌طور به نظر می‌رسد تا آن‌زمان که نسبت به چنین رویه‌ای روادار باشیم، هر روز به تعداد این کتاب‌ها افزوده می‌شود و به این‌گونه نمی‌توان به آینده‌ی شعر امید بست.

حتا کلاغ قصه‌ها نیامد

«آن روز عصر، وسط آن‌همه نیروهای امنیتی، توی خیابان انقلاب چیزی را جا گذاشتم که دیگر نمی‌توانم پس بگیرم، نه از خیابان انقلاب، نه از هیچ خیابان دیگر…»
فصل ششم کتاب، در صفحه‌ی سی‌وشش را با این جمله آغاز می‌کنیم و پیش و پس این جمله، روایتی منظوم را از شرح ماجرای حسنک می‌خوانیم که از زاویه‌ی دید شاعر بیان می‌شود.
در ادبیات گذشته‌ی ما، سرودن منظومه در چنین ساختاری به‌منظور قصه‌گویی و روایت‌گری، سابقه داشته است، ولی در میان شاعران معاصر، شعرهایی از سیاوش کسرایی، فروغ فرخ‌زاد و احمد شاملو را سراغ داریم که در همین قالب سروده شده‌اند و توانسته‌اند با خواننده‌ی خود ارتباط بگیرند. از این میانه شاید «پریا»ی احمد شاملو نمونه‌ی بی‌مانندی باشد که بی‌تردید به گوش بسیاری رسیده است.
شاید ویژگی این سبک نوشتاری، نظم آوایی آن است، این نظم که شعر بلند «حسنک» هم از آن بهره دارد و گاهی در سطرهای هم‌طراز و گاهی هم در سطرهایی شبیه شعر نیمایی به کار می‌رود، با وزن عروضی متفاوت است و پیشینه‌اش به سال‌ها پیش برمی‌گردد. وزنی که در این گونه به چشم می‌خورد، وزن هجایی و شنیداری است که در منظومه‌های عامیانه و فولکلور ایرانی بسیار به گوش آشناست. شاعران نوپرداز ما از آن سود جسته‌اند و بنا بر خاصیت آهنگین آن و تاثیرگذاری روایت در این قالب خاص، آن را برای پیش کشیدن پاره‌ای مسایل مناسب یافته‌اند.
اکنون ما منظومه‌ی «حسنک» را پیش رو داریم که از همین قالب، برای باز گویی ماجرایی دیگرگونه سود برده است، ماجرایی که اغلب دوست نداریم در مورد آن سخن بگوییم و اگر هم چونین کنیم، به نیکی نخواهد بود. یکی از مشخصه‌های گسترش دنیای مجازی و نشرهای الکترونیکی، گسترش و ظهور ادبیات و زیست حاشیه‌نشین‌های فرهنگی و اجتماعی است. در فضای اینترنت، مجالی فراهم می‌شود تا هرکس بتواند خودِ واقعی‌اش را بدون نقاب‌های مرسوم و حساب‌گری‌های جامعه‌ای چون ایران نشان دهد. اگرچه پیام فِیلی هراسی از بودن و چگونگی بودن خود ندارد و انعکاس آن را می‌توان در آثار متفاوت او دید، ولی باید پذیرفت که در جستار کنونی تاریخ ما، مانند دیگران نبودن، غیرخودی بودن است و باید برای حفظ تفاوت‌ها در چنین اجتماعی، بهای زیادی پرداخت.
«حسنک یادت میاد شهریور
تو خیابون وسط ظهر غریب
چقده به تشنگی خندیدیم؟
یادته تو خیابونای گیج و دربه‌در
سر چارراه
           وسط کوی و گذر
چقد از گم نشدن ترسیدیم؟
… ولی
… اما
یه جا انگاری یه چیزی جا موند
یکی رو ستاره‌ها جا خوش کرد
یکی تو خیابونا تنها موند
حسنک بهم بگو
چجوری از اون خیابونا خودمو پس بگیرم؟»
منظومه‌ی «حسنک» در فاصله‌ی اردیبهشت تا تیرماه 1388، توسط پیام فِیلی سروده شده است و چاپ نخست آن، در زمستان 1390 در حالی توسط نشر گیلگمشیان به دست خواننده‌ی خود رسیده است که نقاشی‌های امیدرضا سرشار را نیز دربر گرفته است.
اگرچه پیام فیلی پیش از هرچیز خود را شاعر می‌داند و نخستین کتاب او، مجموعه‌ی شعری با نام «سکوی آفتاب» نام دارد که در سال 1384 توسط نشر آرویچ به چاپ رسیده است، ولی پیش از مجموعه‌ی «حسنک»، فیلی با «من سبز می‌شوم… میوه می‌دهم؛ انجیر» چاپ‌شده به سال 1389 توسط نشر گردون و «برج‌ها و برکه‌ها» در سال 2006، در عرصه‌ی رمان دست به قلم برده است. اگرچه این رمان‌ها به‌ویژه «من سبز می‌شوم…» مایه‌هایی از شاعرانگی را با خود دارند، ولی اگر به عنوان‌های کتاب‌های چاپ‌نشده‌ی فِیلی نگاهی بیندازیم، شاید او را بتوان شاعرتر نامید، آن‌طور که خود دوست‌تر می‌دارد.
مجموعه‌ای که به «گم‌نامی حسنک» تقدیم شده است، می‌تواند به گم‌نامی و بی‌پناهی هزاران انسانی تقدیم شود که چون او بوده‌اند و لبخند را چنان فتح کردند که هیچ‌کس گویی تا آن زمان نخندیده بود.

ولی می‌رویم برای انقلاب

«روزی می‌رسد
که دنبال شهری بگردی و پیدای‌اش نکنی
دنبال روستا بگردی و پیدای‌اش نکنی
جنگل را پیدا نکنی، رود را پیدا نکنی
آغوش زنت را پیدا نکنی
حتا دنبال خودت بگردی و پیدا نکنی
گوش‌هایت را پیدا نکنی
چشم‌هایت را پیدا نکنی
هیچ‌جا نروی، چون تمام راه‌ها به مرگ ختم می‌شود
در جا نمانی چون آن‌حا مرگ حاضر است
بهتر است جایی مخفی شوی
جایی که سربازها نباشند
مردم نباشند
آزمایشکاه‌ها نباشند
کارخانه‌ها نباشند
جایی که هیچ‌کس عجله نداشته باشد
بازجویی‌های سخت نباشد
قراردادهای جنگ نباشند
پیمان‌های صلح نباشند.
بهتر است جایی بروی که بچه‌ها روی زمین می‌دوند
جایی بر زمینی
که میان توده‌ابرهای مهلک معلق نباشند.»
این شعر را از مجموعه‌ی «از شاعران ناشناس» خواندیم. مجموعه‌ی «از شاعران ناشناس» با ترجمه‌ی نفیسه نواب‌پور، در پاییز 1389 توسط «خانه‌ی شاعران جهان» به خوانندگان عرضه شده است.
نفیسه نواب‌پور در مقدمه‌ی کتاب خود چنین می‌گوید که شعرهای این مجموعه شاید ارزش ادبی نداشته باشند، اما ارزش این شعرها به ناشناس بودن شاعران و حضورشان در خیابان‌های پاریس است.
و خیابان‌های پاریس درست همان‌جایی است که می‌توان صدای گام‌های انقلاب را از آن‌سمت شنید، البته شاید در گذشته چنین بوده است، ولی هنوز هم این فرانسه است که نطفه‌ی هر انقلاب را به بیضه می‌نشیند.
شعرهای این مجموعه را دانشجویان و کارگرانی سروده‌اند که در جریان‌های اعتراضی مِی شصت‌وهشت حضور داشتند و تمام آن ساعت‌ها و دقیقه‌ها را در کنار هم تجربه کردند.
درست چهل‌وچهار سال از مِی 1968 می‌گذرد، ماجرای مِی 68 در همان شهری که هیچ‌گاه نمی‌خوابد و هیچ‌گاه چراغ‌های آن خاموش نمی‌شود اتفاق افتاد؛ شهر کافه‌ها و روشنفکرهای بی‌حوصله و شراب‌های کهنه و همان پاریس سرخوشی‌ها و شادخواری‌ها و پاریس، همان شهری که همیشه خبر از رویدادی دیگرگونه می‌دهد.
پس از جنگ ویتنام و کشته شدن مارتین لوترکینگ، مبارز آمریکایی و در جریان عطش همیشگی آزادی، جنبش مِی 1968 با همیاری دانشجویان و بدنه‌ی جنبش کارگری، با ماهیتی چپ‌گرایانه در دل اروپا شکل گرفت. این جنبش با نارضایتی‌های دانشجویان نمود پیدا کرد، ولی پس از مدتی سایر بخش‌های اجتماعی به آن پیوستند و پیکره‌ی جنبش را شکل دادند و بعد هم در کشورهای دیگر گسترده شد.
پیش از مِی 1968، بیکاری فزاینده، کارگران را نگران کرده بود. درصد بیکاری آن‌قدر بالا رفت که صدای ژرژ پمپیدو نخست‌وزیر آن روزگار فرانسه را هم در آورد. اعتصاب‌های کارگری از کارخانه‌ها شروع شدند و خود را به قطارها، متروها و اتوبوس‌ها رساندند و پس از آن در هرجایی که بشود اعتصاب کرد، پخش شدند. نخستین اعتصاب عمومی شگفت‌انگیز در تاریخ جنبش کارگری فرانسه، همه‌جا را در نوردیده بود و در عمل، زیست اندام‌واره‌ی حاکمه را از کار انداخته بود. تمام این‌ها آغازی برای آفرینش در خیابان و کوچه و بر روی لب‌ها و به هر شکلی که می‌توانست و باید بود.
«عضو هیچ حزبی نیستم
بیست‌ساله‌ام
دندان‌درد دارم
سردرد دارم.
باتوم خورده به سرم،
زیاد.
دیشب دو یا سه روزنامه‌ی انگلیسی خواندم.
اثر جوهرهای خشکیده‌ی دژخیمان بود.
روی تن زیر بیست‌ساله‌ها.
…»

به آدرس عوضی در شعرهای تیرداد نصری

«هفت سال اول را معلم بودم
۲۴ یعد را:
شاگرد مکانیک
جورا‌ب‌فروش کنار خیابان
ظرفشوی رستوران

راننده‌ی پیتزافروشی
کارمند تعاونی دانشگاه
پروازدهنده‌ی کبوترهام
بیکار
عضو انجمن شعر

نقاش ساختمان
دلال پاکت و کیسه‌ی نایلونی
سیگارفروش کنار صبح تا ساعت چهار میدان

مغازه‌دار
سیاسی
فراری‌دهنده
فراری
حیرت‌زده‌ی سرگذشت «هایدپارک» لندن

خیابان به خیابان
شهر به شهر
قاره به قاره

زندگی مرا فرستاد.
به آدرس عوضی.»
در بالا شعری از تیرداد نصری را مرور کردیم که به سنتی از شعر معاصر تعلق دارد که آن را «موج نو» می‌نامند. جریانی که به‌سمت نوعی از «شعر نثرگرا» حرکت می‌کند و شاعرانی چون محمدرضا اصلاني، شاهرخ صفايي، شهرام شاهرختاش، فريدون معزي مقدم، م. نوفل، محمدرضا فشايي، عظيم خليلي، مجيد نفيسي، م. مؤيد، بيژن الهي، بهرام اردبيلي، حسين رسائل، هوتن نجات، حميد عرفان، پرويز اسلام‌پور و چند تن ديگر كه همگي از شعر احمدرضا احمدي تاثير پذیرفته‌اند، پرچم‌داران این نوع شعر هستند. از این نام‌ها تعداد اندکی چون مجید نفیسی، بیژن الهی، بهرام اردبیلی، پرویز اسلام‌پور و همچنین احمدرضا احمدی ماندگار شده‌اند که اکنون می‌توان نام تیرداد نصری را هم به سلسله‌ی شاعران موج نو افزود.
تیرداد نصری شعر را از شانزده‌سالگی آغاز کرد و اگرچه جز چند مقاله و چند شعر پراکنده در نشریه‌های مکتوب فارسی‌زبان درون‌مرزی، چیز دیگری از او در ایران منتشر نشده است، ولی علاقه‌مندان و شاگردان خود را همیشه داشته است.
هوشمندی، روحیه‌ی تحلیل‌گری و توجه به زبان از ویژگی‌های نثر، نقد و شعر تیرداد به شمار می‌رود. سطرهای ساده، با تصویرهای آشنا در کنار هم چیده می‌شوند و آرام‌آرام پیکره‌ای را می‌سازند که خواننده را به چشم‌اندازی دیگر رهنمون می‌کند؛ به خواننده برای فکر کردن و برای بهره از زبان، ابزار می‌دهد و او را با افق‌های جدید و بکر آشنا می‌کند.
تيرداد از سال 1378 از ایران خارج شد و به لندن مهاجرت کرد. او در سال 1331 به دنیا آمد و در هشتم آبان 1386، دور از وطن و در مه لندن درگذشت. پس از درگذشت تیرداد نصری، تنها محمدصادق رئیسی در روزنامه‌ی اعتماد ملی در نشریه‌های داخلی، مطلبی در رئای او نوشت و گوشه و کنار در نشریه‌های تخصصی ادبی هم یادداشت­هایی هر چند کوچک به چاپ رسید، ولی بازتاب مرگ او در دنیای مجازی به گونه‌ای دیگر بود؛ گروهی از شعردوستان که او را می‌شناختند، پیش از این هم با شعر او آشنایی داشتند و گوشه و کنار فضای سایبری شعرهایی از او را و گاهی هم صدای او را جسته بودند و گروهی هم که از او خبری نداشتند، پس از مرگ او، با شاعر آشنا شدند و کتاب‌ها و نقدهایش را مطالعه کردند. در نت، از تیرداد نصری به‌جز نقدها و تحلیل‌ها و شعرهای پراکنده، سه کتاب شعر با نام‌های «دو قدم مانده به خاکستر»، «و در همه‌ی بندرگاه‌ها صحبت از کشتی گمشده بود» و «شعرهای بچه‌های محل» یافت می‌شود. «شعرهای بچه‌های محل» کتابی شامل دو دفتر است که در بهمن‌ماه 1386 توسط «نشر شعر پاریس» و با همت مهرداد عارفانی به دوستداران شعر ارائه شده است.
شعرهای این شاعر هنوز به بازنویسی و بازنگری نیاز داشتند اگرچه استاندارد کاری تیرداد نصری در سطح مطلوبی قرار دارد، ولی اگر بخواهیم او را در سنت شعر خود قرار دهیم، باید نمونه‌های قابل قبول‌تری از کار او را پیش روی علاقه‌مندان قرار داد. گاهی سطربندی‌ها از شعر خالی می‌شوند و گاه به‌جز ساختار عمودی، چیزی از روساخت و زیرساخت شعر باقی نمی‌ماند؛ حال آن‌که ساخت عمودی شعر هم به‌خودی‌خود ان‌قدر دارای اهمیت نیست که بر آن پای‌فشاری کنیم، ولی آن‌چه پاشنه‌ی آشیل  سنت شعری موج نو محسوب می‌شود، همین بندبازی روی طناب میانه‌ی شعر و نثر است که گروهی از شاعران این حوزه چون پرویز اسلام‌پور، آن را با شاعرانگی غلیظ آثار خود حل کرده‌اند.
در زیر شعر «زمزمه» از کتاب «شعرهای بچه‌های محل» تیرداد نصری را می‌خوانیم:
«این روزها ستایش غیر رسمی عدالت خطرناک است»
یکی از روی نامه‌ای آن را خواند
و سر تکان داد
«این روزها ستایش غیر رسمی آزادی خطرناک است»
کناری راننده گفت
و بقیه، سر تکان دادند
شب وُ شاعر
در حاشیه‌ی روزنامه نوشتند:
«این روزها ستایش غیر رسمی نان خطرناک است»
فرشتگان وُ
خدا سر تکان دادند.
در محله‌ی ما سر تکان نمی‌دهد هیچ‌کس؛
آنان
جسورانه به نان می‌اندیشند
در خوابشان
عدالت را
و در خوابشان آزادی را

چون دعایی غیر رسمی زمزمه می‌کنند