آن روز صبح، دانشگاه

شاید گاهی که به متن‌ها نگاه می‌کنیم، در جایی خارج از دنیای کلمه‌ها و فنون ادبی با ما همراه می‌شوند، سراغ زخم‌هایمان می‌آیند، خاطره‌های مشترک را زنده می‌کنند و هر حرف که کلمه ندارد را با تو در میان می‌گذارند. گروهی از متن‌ها چه در زمان خود و چه در زمانی که دیگر آن‌قدرها هم امروزی به نظر نمی‌رسند، همچنان دارای ارزش هستند. این ارزشمندی نه لزومن به‌دلیل کیفیت اثر ارایه‌شده، بلکه به‌خاطر تمام یا بخشی از آن چیزهایی است که یک اثر را احاطه می‌کند و به آن شکل می‌دهد. گاهی زیست نویسنده‌ی یک اثر جلوتر از متن نوشتاری او راه چشم‌ها و مغزها و خانه‌ها را می‌پیماید. آن‌گاه که مرگ فروغ فرخزاد یا خودکشی ویرجینیا وولف، سیلویا پلات یا هدایت یا بمب خبری پیرامون سلمان رشدی تمامی زیست حرفه‌ای آن‌ها را تحت تاثیر قرار می‌دهد، این هنرمندان در سطحی دیگر از زبان ماندگار می‌شوند.
شاید همه‌ی شما نام «صانع ژاله» را شنیده باشید و این نام برایتان تداعی‌کننده‌ی مسایل زیادی باشد و حس‌های متفاوتی را در شما زنده کند، ولی کمتر کسی می‌داند که صانع به سال 1384 در شماره‌ی سی‌و هفت مجله‌ی آزما، در دو صفحه‌ی سی‌و شش و سی‌و هفت داستانی را منتشر کرد که چند سال بعد، نه صرفن به‌دلیل جاذبه‌های ادبی و نبوغ داستان‌نویسش، بلکه به دلایلی خارج از متن بر سر زبان‌ها افتاد. حتا مردمانی که چیزی از داستان‌نویسی نمی‌دانستند، کسانی که وقت یا سواد مطالعه هم نداشتند و یا به هر دلیلی به‌سراغ ادبیات داستانی نمی‌رفتند هم نام صانع ژاله را به‌خاطر سپردند.
«اتوبوس» عنوان داستان کوتاهی است که بیشتر از هر زمان دیگری بعد از آفرینش خود، پس از مرگ دلخراش نویسنده‌اش خوانده شد و به چشم آمد و در آن روزگار بود که نویسنده‌ی این اثر، خود چون داستانی پرشکوه و اندوهناک، سرنوشت خود را به‌مثابه یک متن، در میان خوانندگان خود تکثیر کرد.صانع ژاله، متولد 1363 و از اهالی پاوه‌ی کرمانشاه بود و در رشته‌ی هنرهای نمایشی در دانشگاه هنر تهران درس می‌خواند. او از همان دسته‌ی ایرانیانی بود که خس و خاشاک لقب گرفتند و از سوی دیگر به آن‌ها «سبزها» گفتند. سبزهای ایران مانند دیگر ایرانیان، مردمان غیر قابل پیشبنی و محتاطی هستند. آن‌ها پس از مدت‌ها سکوت، باز هم در بیست‌و پنج بهمن‌ماه 1389، به‌رغم فضای شدید امنیتی، به خیابان آمدند و در این روز بود که فرزندانی از ایران کشته شدند. یکی از آن کشته‌شدگان، صانع ژاله، نویسنده‌ی داستان کوتاه «اتوبوس» بود.
واقعیت این است که «اتوبوس» هم مانند داستان‌های کوتاه بی‌شماری که بیشتر برای نویسنده‌ی اثر، در حکم آزمون و خطا و ورود به دنیای ادبیات را دارد، داستان متوسط و کم‌مایه‌ای است، مضمون داستان دست‌خورده و تکراری است، زبان ناپخته و ناکارآمد است و روایت جای گسترش و پردازش بیشتری دارد، ولی بی‌حوصله به ورطه‌ی قصه‌گویی صرف افتاده است، ولی همه‌ی این‌ها باعث نمی‌شود که این‌جا درباره‌ی «توبوس» صحبت نشود چراکه در همین زمان و در همین هنگامه‌ی سکون و ابهام، نباید از یاد برد، کسانی چون نویسنده‌ی این داستان بودند که ماجرایشان بر سر هر کوی و برزن، ماجرای نسلی بود که زیبایی‌اش را تاب نیاوردند و پرپر شدنش به‌خاطر بردباری و وقاری بود که تمام دنیا شاهد آن بود.

مخصوصن این‌جا توی آشپزخانه / عروس رخت‌خواب

«… بیشتر شبیه افسانه است، افسانه‌های دریا… دختری که مجذوب مردانگی دریا می‌شه و عقلشو از دست می‌ده… دختری که تو هوای مه‌آلود سحر روی صخره زانو زده و داره با امواج دریا حرف می‌زنه… یه تصویر گمراه‌کننده»
با هم قسمتی از نمایشنامه‌ی «مرخصی برای چند روز» نوشته‌ی رئوف دشتی را خواندیم.رئوف دشتی از جمله نویسنده‌های جوانی است که هم در داخل ایران کتاب مجوزدار و چاپ‌شده دارد و هم در دنیای گسترده‌ی مجازی آثاری را از خود در اختیار خوانندگان قرار داده است.از کتاب‌های چاپ‌شده و مجوزدار رئوف دشتی، می‌توان به «آی بچه‌های دنیا»، «تکیه بر دیوار» (1390) و «کنار» (1389) نشریافته به‌همت انتشارات توس‌گستر اشاره کرد و ذکر این نکته ضروری است که همه‌ی کتاب‌های منتشرشده‌ی رئوف،در حوزه‌ی نمایشنامه هستند.از سوی دیگر، از این نویسنده، نمایشنامه‌های «پر از برگ، پر از پرنده»، «من و یوزی» و «رطوبت» به‌اضافه‌ی نمایشنامه‌ی حاضر، با نام «مرخصی برای چند روز» به‌صورت غیررسمی و در فضای مجازی، توسط «نشر الکترونیکی مایندموتور»در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفته‌اند.
رئوف دشتیاز نویسندگانی است که در دهه‌ی شصت به دنیا آمده‌اند و مخاطرات زندگی در آن دهه را تا بزرگسالی تجربه کرده‌اند،او از اهالی اهواز است، لیسانس نقاشیدارد و با عضویت در «كانون نمایشنامه‌نویسان خانه‌ی تئاتر»خود را میان حرفه‌ای‌ها جا کرده است. البته، با نگاهی به کارنامه‌ی رئوف دشتی می‌توان به‌نوعی او را حرفه‌ای نام نهاد، اگرچه مفهوم حرفه‌ای بودن در ایران کنونی با توجه به مسائل ادبیات و هنر رسمی و غیررسمی کمی پیچیده است، ولی با این وجود هنوز هم می‌توان پارامترهایی را برای سنجش حرفه‌ای‌گری در نظر گرفت.نمایشنامه‌ی «مرخصی برای چند روز» یکی از نمایشنامه‌های رئوف دشتی است که در مهر ماه 1389 توسط «نشر الکترونیکی مایندموتور» در اینترنت و به‌صورت کتاب الکترونیکی ارائه شده است.نمایشنامه‌ی دشتی، برداشتی آزاد از نمایشنامه‌ی «بانوی دریایی» هنریک ایبسن،تنظیم‌شده در چهارده پرده است.
می‌توان از این نمایشنامه به‌عنوان متنی متوسط با ذخیره‌های اجرایی و نمایشی میانه یاد کرد که فاقد مکان جغرافیایی ویژه یا زمان خاصی در تاریخ است؛ یک نمایشنامه‌ی بدون افت و خیز، در یک خط داستانی به نسبت آرام، خواننده را به نتیجه‌ای قابل پیشبینی و رهیافتی در دسترس می‌کشاند.آن‌چه در این متن و در بسیاری از کتاب‌های الکترونیکی و نوشتارهای روی شبکه‌ی جهانی به چشم می‌خورد، غلط‌های املایی زیاد و رسم‌الخط درهم‌ریخته و چندگونه در یک نوشتار کوتاه یا بلند است. انتظار می‌رود که با جدی گرفتن سطح نوشتار فارسی در وب و همین‌طور به‌رسمیت‌شناختن تولیدات ادبی این شبکه، این کاستی‌ها هم هر روز کم‌تر شوند.نکته‌ی دیگر در مورد این کتاب، این است که در بعضی از توضیح صحنه‌هایی که در این متن نمایشی آمده، توصیف آب، دریا و امواج به چشم می‌خورد، ولی چگونگی نمایش این صحنه‌ها نیامده و حتا امکان دیداری آن‌ها هم در نظر گرفته نشده است.برای نمونه، در صفحه‌ی 48 کتاب، می‌خوانیم که «امواج شدت می‌گیرند و بانو و صیاد را در خود می‌بلعند و در تاریکی ناپدید می‌شوند» در صورتی‌که این نوع صحنه‌پردازی در نمایش، احتیاج به امکان‌های چندرسانه‌ای دارد.
با تمام این حرف‌ها، رئوف دشتی نقاش و نویسنده، جوان با استعدادی است که باز هم از او کارهای درخشانی را خواهیم دید.
«با شروع صحبت‌های بانو امواج فروکش می‌کنند و صیاد را در خود می‌بلعند – اکنون دیگر خبری از امواج دریا نیست – بانو یکه و تنها نشسته است – چشمانش را به‌آهستگی باز می‌کند – مرد سراسیمه وارد می‌شود – بانو با دیدن او ضجه‌ای می‌کشد و بی‌حال به‌روی زمین می‌افتد.»