در خدمت و خیانت

«شمه‌ای بود در انتقاد بر ارزیابی‌های جورواجور و مغشوش تاریخی، از کسانی که تاریخ متعارفی را نمی‌دانند، چه رسد به تعقل تاریخی. همین اغتشاش فکری و کژفهمی و شاید بدتر از آن‌ها را در مقولات فلسفه‌ی سیاسی نیز می‌یابیم که خود مبحث دیگری است. در نقد و سنجش تاریخی، آن‌جا که گفتارها همراه کردارها در بوته‌ی آزمایش قرار نگیرند، چه بسا مداهنه و القای شبهات، حقیقت را بر آن مدعی مشتبه گرداند.»
فریدون آدمیت از تاریخ‌نگارانی است که مطالعه‌ی گسترده‌ای در زمینه‌ی دوران مشروطیت داشته است و می‌توان آثار قابل توجهی از او را در این زمینه سراغ گرفت. او اگرچه در زمان پهلوی در منسب‌های حکومتی هم مشغول بوده است، ولی رگه‌های تعقل و انصاف در شرح و تحلیلش به چشم می‌خورد. آدمیت پس از تحصیل در دارلفنون، در دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت. او در زمان اقامت در بریتانیا وارد دانشکده‌ی علوم سیاسی و اقتصاد لندن شد و دکترای خود را در رشته‌ی تاریخ و فلسفه‌ی سیاسی دریافت کرد. فریدون آدمیت در میان هر دسته و هر گروهی، مخالفان خود را داشت چراکه او به تحلیل تاریخ می‌پرداخت و اگرچه به جهت‌ها کاری نداشت، ولی هیچ تحلیلی بدون جهت‌گیری نمی‌تواند باشد و از این رو، لزومن تحلیل او نیز درست و کارآمد نخواهد بود. جدای از آن‌که در مورد اعتبار علمی و صحت تاریخی گفتار و نوشتار این تاریخ‌نگار اهل سیاست سخن بگوییم و یا حتا از عصبیت‌های گاه و بی‌گاه او در متن‌ها حرفی بزنیم، این اهمیت دارد که او بیماری تاریخ را خوب می‌شناسد و اگر نه در نقش یک درمان‌گر، بلکه در نقش یک شارح به‌خوبی ایفای نقش می‌کند. «آشفتگی در فکر تاریخی» یکی از بیماری‌های تاریخ است که به‌ویژه در روشنفکران متاخر نمود پیدا می‌کند.
آدمیت در جایی از کتاب چنین می‌گوید که «روشن است که قصد ما به‌هیچ‌وجه گفت‌و‌شنود تفصیلی در “غرب‌زدگی” و “در خدمت و خیانت روشنفکران” نیست. گفتار ما در آشفتگی فکر تاریخی است که اغتشاش در تعقل اجتماعی نیز به یک معنی از آن برمی‌خیزد… در این دو نوشته نه توالی فکر می‌بینیم، نه پیوستگی مطلب و نه یکدست بودن مندرجات که بر روی هم خود نشانه‌ای است از ذهن نامضبوط مصنف. راستش را بخواهید او نه از سیر برخورد تمدن‌ها آگاهی داشت، نه تاریخ مدنیت مغرب را می‌شناخت، نه در فرهنگ غربی مایه‌ای داشت.» اگرچه این عبارت‌ها در مورد جلال آل احمد آورده شده‌اند و اگرچه در گوشه‌هایی از متن، آدمیت به تحقیر جلال پرداخته و عنان از کف داده است، ولی واقعیت این است که این عبارت‌ها می‌توانند وصف حال اغلب مدعیان نیز باشند. بااین‌وجود آدمیت در کتاب خود تلاش می‌کند تا جانب انصاف را روا دارد و کورسوهای امید را نیز در دیده بنشاند آن‌چنان که می‌گوید: «همان‌طوری که کتاب مشروطیت را نمی‌توان در یک صفحه خلاصه کرد، دفتر “چپ” را نمی‌شود در یک جمله تخطئه نمود. این خلاف فکر تاریخی است..»
«آشفتگی در فکر تاریخی» کتاب مدقنی نیست و آن را نمی‌توان به‌عنوان یک بسته‌ی آکادمیک برشمرد، ولی خواندن کتاب، برابرنهاده‌های تاریخی‌ای را پیش چشم می‌آورد که خوراک فکری و تحقیقی قابل قبولی را پیش می‌کشند.

نام از آنِ چه‌کسی است؟

«شاهدبازی در ادبیات فارسی» از جسورانهترین آثار تحقیقی و چاپی در تاریخ ادبیات پس از انقلاب ایران به شمار می آید که موضوع مجهولی برای بسیاری از مخاطبان عام را پیش می‌کشد. نفرت کوری که رژیم جنسی نسبت به این کتاب پیرامون همجنسگرایی و گونه‌های دیگر گرایشی غیر متداول، از خود نشان داد، بیش از هرگونه سویه‌ی هوموفوبیکی نشان از تمایل این جماعت به پنهان کردن خود دارد. هرچند تحقیق شمیسا کم‌سابقه و در خور ستایش است، ولی نباید از نظر دور داشت که این اثر همچنان و همیشه نیاز به نقادی و پرسشگری دارد چراکه شمیسا هم در چنبره‌ی هوموفوبیای سیاسی‌ای که حامیان رژیم جنسی از آن حفاظت میکنند، قرار دارد. «شاهدبازی در ادبیات فارسی» همان کتابی است که به تالیف دکتر سیروس شمیسا در سال 1381 و توسط انتشارات فردوس منتشر شد و پیش از آن‌که به‌طور کامل وارد بازار کتاب شود، از دسترس خواننده‌ی خود دور نگه داشته شد طوری که تمام نسخه‌های موجود در بازار جمع شدند. این اتفاق نه لزومن به این دلیل که کتاب درباره‌ی بررسی شاهدبازی در ادبیات فارسی است روی داد، بلکه در پستو رفتنش، به‌منظور در محاق بردن بخشی از تاریخ جنسی ایران بود که از اتفاق کم‌تر به گرایش جنسی همجنس‌گرایانه مربوط می‌شد چراکه نویسنده این واژه را در خدمت گرفته است تا شکل‌های مختلف همجنس‌خواهی را در ادبیات نشان دهد که همجنسگرایی یکی از آن‌هاست. نویسنده‌ی این اثر، یکی از نخستین آثار مستقل در مورد تاریخ میل همجنسگرایانه را در زبان فارسی نگاشته است. اگرچه کتاب «شاهدبازی در ادب فارسی» در جهت غنای چنین ادبیاتی است، ولی نبود این پیش‌فرض که میل همجنس‌خواهانه در کنار میل دگرجنس‌خواهانه می‌تواند وجود داشته باشد، باعث می‌شود تا شمیسا به دشواری بیافتد.
شمیسا واژه‌ی شاهد را برای توصیف میل همجنس­گرایانه‌ی ایرانیان از دوره‌ی غزنویان تا عصر حاضر به کار برده است. او این واژه را در خدمت گرفته است تا شکل‌های مختلف همجنس‌خواهی را در ادبیات نشان دهد. همچنین او حجم بیشتر روایت خود را به نخبگان جامعه‌ی ایران در این دوره اختصاص داده است که نظرباز، شاهددوست یا شاهدباز بوده‌اند که البته باید متذکر شد که مرزهای فاعلیت ایشان محدود بوده است. نقد این اثر که از جهت شواهد، غنی به‌نظر می‌رسد و از جنبه‌ی تحلیل، ضعیف و حتا معیوب و به‌شدت هوموفوبیک، می‌تواند راهگشای آثار تحقیقی پس از آن و همین‌طور شناخت این بخش از تاریخ ادبی و جنسی ایران باشد.
نیما شاهد در مقاله‌ی خود با نام «نقد “شاهدبازی در ادبیات فارسی” از موضع دگرباش» چنین می‌آورد که بااین‌حال شاهد با وجود آن‌که به معشوق پسر و به‌طور عمده جوان و نوجوان اطلاق شده است، دایره‌ی معنایی آن به وسعتی که شمیسا به کار برده است نیست. شمیسا ذیل «تاریخ شاهدبازی در ادبیات فارسی» هم از لواط و هم از بچه‌بازی و انواع همجنس‌خواهی که در متون دیده می‌شود، سخن می‌گوید. بنابراین شمیسا واژه‌ای را به همه‌ی تاریخ جنسیت سرایت داده است که ویژه‌ی یک دوره از این تاریخ است. نیما در پایان چنین می‌آورد که شمیسا بر خلاف پیشینیان ادبیات فارسی، از این میل در ادبیات فارسی با صراحت بیشتری سخن گفته است، ولی درهرحال او نیز مقطعی از تاریخ جنسیت‌‌نویسی در ادب فارسی را فرا رویمان می‌نهد که باید از آن عبور کرد؛ مقطعی که هرچند در آن، معنای جنسیت آشکارتر از پیش است، اما هنوز هوموفوبیک می‌نماید.

به‌مانند بسته‌ای آزمایشگاهی

سال‌ها از ورود نخستین ماشین چاپ به ایران می‌گذرد، پیش از آن هم چاپ و کتابت به صورت‌های دیگری در این کشور مرسوم بوده است، ولی با نگاهی تحلیلی و از سویه‌ی نحوی به کتاب‌های در دسترس از قرن‌های گوناگون، به‌روشنی می‌توان چند نکته‌ی اساسی پیرامون نسخه‌پردازی و صفحه‌آرایی کتاب‌ها را برجسته یافت. هر کدام از این موارد به‌تنهایی خود محل تحقیق جداگانه‌ای است که البته ضرورت پرداختن به آن، می‌تواند ارایه‌دهنده‌ی راهکارهای بسنده‌ای به‌منظور یک‌دست‌سازی اصول چاپ و نشر کتاب باشد.
حتا با نگاهی گذرا به متن‌های موجود از عصرهای گوناگون، شاهد خواهیم بود که از گذشته تا کنون نسخه‌پردازی و رعایت اصول صفحه‌آرایی آن‌چنان که باید رشد نکرده، بلکه بیشتر دچار دگرگونی و تغییر چیدمان شده است و البته این تغییرها ضرورتن بر پایه‌ی منطق و یا اصل خاصی صورت نگرفته است. نکته‌ی دیگر این است که به‌ویژه در قرن‌های اخیر، ما شیوه‌های سجاوندی و چینش متن‌ها را از کشورهای دیگر و به‌ویژه کشورهای غربی به عاریت گرفته‌ایم. اگرچه این امر موجب به‌سامان شدن شیوه‌های نگارشی و کتاب‌آرایی شده است، ولی هیچ‌گاه گروه متخصصی صرفن به این دلیل حضور نداشته است که توانمندی لازم را جهت انطباق اصول نحوی و صفحه‌آرایی زبان‌های بیگانه با زبان فارسی داشته باشد و آن را برای رسیدن به سلامت زبانی به کار گیرد. به‌این‌ترتیب اتفاقی که روی می‌دهد، ناهماهنگی‌ها و کاستی‌های غیر قابل اجتناب، به‌دلیل عدم انطباق حد اکثری نسخه‌ی وارداتی است. از سوی دیگر و از آن‌جا که بنیاد یا مرجع متمرکزی وظیفه‌ی این کار را بر عهده ندارد، بنابراین هرکس به صلاح‌دید و سلیقه‌ی خود و بنا بر آگاهی و دانش و همین‌طور میزان پایبندی و مسئولیت‌پذیری‌اش نسبت به زبان، اصولی را بر روی متن اعمال می‌کند.
مسلم است که تربیت و به‌کارگیری افراد متخصص و کاردان و همین‌طور به‌روزرسانی دانش ایشان در این مسیر، نیاز به منابع مالی و همین‌طور منابع و اصول آموزشی دارد و همچنین باید در نظر داشت که چنین ساختاری برنامه‌ریزی کوتاه‌مدت و بلندمدت کاربردی و دقیقی را طلب می‌کند که بر پایه‌ی آن نه افراد بلکه یک ساختار نظام‌مند اعمال نفوذ کند. این ساختار لزومن صلب و غیر منعطف نخواهد بود و از سویی زبان‌آوری هنرمندانه و از دیگر سو، حرکت زبانی روزمره و کوچه‌بازاری، می‌تواند زبان را به‌سوی پختگی و صیقل‌یافتگی بکشاند، ولی در هر حال همان‌طور که در هر حوزه‌ای می‌توان به تحلیل رفتار و سنجش راهکار، به‌عنوان گزینه‌ی تولید راهبرد و تحلیل رفتار نگریست، در این حوزه هم، چنین عملکردی اطمینان‌بخش خواهد بود.
اگرچه بسیار خوش‌بینانه است که برای زبان فارسی متداول در ایران، چنین تمهیداتی در نظر گرفته شود، ولی حتا اگر چنین راهکارهایی را هم در نظر بیاوریم، زبان نه در دست متخصصان امر و نه در کتابخانه‌ها و محیط‌های آکادمیک، بلکه در جاهای دیگری و در زیست‌های متفاوت‌تری بیش از گزینه‌های متصور ما رشد می‌کند و خود را به تکثیر و تحول می‌رساند. برای نمونه، با همه‌گیر شدن سرویس‌های سیار مخابراتی و در پی آن، گسترش فرستادن پیام‌های کوتاه یا همان اس‌ام‌اس و پس از آن، با گسترش فزاینده‌ی اینترنت و کارکرد آن و در پی این مهم، رویکرد روزافزون به نوشتار تحت وب، وبلاگ‌نویسی و سایر امکان‌های زبان‌آورانه‌ی این حوزه، آن‌چنان زبان، کارکردش و به‌کارگیری علامت‌های سجاوندی دچار دگردیسی شد که گاهی زیست گونه‌هایی از زیرشاخه‌های زبانی فقط در ساحت دنیای سایبری تعریف پذیرفتند و موجودیت یافتند. در هر حال نمی‌توان زبان را چون بسته‌ای آزمایشگاهی به دست متخصصان و کارشناسان امر رساند و یا چون زیستی کنترل‌شده به هستی‌اش اصرار ورزید، ولی شاید اگر این‌بار به زبان هستی‌یافته در دنیای متبین خود سری کشیدید، با دقت بیشتری به آن‌چه در ما حلول یافته است بنگرید.

یک قسم از مخلوق

«جلسه‌ی 28 مجلس شورای ملی، دوره‌ی دوم، پنج‌شنبه 8 شعبان 1329، برابر 13 برج اسد (امرداد) 1290 هجری، برابر با 4 اوت 1911
ماده‌ی چهار: اشخاصی که از حق انتخاب نمودن مطلقن محروم‌اند: اول نسوان، دوم، اشخاص خارج از رشد و آن‌ها که تحت قیومیت شرعی هستند، سوم، تبعه‌ی خارجه، چهارم اشخاصی که خروجشان از دین حنیف اسلام در حضور یکی از حکام شرع جامع‌الشرایط به ثبوت رسیده باشد، پنج، اشخاصی که کمتر از بیست سال داشته باشند و آلخ»
حاج محمد تقی وکیل رعایا نماینده‌ی همدان پس از قرائت این ماده‌ی قانونی در مجلس، چنین می‌گوید که «بنده خیلی جرات می‌کنم و عرض می‌کنم که در آن ماده‌ (ی اول) محروم کردن نسوان است که یک قسم از مخلوق خداوند است که آن‌ها را (از حق رای) محروم کنیم. با کدام دلایل منطقی می‌توانیم آن‌ها را محروم بکنیم؟ … این مخلوق خدا تا چه وقت محروم باشد. یک جماعت محبوب خدا آن‌قدر به ذلت باشند که یک چیزی که نشانه‌ی انسانیت است از آن‌ها بروز کند. کم‌کم عقب کشیدیم، به اندازه‌ای عقب کشیدیم (که) در زیر ابر پنهان شدیم.» پس از سخنان نماینده‌ی همدان، مدرس گفتار خود را چنین شروع می‌کند که «از اول عمر تا حال بسیار در بر و بحر اتفاق افتاده بود برای بنده، ولی بدن بنده به لرزه نیامد و امروز بدنم به لرزه در آمد.» او در ادامه چنین می‌گوید که «و برهان این است که هر چه ما تامل می‌کنیم می‌بینم خداوند قابلیت در این‌ها قرار نداده است که لیاقت حق انتخاب را داشته باشند.»
بخشی از کتاب «نگاهی چند پیرامون تاریخنگاری جایگاه زنان در جنبش مشروطه» را با هم مرور کردیم. این کتاب که به‌همت خسرو شاکری به رشته‌ی تحریر در آمده است، به نقش زنان در جنبش مشروطه توجه نشان می‌دهد و به تحلیل آن می‌پردازد. شاکری در سطر نخست کتاب، به این حقیقت اشاره می‌کند که نبود تاریخنگاری، شناخت گذشته‌ی ایران را دشوار کرده است و مسلم است که بدون دقت در گذشته و رسیدن به شفافیت در احوال پیشنیان، نمی‌توان به تحلیل کارآمد و قابل اتکایی رسید و از آن برای سنگ بنای برنامه‌ریزی آینده بهره گرفت. از این رو، شاکری اگرچه بسیار مختصر به وقایع این زمان می‌پردازد، ولی دقت نظر او پس از مقابله‌ی متن و سندهای تاریخی موجود در کتاب با متن‌های تاریخی دیگر مربوط به آن روزگار، نمایان می‌شود. کتاب شاکری به جزییات و حواشی ورود نکرده است، از توضیح و تحلیل به‌تقریب تهی است و جای مستندات تاریخی کم‌اهمیت‌تر ولی ضروری را خالی می‌یابیم، با این وجود، کتاب «نگاهی چند پیرامون تاریخنگاری جایگاه زنان در جنبش مشروطه» برای خواننده‌ای که به دنبال شمایی کلی از نقش زنان و جنبش‌های برابری‌خواه ایشان در آن زمانه است، از آن جهت کتاب مفیدی تلقی می‌شود که با وجود حجم کم و صراحت لهجه، به‌لحاظ استناد تاریخی، دارای ارزش است.
خسرو شاکری استاد بازشنسته‌ی تاریخ در دانشگاه پاریس است. از او باز هم می‌توان کتاب‌هایی را در زمینه‌ی تاریخ معاصر در فضای مجازی جست‌وجو کرد. اگرچه شاکری از آن نسلی است که بخشی از تاریخ را با شور و شعف به نسل پس از خود منتقل می‌کنند، ولی شرایط حرفه‌ای و احاطه‌ی او بر رویدادها، ایشان را چنان مستثنا کرده است که به‌زحمت می‌توان سطری احساسی یا متعصبانه را در این اثر یافت. درهرصورت با وجود اهمیت مطالعه‌ی تاریخ و به‌ویزه مطالعه‌ی تاریخ معاصر و جلوگیری از تکرار اشتباه‌های تاریخی معمول، نخست باید به صحت منبع نظر داشت و دومین مساله‌ی موجود در این حوزه، پس از کند و کاو به‌منظور یافتن منابع هر چند اندک، رسیدن به این واقعیت است که کار تاریخی مبتنی بر ارزشمندی‌های حرفه‌ای در زبان فارسی به‌شدت نایاب است. این معضل خود را آن زمان بیشتر فرا روی ما قرار می‌دهد که ضرورت داده‌های سلامت تاریخی را برای رسیدن به تحلیلی کارکردی به‌منظور دسترسی به راهکارهای رهایی‌بخش اجتماعی درک کنیم.

راهپیمایی سکوت

«یاسپرس می‌نویسد، آن‌جا که فلسفه از تفکر باز می‌ماند به اسطوره گوش می‌دهد و من اضافه می‌کنم که هر جا اسطوره از عمل باز می‌ماند به شعر نگاه می‌کند و این همان اتفاقی است که در “شبی با هملت” می‌افتد.»
«شبی با هملت» عنوان شعر بلندی از ولادیمیر هولان است که با برگردان محسن عمادی در سال 1388 به دست خواننده‌ی فارسی‌زبان رسیده است. محسن عمادی علاوه بر این‌که ترجمه‌ی خود را «به جنبش سبز مردم ایران» تقدیم کرده است، تصادف انتشار این شعر بلند را با تولد احمد شاملو فرخنده می‌یابد. عمادی «شبی با هملت» را شعر جنبش سبز می‌داند که سال‌ها پیش در دیکتاتوری کمونیستی چک نوشته شده است. او معتقد است که زندگی هولان در سرمای اروپای شرقی و پیش از فروپاشی دیوار برلین، یک راهپیمایی سکوت بود.
در توضیح کوتاهی در مورد شاعر که پس از سطر تقدیمی مترجم آمده است، در جایی از این متن چنین می‌خوانیم که هولان سال‌های سرودن «شبی با هملت» را بی‌رحم‌ترین سال‌های زندگی‌اش می‌داند. او می‌نویسد که «در تنهایی گزنده‌ی آن روزها مثل زمینی بودم برای گرفتن و گذراندن تمام وحشت آن ایام». پس از توضیح مختصری در مورد شاعر، یادداشتی با نام «شعر و لعنت ابدی» را در پیش رو داریم که مترجم به‌جای مقدمه آورده است و در نهایت پس از متن سپاسگزاری و یادداشت کلارا خانس بر این شعر بلند، با عنوان «شیپور کلمه» این شعر خود را پیش روی مخاطب قرار می‌دهد.
نود و چهار صفحه‌ی کتاب را در حالی پیش رو داریم که تا صفحه‌ی بیست کتاب، جدای از مطالب دیگر باید مقدمه‌ای را نیز از نظر بگذرانیم که بیشتر به نکته‌برداری‌های یک دانشجوی کنجکاو می‌ماند تا مقدمه‌ای بر یک شعر بلند. محسن عمادی مجموعه‌ای از اطلاعات و داده‌ها را مطرح می‌کند که خیلی سخت می‌توان برای آن‌ها در مقدمه‌ی این کتاب، جایگاهی منطقی پیدا کرد. نقش مقدمه در هر کتاب، به‌طور قطع نمایش آگاهی‌ها و منظرگاه ایده‌های فلسفی و ادبی مترجم و یا هر کس دیگری نیست، مگر آن‌که بتوان از خلال این مباحث به بدنه‌ی کتاب اشارتی کرد. در هر حال، اگرچه محسن عمادی در جهت مربوط ساختن داده‌ها و ایده‌های موجود در مقدمه با متن شعر، تلاش خود را کرده است، بااین‌وجود این مقدمه چیزی جز ملال برای هر خواننده‌ای در هر سطحی نخواهد داشت.
با هم گوشه‌ای از برگردان فارسی «شبی با هملت» سروده‌ی ولادیمیر هولان را مرور می‌کنیم.
«که به‌آسانی می‌توانست
در شکاف دندان پنهان‌اش کند
و ناچار بود زخم‌ها را درمان کند
و در گور پدرش زندگی کند.
می‌بایست پسر کودکان باشد
آن‌جا که راه خزانه یک‌راست به مرده‌شورخانه می‌رسید
آن‌که می‌بخشد هنوز خسیس است
اما ما که باور نداریم همیشه در انتظاریم
و شاید مردم همیشه توقع چیزی را دارند
چراکه ایمان ندارند…
آن‌ها روشن شده‌اند
ولی نور نمی‌دهند… کم‌خون‌اند
بااین‌حال برایشان چیزی وجود ندارد تا خونی ریخته نشود»

 

الان و نه هیچ‌وقت دیگر

«اتاق قرمز. سالن ورزشی دانشگاه
کارل به‌شدت توسط گروهی از مردان که دیده نمی‌شوند، کتک می‌خورد.
صدای ضربات را می‌شنویم و بدن کارل که با دریافت هر ضربه تکان می‌خورد.
تینگر دستش را بالا می‌گیرد و ضربات متوقف می‌شود.
دستش را می‌اندازد. زدن ادامه می‌یابد.
کارل:   خواهش می‌کنم دکتر. خواهش می‌کنم.
تینگر دستش را بالا می‌گیرد. زدن متوقف می‌شود.
تینگر دستش را می‌اندازد.
ضربات ادامه می‌یابند تا جایی که کارل از هوش می‌رود.
تینگر دستش را بالا می‌گیرد. زدن متوقف می‌شود.
تینگر:   نکشیدش.
          زنده نگه‌ش دارید.
(با ملایمت صورت کارل را می‌بوسد.)
کارل (چشمانش را باز می‌کند.)
تینگر:   یه راه عمودی توی بدنت وجود داره، یه مسیر سرراست که یه چیز می‌تونه ازش عبور کنه بدون این‌که مجبور به مرگ آنی تو بشه. از این‌جا شروع می‌شه.»
در 20 فوریه 1999، پیش از رسیدن به سی‌سالگی‌اش، در اوج شهرت و در لندن خودکشی کرد. صاحب‌نظران زودمرگی و خودکشی را از مولفه‌های شباهت او به آنتونن آرتو می‌دانند چراکه زبان صریح و برنده‌ی او و تلاشش به‌منظور راه‌یابی تئاتر به ساخت‌های جدید، قابل چشم‌پوشی نبوده است. سارا کین همان نمایشنامه‌نویس و کارگردان سراسیمه‌ای است که در سال‌های اخیر، اسقبال از آثارش و اجرای آن‌ها در سرتاسر جهان، او را به چهره‌ای جهانی تبدیل کرده است. اگرچه او از همان آغاز کار هم در دایره‌ی شهرت قرار داشت، ولی اکنون با وجود برگردان کارهای او به بیش از سی زبان و اجراهای متعدد از نمایشنامه‌هایش در هر نقطه‌ای، او در زمره‌ی یکی از ده نمایشنامه‌نویس برتر جهان قرار گرفته است.
نمایشنامه‌ی «پاک» یکی از متن‌های نمایشی سارا کین است که توسط مهیار کاغذی به فارسی برگردانده شده است. این کتاب در امرداد ماه سال 1390 توسط نشر الکترونیکی مایندموتور بر روی شبکه‌ی جهانی قرار گرفت. سارا این نمایشنامه را در سال 1988 نوشت و در همان سال توسط جیمز مک‌دونالد در لندن به روی صحنه رفت و در روزهای پایانی همین اجرا بود که سارا یکی از نقش‌های نمایش را خود بر عهده گرفت. شاید هر توضیحی پیرامون نمایشنامه‌ی «پاک» بی‌فایده به نظر آید، وقتی خواننده‌ی کتاب به‌رغم پیش‌فرض‌های خود و چارچوب‌های ترسیم‌شده‌ی اجتماعی، در همان آغاز، متحیر می‌شود درحالی‌که قادر به هضم آن‌چه روی می‌دهد نیست، ولی سارا تعارف را کنار می‌گذارد و از چیزهایی سخن می‌گوید که هر کدام از ما سعی در پنهان کردنشان داریم. شاید خشونت عریان، همان‌چیزی باشد که ذهن‌های متوهم ما را به کار می‌اندازد.
«تینگر دست گریس را رها می‌کند.
جریان برق برقرار می‌شود.
بدن گریس دچار چنان تکان‌های محکمی می‌شود که ذراتی از مغزش بیرون می‌ریزد.
پرتو نور بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود تا جایی که تمام آن‌ها را دربر می‌گیرد.
باران بند می‌آید.
آفتاب می‌شود.
گریس/گراهام لبخند می‌زند.
آفتاب درخشان و درخشان‌تر می‌شود، جیرجیر موش‌ها بلند و بلندتر می‌شود، تا جایی که نور، کورکننده و صدا، کرکننده می‌شود.»

بهانه‌ی لازم

«ایده‌ی کتاب حاضر از دل یک بحث طولانی اما بینتیجه پیرامون کمپین یک میلیون امضا و وضعیت کنونی جامعه‌ی ایران پس از 22 خرداد 88 بیرون آمد. بحث بر سر این نکته که ادامه‌ی یک فعالیت اجتماعی، با افق تغییر قوانین تبعیض‌آمیز علیه زنان در شرایط حاضر تا چه حد ممکن است؟
در شرایط بحران‌زده‌ای که ما در آن قرار داریم و در روزهایی که نمی‌توانیم حتا آن‌چه در آینده‌ی کوتاه‌مدت در پیش است را گمانه‌زنی کنیم، چه بهتر که با مجموعهای از نگاهها به یک پدیدهی تکین مواجه باشیم. شاید بتوانیم از خلال آنها به تحلیل آنچه واقعن دارد اتفاق میافتد بپردازیم و شاید بتوان بدین واسطه فهمید که “چه باید کرد؟”.»
آنها میگویند که این مجموعه قصد دارد تا بهانه‌ی لازم را برای گشایش درهای گفت‌و گو در مورد مسایل جدیدی که کمپین یک میلیون امضا به‌طور خاص و جنبش زنان به‌طور عام با آن مواجه است را پیش کشد و از این رهگذر، به ضرورت لازم به‌منظور نداوم موجودیت و حرکت جنبش‌های حق‌خواهی زنان بپردازد. کتاب «دوباره از همان خیابان‌ها» در خرداد ماه 1389 توسط وب‌سایت کمپین یک میلیون امضا در دسترس خوانندگان قرار گرفت تا دغدغه‌ی نویسندگان و گردآورندگان کتاب را در مورد سرنوشت جنبش‌های برابری‌خواه زنان پس از خرداد ماه 1388 بیان کند. متن‌های این کتاب حاکی از مشغولیت فکری‌ای است که تجربه‌ی آن را در همه‌ی فعالان عرصه‌های مختلف می‌توان سراغ گرفت، همه‌ی آن‌ها پس از چنین موقعیت آخرالزمانی‌ای، دست به هویت‌یابی و جست‌وجوی راهکارهای دیگری برای حرکت زدند.
ژیلا بنی‌یعقوب که مقاله‌ی «کمپین یک میلیون امضا از شهر تا روستا» در کتاب حاضر از آن اوست، در آغاز متن خود شرحی از چگونگی ایجاد کمپین را می‌آورد. او چنین روایت می‌کند که: «گروه‌هایی از فعالان جنبش زنان در 22 خرداد سال 1385 در میدان هفت‌تیر تهران در اعتراض به قوانین تبعیض‌آمیز علیه زنان تجمعی برگزار کردند. این تجمع از سوی پلیس به خشونت کشیده شد و بیش از هفتاد نفر نیز بازداشت شدند. این فعالان زن برای پیگیری اهدافی که در قطع‌نامه‌ی آن تجمع اعلام کرده بودند، تصمیم گرفتند خواسته‌های خود را با شیوه‌هایی متفاوت از تظاهرات خیابانی پیگیری کنند. این بود که پس از بحث و بررسی فراوان با حضور نمایندگانی از طیف‌های مختلف و در جهت تلاش برای تغییر قوانین ناعادلانه و زن‌ستیز در ایران، حرکتی جمعی و هدفمند (کمپین) را در دستور کار خود قرار دادند. این کمپین در واقع تلاش وسیعی برای “جمع‌آوری یک میلیون امضا” از شهروندان ایرانی به‌منظور درخواست تغییر قوانین تبعیض‌آمیز علیه زنان در کشور است.»
شاید این بهانه‌ی لازم برای بازنگری هدف‌ها و سویه‌ی رفتاری یک مجموعه، بتواند دید خودانتقادی و تحلیل از درون را در میان اعضا گسترش دهد و هر کدام از اعضا در جهت ترمیم مجموعه، به بازنگری و انتقاد از آن بپردازند، ولی این رویکرد، لزومن تمام آن چیزی نیست که برای حرکت به جلو و ضرورت اتخاذ تصمیم درست و برنامه‌ریزی کارآمد لازم است. به عقیده‌ی هما مداح کمپین هرگز حرکتی «ایستا و صلب» نبوده است. او معتقد است که اگر به‌واسطه‌ی شرایط حاضر، کمپین به تغییر روش تن در داده است، این به معنی تغییر مسیر نیست. هما معتقد است که شرایط موجود پس از انتخابات 1388، شیوه‌های پیشین را از کار انداخته است و باید روش‌مندی متکثرتری را برای راهبرد هدف‌ها پیش کشید. درهرحال هر کدام از نویسندگان در مقاله‌ی خود به دغدغه‌هایشان پیرامون موجودیت و سرنوشت «کمپین یک میلیون امضا» پرداخته‌اند، بی‌آن‌که این نکته‌ی مهم را در نظر بگیرند که پس از خرداد ماه 1388 چنین کمپین‌هایی که رویکردی درون‌ترمیمی بر پایه‌ی بازنگری قوانین دارند، پایه‌ی وجودی خود را از دست داده‌اند، چراکه پایه‌ی احقاق حق، از هستی ساقط شده است و مبارزه برای آزادی حضور به مبارزه برای اثبات حضور فروکاست یافته است.

جستاری درباره‌ی اقلیت‌های جنسی

«اما آیا همجنسگرایی و رفتارهای ناشی از آن نوعی بیماری است؟ پاسخ این پرسش را نمی‌توان از فیلسوفان، عالمان دین یا معلمان اخلاق انتظار داشت. در این‌جا به گمانم باید بپذیریم که سخن دانشمندان ذیربط حجیت عرفی دارد. تا پیش از سال 1974 انجمن روانپزشکان آمریکا (APA) همجنسگرایی را نوعی اختلال روانی می‌دانست، اما در سال 1974 آن انجمن رسمن اعلام کرد که در این مورد خطا کرده است. امروزه تقریبن اکثریت قریب به اتفاق متخصصین ذیربط همجنسگرایی را بیماری نمی‌دانند. البته در بسیاری مواقع، ممکن است همجنسگرایی، به‌خاطر فشارهای اجتماعی زیادی که بر فرد همجنسگرا وارد می‌شود، به انواع اختلالات روحی و رفتاری (مانند افسردگی، اضطراب، بی‌ثباتی شخصیت و غیره) بیانجامد، اما همجنسگرایی از آن حیث که همجنسگرایی است، بیماری تلقی نمی‌شود.»
بحث پیرامون حقوق اقلیت‌های جنسی و به‌طور کلی آگاهی جنسی و آزادی‌های وابسته به آن، دیرزمانی نیست که در کنار صحبت از سایر حقوق و آزادی‌های فردی و اجتماعی، محل گفت‌وگو و مجادله‌ی صاحبان اندیشه و مدافعان حقوق بشر قرار گرفته است، ولی در هر حال در زمانی که اغلب پیشروان حقوق بشر در ایران هنوز موضع روشنی در این زمینه نگرفته‌اند و یا نظرگاه خصمانه‌ی خود را ابراز داشته‌اند، آرش نراقی را می‌توان یکی از پیشگامان نظریه‌پردازی در این زمینه دانست. او با نگاهی بی‌غرض و دقیق، با توجه به جنبه‌ی اخلاقی بیش از جنبه‌ی حقوقی و با استدلال و پیش کشیدن مستدلات خام‌دستانه و بدون پایه‌ی عقلانی و اخلاقی اندیشمندان همجنسگراستیز، با هوشیاری خاص خود که در سایر متن‌هایی او نیز می‌توان سراغ گرفت، با برشمردن مهم‌ترین دلایل عقلی و با توجه به زمینه‌ی آن‌ها در آرای اندیشمندان، می‌کوشد سویه‌ای منطقی در میان این گفتارها بیابد و آ‌ن‌ها را از منظر خرد مورد بررسی و ارزیابی قرار دهد. او به‌طور خاص به موضوع همجنسگرایان می‌پردازد تا به طور عام به تمامی اقلیت‌های جنسی برسد.
نراقی با تذکر این نکته که نباید مفهوم همجنسگرایی را به مفاهیمی چون شاهدگرایی، صحبت احداث و لواط فروکاست و ضمن پبسنهاد برای تفکیک میان «همجنسگرایی» و «رفتارهای جنسی همجنسگرایانه» به این نکته‌ی کلیدی در حوزه‌ی اخلاق اشاره می‌کند که اگر تمایلی بیرون از حوزه‌ی اختیار فرد انجام پذیرد، مشمول داوری اخلاقی نخواهد شد و آن‌چه می‌تواند مورد موضوع داوری اخلاقی واقع شود، فعل مختارانه است و اگر حتا کسی رفتارهای همجنسگرایانه را نوعی بیماری تلقی کند، در آن صورت نیز این رفتارها از دایره‌ی داوری اخلاقی بیرون خواهند ماند.
جزوه‌ی «درباره‌ی اقلیت‌های جنسی» برای نخستین‌بار در سال 1384 منتشر شد و اگرچه آرش نراقی پس از این جزوه، باز هم در مورد این اقلیت‌ها اظهار نظر کرده است، ولی اهمیت این جزوه از چند جهت قابل توجه است. آرش نراقی ِنویسنده، مترجم، استدیار داشنگاه و عضو هیات مدیره‌ی موسسه‌ی «خشونت‌پرهیزی برای دموکراسی» که عمده‌ی فعالیت‌های خود را در زمینه‌ی فلسفه‌ی دین و معرفت‌شناسی انجام می‌دهد، چند پیش‌فرض را در استدلال خود پیرامون اقلیت‌های جنسی مفروض داشته است. او به گونه‌ای به‌سراغ این پیش‌فرض‌ها می‌رود که پیش از این، تمام گزینه‌های اشتباه را بنابر منطق و با تکیه بر اصول بنیادین خط زده است. آرش نراقی به شیوه‌ی همیشگی خود که پایه‌ی آن بر تسلط گسترده‌ی او به دین، رعایت اخلاق در مجادله، پیش کشیدن گزینه‌ها و سپس حذف گزینه‌های نادرست و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها، متانت پیشبرد بحث و سلامت غلمی است، استوار است، در این جزوه هم به‌سوی موضوع چالش‌برانگیز مطرح‌شده از جانب خود خیز برمی‌دارد و یکی پس از دیگری گزینه های مفروض را خط می‌زند و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که «اگر نتایج بحث و بررسی‌های این نوشتار را درست باشد، در آن صورت لاجرم باید بپذیریم که مهم‌ترین استدلال‌هایی که در تقبیح اخلاقی رفتارهای همجنسگرایانه مطرح شده، از استحکام کافی برخوردار نیست. به بیان دیگر، این ادعا که رفتارهای همجنسگرایانه اخلاقن ناروا و در خور نکوهش‌اند، بنیان اخلاقی استواری ندارد..» و در ادامه چنین توصیه می‌کند که «دین‌ورزان خردپیشه هم لاجرم باید نتایج بحث و فحص‌های عقلی درباره‌ی این قبیل موضوعات را جدی تلقی کنند.» او معتقد است که «مساله‌ی شان اخلاقی و حقوق اجتماعی و انسانی اقلیت‌های جنسی از جمله مسایلی است که جهان جدید در برابر اندیشمندان مسلمان قرار داده و از ایشان پاسخی انسانی و خرد پسند می‌طلبد.»

این لولیان شهرآشوب

«باد از سر کوی تو گذشتن نتواند
پیغام من ِدل‌شده را پس که رساند
باشد که دگر باره چو تاجم به سرآید
بنشیند و در سایه‌ی خویشم بنشاند
تا کی به صبوری بفریبم دل خود را
دیگر دل بیچاره صبوری نتواند
ای تاج سر، ای صاحب اورنگ، هم امشب
“تاج” آید و جان را به قدومت بفشاند
عشق است و خیال تو که ما را به ضعیفی
چون گرد به هر سو به هر کو بدواند»
طاووس‌خانم ملقب به تاج‌السلطنه، سراینده‌ی شعری است که از نظر گذشت. او زن محبوب فتحعلی‌شاه بود که دل شاه را در سفر اصفهان از آن خود می‌کند و همواره از خاصان حرمسرا باقی می‌ماند. هنوز هم می‌توان تصویر نقاشی‌شده‌ی «تاج‌الدوله» را در کاخ گلستان تهران دید. شاه در زمان جوانی طاووس‌خانم، گروهی را برای آموزش او به کار گرفت و به این طریق، استعداد شعری او نیز بیدار شد. شاه قاجار با وجود داشتن هزار زن عقدی و صیغه، ابایی نداشت که باز هم رقاصه‌ها، مطرب‌ها، بازیگرها و خواننده‌های زن تهران را به قصر خود فرا خواند و حتا بدان‌ها مسکن دهد… زنان ِخاص ِشاهان قاجار کم نبودند و حرمسرا و اندرونی و حکایت احوال شاهان با زنان فقط مربوط به دوران قاجار نیست، ولی در دوران سلطنت فرمانروایی چون فتحعلی‌شاه است که کشور چنان در سراشیبی سقوط و فلاکت قرار می‌گیرد و جنگ‌های ایران و روسیه، کشور را به تجزیه و نابودی می‌کشانند تا آن‌جا که هفده ولایت از ولایات ایران از خاک کشور جدا شدند، حمله‌ی افغان‌ها و ترکمانان در شرق و شمال شرقی کشور، آرامش را از مردم گرفته بود و نفوذ بیش از حد انگلستان نیز موجب تجزیه‌ی هرات و قسمت‌هایی از شرق ایران شده بود درحالی‌که شاه قاجار، نزدیک به هزار زن عقدی و صیغه را در حرمسرای خود نگاه می‌داشت و هنگام مرگ، پنجاه و هفت پسر و چهل و هفت دختر از او به یادگار مانده بود. بااین‌وجود فاجعه آن‌جا رخ می‌نماید که این زنان نه به‌مثابه افراد انسانی، بلکه در جایگاه توده‌ای بی‌شکل و ابزاری برای لذت به یاد می‌آیند و اگر تحلیلی چون کتاب «تاریخ ناگفته‌ی حرمسراهای ایرانی» هم پیرامون ایشان صورت می‌گیرد، نه تاریخ‌نگاری زیستشان، بلکه تاثیر حرمسرا بر سرنوشت ایران مورد نظر است.
همان‌طور که در «تاریخ ناگفته‌ی حرمسراهای ایرانی» می‌خوانیم، در توصیف حرمسرای قاجار که بیشتر به قفسی زرین می‌ماند، چنین آمده است که: «حرمسرای شاهی عهد قاجار را دیوارهای بلند و محکمی تشکیل می‌داد که در مرکز آن، حیاط بزرگی قرار داشت و دور تا دور آن را اتاق‌هایی جدا و مستقل، همراه با حیاط‌خلوت‌ها احاطه کرده بود. در این محیط، زنان و کنیزان شاه همراه با خدمه و میهمانان گوناگون، زندگی می‌کردند و از ثروت و تجمل بسیاری نیز بهره‌مند بودند… هیچ مردی جز شاه حق ورود به آن‌جا را نداشت… نظارت بر کلیه‌ی کارهای اندرون به‌عهده‌ی “خواجگان” بود که همین مساله، قدرت و ثروت زیادی برای آنان به همراه داشت. اینان علاوه بر رسیدگی به امور زنان، نگهبانی و حفاظت از آن‌ها را نیز به‌عهده داشتند… دقت عمل این افراد در کارشان، محیط حرمسرا را به زندانی بدل ساخته بود که زنان شاه، زندانیان آن بودند.»
شاید با دقت در زندگی زنان ایران در هر عصری، به‌خصوص در جایگاه‌هایی چنین، بتوان به ریشه‌یابی پاره‌ای از مسایل پرداخت. آن‌جا که زنان چاره‌ای جز زندانی‌شده‌بودن ندارند و مجبورند نه در کنار هم بلکه در رقابت با هم روزگار بگذرانند. آن‌جا که حتا زنان با هوشیاری و استعداد خود نیز باید تنها به معیارهای پسند مردانه گردن نهند و درنهایت، آن‌جا که شخص نخست یک سرزمین، نمی‌تواند رفتار جنسی خود را تنظیم کند، هیچ بلوغی در رفتار مردان رده‌های دیگر نمی‌توان سراغ گرفت. شاید بتوان زنانی چون مهد اولیا را نکوهش کرد و ایشان را عامل فساد دربار دانست، ولی با نگاهی دقیق‌تر شاید دلیل رفتاری او را بهتر درک کنیم.
باری، اگرچه این کتاب نام نگارنده یا مالفی را بر خود ندارد، ولی می‌تواند برای علاقمندان به این حوزه، ورودی به دنیای متن‌های تاریخی باشد.

بازی با بی‌نهایت

از سنت‌های کهنسال و دیرپای ما ایرانیان یکی این است که نام‌ها را تنها بر روی سنگ‌های قبر می‌خوانیم. همین چند روز پیش، بر روی خروجی خبرگزاری‌ها چنین خواندیم که دکتر پرویز شهریاری از میان ما رفت و در پی، چنین آمده بود که او دکترای ریاضی داشته و استاد ریاضیات و همچنین نویسنده، مترجم و روزنامه‌نگار بوده است. اگر به جزئیات بیشتری در مورد او احتیاج داشته باشیم، می‌توان با نگاهی به صفحه‌ی مربوط به پرویز شهریاری در دانشنامه‌ی آزاد ویکی‌پدیا و همین‌طور با مطالعه‌ی صفحه‌ی دیگری در همین دانشنامه‌ی آزاد، با نام «بنیاد فرهنگی پرویز شهریاری» به اطلاعات جامع‌تری دست یافت. آن‌جا چنین آمده است که پرویز شهریاری در آذرماه 1305 در شهر کرمان به دنیا آمد و در اردیبهشت‌ماه سال 1391 در تهران چشم از جهان فرو بست. پرویز درحالی‌که پس از مرگ پدر، مادرش گلستان، بار زندگی را بر دوش می‌کشید، بعد از تمام کردن تحصیلات خود در مقطع دبیرستان، وارد دانشسرای مقدماتی کرمان شد و سپس در تهران و در رشته‌ی ریاضیات و هم‌زمان با آن، در دانشسرای عالی به تحصیل پرداخت. پرویز شهریاری در دهه‌ی بیست به‌سوی سیاست رفت و در سن نوزده‌سالگی به عضویت حزب توده‌ی ایران پذیرفته شد و پس از چندی، برای نخستین‌بار به زندان رفت و پس از آن بارها تجربه‌ی حبس را از سر گذراند.
نشریه‌هایی چون «اندیشه‌ی ما»، «وهومن»، «چیستا» و «سخن علمی» به‌کوشش او منتشر می‌شدند. همچنین مدرسه‌های «خوارزمی»، «مرجان» و «مدرسه‌ی عالی اراک» توسط این اندیشمند و در جهت ایجاد محیط مناسب آموزشی تاسیس شدند. او در تالیف کتاب‌های درسی ریاضی نیز مشارکت داشت و از سویی کتاب‌هایی چون «تاریخ فلسفه، کاربرد و آموزش ریاضیات»، «ریاضیات در شرق»، «آفرینندگان ریاضی عالی»، «سرگذشت ریاضیات» و »بازی با بی‌نهایت» از تالیف‌های او به شمار می‌روند. او به‌رغم زندگی سختی که در دوران کودکی و نوجوانی داشت، به آن‌چه در پی آن بود عشق می‌ورزید و برای آن‌چه عاشقانه می‌خواست، کوشش می‌کرد، ولی این، همه‌ی آن‌ چیزی نیست که باید در مورد این دانشمند بزرگ دانست.
پرویز شهریاری برای بسیاری تنها یک نام نیست که پس از این بر روی سنگ قبری حک می‌شود و یا در مورد او هر کجا خواهیم خواند. دکتر شهریاری تنها یک ریاضی‌دان تاثیرگذار و یا یک مبارز و یا حتا یک روزنامه‌نگار اهل فرهنگ نیست، او در قامت یک انسان و در جایگاه یک آموزگار، بر روی زندگی‌ها و سرنوشت‌های زیادی تاثیر گذاشته است و حتا اگر چنین هم نباشد، زندگی و منش او بر روی زیست هر فرد می‌تواند موثر باشد. او از همان نسلی است که با تمام سختی‌ها و هرمان‌های زندگی، آن‌قدر شیفته‌ی آموختن و کنجکاو کشف دنیاهای جدید بودند که هیچ‌چیز نمی‌توانست سد راهشان شود. آن‌ها درحالی‌که این موهبت را پاس می‌داشتند، در یکی از بدترین دوره‌های تاریخی تلاش می‌کردند تا پس از دگرگونی ساخت قدرت، به پایداری ارزش‌های علمی و فرهنگی کمک کنند. نمود این رویکرد را می‌توان در فعالیت‌های دکتر شهریاری به‌ویژه در تاسیس «بنیاد فرهنگی پرویز شهریاری» سراغ گرفت. این نسل دیری است که روی به خاک مرده کرده است و هر روز رفتن عزیزی از ایشان را به نظاره نشسته‌ایم درحالی‌که نام‌ها روی سنگ قبرها جا خوش می‌کنند، همان نام‌هایی که صاحبشان اعتبار خردورزی و فضیلت بودند.
در جهت شناخت بیشتر اندیشه‌ی زنده‌یاد دکتر پرویز شهریاری، هدیه‌ی ما به شما در این برنامه کتاب «یان هوس و جنبش‌های انقلابی دهقانان چک» از آثار ایشان است که نخستین‌بار در سال 1357 به دست خواننده‌ی خود رسید.