فاصله‌ای نیست

«این‌ها تکه‌هایی از بدن من بودند که به دیگری، که به سمت شما پرتاب شدند. فاصله‌ای نیست، چرا که این شعرها تقدیم به هیچ ‌کسی نشده‌اند. من، تکه‌های بدنم را به کسی تقدیم نمی‌کنم، پرتاب می‌کنم. فعلن مساله این است. بدنم باید دوباره رشد کند. بازسازی، آلترناتیو خشم است، خشم سرآغاز است. سرآغاز…»
این کلمه‌ها، حرف‌های پایانی شاعر در دفتر شعری با نام «کتاب خون» هستند. چاپ نخست «کتاب خون» در تابستان سال 1391 توسط باشگاه ادبیات و در فضای اینترنت انتشار یافت. از آرش الله‌وری، شاعر این مجموعه، پیش از این هم در فضای مجازی کتاب «عصبانیت» منتشر شده بود. «عصبانیت» نخستین مجموعه‌ی شعر الله‌وردی، در سال 1386 توسط نشر الکترونیک سایت ادبی عروض، شاعری را به جامعه‌ی ادبی بیشتر شناساند که آرام و پیوسته کار می‌کند و می‌توان به آینده‌ی شعری او امید داشت. این مجموعه بیست شعر را در خود جای داده است که پیش از این و در بازه‌های زمانی جداگانه در محیط سایبری منتشر شده بودند. با بررسی روند شعری آرش الله‌وردی می‌توان به این دریافت رسید که این شاعر، با توجه به نوشتار تئوریک او پیرامون شعر، در حال تعریف و تجربه‌ی یک فضای شاعرانه است که سعی دارد آن را گسترش و ارتقا دهد.
آرش معتقد است که «جامعه‌ی امروز آن‌چه که نیاز دارد نه شعر و شاعر بلکه امر شاعرانه است.» این درست همان‌چیزی است که حتا بدون درخواست شاعر برای بودنش و یا اراده به زیست آن، در هر صورت زیست خود را آغاز کرده است چرا که محیط تولد و پرورشش را یافته است صرفن به این دلیل که امر شاعرانه در حال حدوث خود به خودی است حال چه تئوری و بن‌مایه‌ای برایش بیاوریم و چه از آن غافل باشیم همان‌طور که شعر در فرم ماسبقش، خود به خود مرده است ولی آرش می‌پرسد که مگر چیزی خود به خود می‌میرد؟ بعد هم پای فاشیست و کشتار یک ارتباط دو تایی را به میان می‌کشد بی این‌که به این امر نظر داشته باشد که منظور از مرگ یا میلاد هر چیز صرفن فقدان آن نیست چرا که همان که می‌میرد از پیش مرده است و همان که می‌آید از پیش آمده است. چیزی که در این شاعر بیش از هر چیز نمود پیدا می‌کند، درگیری او با امر حادث است گویی که حتا شعر هم در این میان مساله‌ی او نیست بلکه پس از سرایش است که اتفاق می‌افتد مانند کسی که پس از ارتکاب گناه، خالی می‌شود و حس خود را مزه‌مزه می‌کند و شاید این همان تجربه‌ای است که شاعر را به دوباره سرودن وا می‌دارد.
«زن دارم
زنم شعرهای من را نمی‌خواند
به مادر زنم گفتم که به زنم بگوید شعرهایم را بخواند
مادر زنم گفت: “تو مریضی پسرم!”
گفتم:
“در عذابم.
از استراق سمع آب‌های شبانگاه روی خاک خداوند
از پفک‌های ته‌مانده‌ی آرمان در کف اتاقم
از صدای کشیده شدن دستم روی دست دیگرم در تنهایی‌هام
از بوهای بدمزه‌ی آدم‌های مترو
از لمس نا مانوس دست و موس و کیبورد
از لیسیدن اجباری چرخ گوشت
از ایستادن صبحگاهی پرولتاریایی‌ام در میدان قزوین»

زیبایی گریزپا

«دیده‌ام مرداب‌های بی‌پایانی را که تخمیر می‌شدند، دام‌هایی را
که سراپای غول دریایی در نی‌هایش می‌پوسید.
سقوط آب‌ها بر پهنه‌ی آرام.
و در دوردست‌ها در گودال‌ها فرو می‌ریخت.
آن‌جا که مارهای دیوآسا را ساس‌ها می‌بلعند
و از درختان پیچ‌درپیچ با عطرهای سیاهشان فرو می‌ریزند!
ارزو داشتم به بچه‌ها نشان دهم دلفین‌های
امواج نیلگون را، طلایی‌ها، ماهی‌های آوازخوان.»
ژان نیکلا ارتور رمبو، نام شاعری است که بعدها اسطوره‌ی شاعران پس از خود شد. متولد بیستم ماه اکتبر به سال 1854، حدودن چهارده سال داشت که برای نخستین‌بار از خانه گریخت تا به پاریس برود و این آخرین گریز او نبود چراکه این گریزها و بازگشت‌ها تا پایان عمر شاعر ادامه داشتند. او در پانزده‌سالگی با پل ورلن، شاعر بزرگ فرانسوی دیگری آشنا می‌شود. این آغاز یک رابطه‌ی عجیب، عمیق و عاشقانه است که البته تلاش شده است و این تلاش هنوز هم ادامه دارد تا در ابهام پنهان بماند. او از کودکی گریزپا بود و در همه‌ی این سال‌ها این گریزهای مداوم و همچنین تلاطم روح ناآرام، سرکش و خشن او، تمام زیست شاعر جوان را تحت تاثیر قرار می‌داده است. آرتور رمبو درنهایت در سی‌وهفت‌سالگی از دنیا رفت درحالی‌که شعر را وارد مسیر تازه‌ای کرده بود. از شعرهای رمبو پیش از این هم به فارسی برگردان‌هایی داشته‌ایم که می‌توان از آن میان به ترجمه‌های بیژن الهی، محمدرضا پارسایار، محمد فلاح‌نیا و کاوه میرعباسی اشاره کرد. «زیبایی نکبت‌بار بچه‌ها» که ویرایش تازه‌ی آن در دسترس است، با برگردان شاپور احمدی در 257 صفحه و در فرمت پی‌دی‌اف بر روی شبکه‌ی جهانی اینترنت قرار دارد. این مجموعه با یک مقدمه‌ی مفصل آغاز می‌شود و پس از آن، در چهار بخش شعرهای رمبو ارایه می‌شوند، درنهایت، یک پیوست با عنوان «هم‌بازیان گمشده‌ی آرتور رمبو» سروده‌ی شاپور احمدی قرار دارد و پیش از آن‌که کتاب را ببندیم، فهرست بیست و هشت عنوان کتاب آمده است که توسط شاپور احمدی به فارسی ترجمه شده‌اند و پیش از آن نیز دوازده مجموعه‌ی شعر سروده‌ی همین مترجم معرفی شده‌ است. در کنار نوشتار کتاب، در جای‌جای آن، با تصویرهایی از شاعر و یا تصویرهای مرتبط دیگر رویارو می‌شویم ولی این همه‌ی آن‌چیزی نیست که می‌توان پیرامون این کتاب از آن سخن به میان آورد.
خواننده‌ی کتاب وقتی کتاب را باز می‌کند و متوجه حجم آن می‌شود، بی‌شک انتظار دارد تا با مجموعه‌ی درخور و جامعی از شعرهای آرتور رمبو مواجه شود ولی رویارویی با مقدمه‌ی این مجموعه، امید را دست کم از خواننده‌ی آشنا با شاعر می‌رباید. جدای از همه‌ی موارد، غلط‌های تایپی و صفحه‌آرایی، دستوری و املایی به خواننده اخطار می‌دهند که با متن مطمئنی رو‌به‌رو نیست و از طرفی این‌قدر به برخی از مسایل زندگی آرتور رمبو گنگ و در پرده پرداخته می‌شود که تصور بر این می‌رود که مترجم دارای سویه‌گیری اخلاقی درباره‌ی زندگی شاعر است. آوردن اصل شعرها به زبان سرایش، کار بسیار پسندیده‌ای است ولی چند مساله این‌جا جای طرح دارد. برگردان شعر با توجه به ظرافت‌ها و کیفیت زبانیت شعر کار بسیار بغرنج و دشواری است ولی تمامی مسایل را نمی‌توان روی دوش این دشواری گذارد. تقطیع شعرها بی‌دقت و کم‌حوصله صورت گرفته است، گزینش واژه‌ها و پردازش متن ترجمه کم‌رنگ‌تر از آن است که حیات شعر را در زبان مقصد تامین کند و شاید فهرست بلند بالای کتاب‌های ترجمه و تالیف شاپور احمدی در انتهای کتاب، یکی از پاسخ‌های محتمل برای چرایی این موقعیت زبانی شعر باشد. پر کار بودن بسیار پسندیده است و جای بسی سپاس دارد که چنین مترجمانی دغدغه‌ی معرفی شاعران و نویسندگان زبان‌های دیگر را به فارسی‌زبانان دارند ولی پرکار بودن باید بتواند نظم، دقت و کیفیت را تضمین کند تا بتواند موجه باشد وگرنه این موضوع نه به نفع نویسنده یا مترجم و نه به نفع خواننده یا هر فرد دخیل دیگر است.
در پایان با هم گوشه‌ای از پیوست شاپور احمدی بر مجموعه‌ی شعرهای «زیبایی نکبت‌بار بچه‌ها» از سروده‌های آرتور رمبو را می‌خوانیم.
«اه فلز آفتاب همان گوشت بهار است که زنگ‌زنگ زنگوله‌های ناپیدایش سایه‌ی دیوآسای دره را تا کوه‌های فرهمند می‌کاوید و سکوتی گرم و خفه فرو می‌نشانیدم بر همه‌چیزمان و صورت‌های زین و افزارپوش. جن‌های بی‌همتا خمیر طلا می‌کشیدند بر دوشیزگانی که نزدیک بود در سایه‌ی غصه کز کنند و هیچ‌گاه باز نگردند مگر جسمشان و رختی که خود ندوخته‌اند.»

در حواشی قهرمانی

شاید در بیشتر روایت‌های داستانی مفهوم قهرمان به شخصیت نخست ماجرا خطاب شود. به‌طور معمول نوع رفتار، برخورد و زیست این شخصیت در قصه­ها و روایت­های مختلف کارکردهای گونه‌گونی دارد ولی نقش قهرمان در قصه­های فانتزی عمومن نقشی ازپیش‌تعیین‌شده است. اگر بخواهیم به‌صورت کلی به تقسیم‌بندی جایگاه قهرمان در قصه­های فانتزی بپردازیم، در بیشتر موارد نقش­ها به دو بخش قهرمان و ضد قهرمان تقسیم می­شوند. این مساله در فیلم­های کلاسیک سینما هم مصداق پیدا می‌کند ولی با آمدن موج نو در سینما روایت­های نوار و رئال، نقش­های قهرمان­ها را تغییر دادند اگرچه در ادبیات فانتزی هنوز ما با قهرمانی سروکار داریم که از یک‌سری ویژگی­های خاص تبعیت می­کند. این قهرمان­ها اغلب در بی­خبری از ماجراهایی که به ایشان ربط پیدا می‌کند بزرگ می­شوند. آنها از ماجراهایی بی‌خبر می‌مانند یا بی‌خبر نگاه داشته می‌شوند که همان رویدادها قرار است آن­ها را وارد دنیاهای دیگری بکنند.
با نگاهی به هری پاتر، فرودو بگینز و یا پرسی جکسون می‌توان به این مساله پی برد. این قهرمان­ها توسط اجتماع انسان­های بی­خبر از شخصیت آن­ها، انسان­هایی بیش‌فعال، پریشان و یا حتا در قدمی جلوتر، کودن خطاب می­شوند که با هر چه دورتر نگه داشتنشان از بطن ماجراهای فانتزی توسط نیروهای قوی­تر محافظت می­شوند تا زمانی­که موقع ورود آن­ها به دنیای اصلی­شان فرا می‌رسد.
عمده‌ترین ویژگی قهرمان­های داستان­های فانتزی، خلق دقیق تاریخ است. رفتار آن­ها به‌دقت در هر شرایطی به گونه­ای رقم می­خورد که تاریخ دقیق را خلق کند همانگونه که باید باشد. آن­ها براساس تصادف‌ها و پیش‌آمدهایی که برای آن­ها رقم می­خورد در موقعیت­های مختلف مواجهه قرار می­گیرند که به‌طور عمده از آن با استفاده از نیروهایی که برای خودشان هم ناشناخته و دور از ذهن است موفق و سربلند بیرون می­آیند اما داستان در همین‌جا متوقف نمی‌ماند. پس از مدتی معلوم می­شود که این سرنوشت برای قهرمان رقم خورده بوده است و گاهی او تنها راوی یک تاریخ است که از پیش نوشته شده است. این مساله مانند یک شمشیر دو لبه در توصیف شخصیت داستان عمل می‌کند. گاهی این روایت چنان بند و پی محکمی دارد که مخاطب با خود فکر می­کند که در دنیای خیال چنین سرنوشتی برای قهرمان داستانش ناگزیر است و او مجبور به تن در دادن است اما گاهی که داستان چفت و بست ناقصی داشته باشد، شما با یک موجود کمی نادان، خودخواه و پرمدعا طرف می‌شوید که تنها پشت پنهان شدن شانس است که او را به چنین جایگاهی رسانده است.
قهرمان داستان­های فانتزی گاهی با همه­ی ویژگی­های یک قهرمان در تقابل با نسل خود قرار می­گیرد. او مرزها و قواعد را می­شکند تا نسل جدید و ایدهآل خود را خلق کند. این قهرمان­ها به دنیا آمده­اند تا قهرمان نسل خودشان باشند و درست به همین خاطر، در این وادی دشمنان متافیزیکی و انسانی زیادی روبه‌روی آن­هاست و حتا گاهی در موقعیت­های تقابلی، دوستان و طرفداران آن­ها نیز در مقابلشان قرار می­گیرند تا آن­ها را از سنت‌شکنی منع کنند اما به نظر می­رسد این رسالت سخت یک قهرمان است و آن‌ها به‌خوبی این را می‌دانند. در بیشتر مواقع او از منظر نگاه یک قانون‌شکن، بی­بند و بار و پرمدعاست که سعی می­کند با اعمال خلاف عرف، خود را به رخ بکشد، گاهی قهرمان در وادی خودش چنان تنها می­شود که خودش هم در مسیر خود شک می­کند اما نیروهایی که در وجودش حضور دارند، او را به جلو میرانند تا همه‌ی مصایب را تحمل کند و به این وسیله خود و دنیایش را نجات دهد.
در داستان­های فانتزی قهرمان­ها به همین دلیل ساختارشکنی‌شان، آدم­های تودار و تنهایی جلوه می‌کنند که گاهی همین توداری آن­ها منجر به تصمیم‌های غلطی می‌شود که از بین رفتن اطرافیانشان را منجر می­شود ولی در ادامه‌ی داستان، ویژگی­ها و تلاش قهرمان چنان در خور تحسین توصیف می­شود که مخاطب فراموش می­کند که در حال خواندن صفحه‌هایی از همین کتاب، با خود اندیشیده است که نمی­توانی یک کمی از باد دماغت کم کنی؟!

مرگ بر داستان کوتاه

ماهنامه‌ی ادبیات، نقد، فلسفه زیر عنوان «ناممکن» پیش‌شماره‌ی خود را در مهرماه 1391 بر روی شبکه‌ی مجازی با مخاطبان خود به اشتراک گذاشت تا بار دیگر شاهد تولد نشریه‌ای باشیم که امید است زودمرگی‌اش را از سر نگذرانیم. ناشر این مجلد، «اج اند اس مدیا» تحت امتیاز نشر پاریس است. سردبیر این مجموعه پرهام شهرجردی است که گویی حساب همه‌چیز را کرده است چراکه در سرشناسنامه‌ی نشریه آن هم در پیش‌شماره‌ی آن، می‌توانید اطلاعات دقیقی از جنبه‌های حرفه‌ای کار نشر بیابید. در این مجموعه آن‌چه یافت می‌شود از جنس شعر فارسی، شعر ترجمه، واکاوی ناممکن، فکرهای ناممکن و داستان‌های ناممکن است که البته دقیقن مشخص نیست چگونه متنی در این طبقه‌بندی زیر عنوان واکاوی قرار می‌گیرد و چه کیفیت از نوشتار را می‌توان تحت نام فکرهای ناممکن قرار داد ولی هر چه هست با دقت در فهرست مطالب این مجلد یک موضوع بیش از همه توجه را جلب می‌کند و آن جابه‌جایی نام‌ها و تداخل حوزه‌ها است به این معنی که اویی که تا دیروز به شاعر معروف بود حالا نامش را می‌توان در ستون داستان‌ها یافت و یا اویی که داستان‌نویسی را در آغاز پی گرفته بود، حالا در ستون شعر به کار خود ادامه می‌دهد و نکته‌ی دیگر در باره‌ی این فهرست، یادآوری چیدمان اسم‌های همکاران نشریه‌های دیگر موجود و مرحوم است گویی که قرار است داستان همه‌ی نشریه‌ها چنان کوتاه باشد که نیازی به اسم‌های دیگر این حوزه حس نشود.
«به هر حال این چیزی بود که دوست داشتند بگوید
ماهیان کوچک و دیگران
پریشان خیال زنگی نواخته و بعد
گلوله شکلیک شد…
هر شب “در” شناور بود پایین رودخانه
تلاش می‌کرد اندکی به یاد آورد آن ظهور شهوانی را»
در صفحه‌ی چهل و هفت پیش‌شماره‌ی ناممکن، می‌توانید شعری با عنوان «کج راهِ به خانه برگشتن» از سروده‌های جیمز تیت را بیابید که پدرام مجیدی آن را به فارسی برگردانده است و همچنین در صد و چهل و چهار صفحه‌ی این مجموعه، می‌توان نوشتارهایی برای خواندن یافت ولی پرسش این است که کدام مخاطب می‌تواند از این نشریه بهره‌مند شود. لزومن بنا بر این نیست که تمام نشریه‌ها ضرورت داشته باشد تا با تمامی طیف‌ها ارتباط برقرار کنند و به عبارتی دیگر دامنه‌ی مخاطبانشان هم‌ارز با جمعیت متکلم به زبان آن باشد ولی این مساله هم به این معنی نیست که تمام نشریه‌ها به چنین سیاقی در آیند که گروه کوچکی را شاید به اندازه‌ی دست‌اندرکاران خود به‌سوی خویش بکشانند که چه بسا اگر قصه کوتاه بود دلیل بر آن باشد که هستی یک مجموعه، تبادل ناممکنی در حیطه‌ی زیست حرفه‌ای نیست اگر و تنها اگر که ساحت خود را تبیین کرده باشد.

مثل یک بندباز

آن دنیایی که داستان­های فانتزی در آن زیست می‌کنند، دنیای پر رمز و رازی است که جذابیت­های ویژه­ی خودش را دارد. باید از اهالی این ژانر باشید تا با ورود کردن به این دنیا، بتوانید لذتی را که باید، از دنیای ساخته­های ذهنی ببرید. یکی از مشکل‌هایی که در تحقیقات پیرامون این موضوع وجود دارد، این است که گاهی محققان تصور می­کنند، دنیای فانتزی تنها متعلق به کودکان است و باید برای آن­ها ساخته و پرداخته شود. واقعیت این است که دنیای فانتستیک می­تواند مانند پله­های نردبانی باشد که بعد از بالا رفتن از یک پله هنوز پله­ی بعدی منتظر شماست و پله­ای جذاب­تر و خواستنی­تر پس از آن‌یکی انتظار شما را می­کشد و واقعیت دیگر این است که گاهی فانتزی مخاطب خود را به گوشه و کناره‌هایی می‌برد که برای هیچ کودکی توصیه نمی‌شود.
در واقع، فانتزی گونه‌ای از ادبیات است که تعریف‌های گونه­گونی را دربر می‌گیرد، این تعاریف وجوه مشترک و ویژگی‌های یکسانی دارند با این­که می‌توانند از نظر پیرنگ از زمین تا آسمان با هم متفاوت باشند، ولی پدید آوردن فضایی خیالی با بهره­گیری از ابزاری که در دنیای واقعی هم وجود دارد، یکی از این وجوه مشترک است که باید در یک اثر فانتزی به آن پرداخت. در دنیای فانتزی هم شما با موجوداتی روبه­رو هستید که ممکن است مومیایی، روح و یا حتا حیوانات باشند اما منطق وجودی آن­ها همان منطقی است که بر زندگی انسان­ها حکم می­راند. در دنیای فانتزی بسیاری از منطق­های انسانی پس و پیش می­شوند، دستکاری می­شوند، از کار می‌افتند و یا تغییر شکل می­دهند ولی در بنیاد خود، روابط انسانی را تعریف می­کنند و باز می‌نمایانند، چراکه این دنیا به‌وسیله­ی انسان­ها خلق شده است.
یکی از پوشش­های دنیای فانتزی، خلق دنیای شگفتی­هاست. تنوع و گوناگونی ماجراهای زیست هر روزه، در رگ­های دنیای فانتزی جریان دارد. در واقع فانتزی و دنیای مربوط به آن، با خلق شگفتی­های باورپذیر است که با مخاطبش رابطه برقرار می­کند. پس از داستان هری پاتر و دنیایی که رولینگ خلق کرد، بسیاری بر این باور شدند که خلق شگفتی­ها با جادوگری و دنیای منحصر به فردش امکان­پذیر است ولی تولید داستان‌های دیگری از این قبیل و سرنوشت متفاوتشان، نشان داد که آن­طور که باید شگفتی نیافریدند. در تعقیب‌ ماجراهای فانتزی از سوی مخاطب، به بهانه‌ای نیاز است تا یک‌یک منزلگاه‌های داستان را پشت سر گذاشت تا بتوان از خوانی ‌به ‌خوان دیگر رسید. این امر تنها با طرح داستانی خوش‌اسلوب و جان‌دار و سرشار از تخیل امکان‌پذیر است.
در دنیای فانتزی­ها تولید یک واریته­ی رنگارنگ با ماشین­های مختلف سفر در زمان، جادوگرها و مدرسه­ها و چوب­هایشان، جنگل­های مخوف و بی‌کران، موجودات خبیث و روشن و ترس و هیجان به نظر پیش پا افتاده و در دسترس می­رسد، شما موادی را در اختیار دارید، آن­ها را با هم مخلوط می­کنید و یک دنیای فانتزی، خود را به شما نشان می‌دهد ولی به‌هیچ‌وجه این‌گونه نیست زیراکه در دنیای فانتزی شما باید لحظه به لحظه روایت­گر شگفتی باشید که اگر عنان اختیارش را از کف بدهید، با دنیای تهی و موجودی ناتوان روبه­رو خواهید بود که در این دنیای عظیم، حقیر جلوه می­کند، پس باید در دنیای فانتزی تخیل و شهامت را با هم به کار گرفت و در این راه خطر کرد و به جلو رفت، درست مثل یک بندباز.

مامان یک تخم گذاشت

«مامان گفت: می‌شه بذر بچه‌ها رو تو گلخونه کاشت تا بعد از مدتی بزرگ و بزرگتر بشن.
یک راه دیگه هم اینه که اون‌ها رو مثل خمیر یکی‌یکی از تیوپ بیرون انداخت.
بعضی‌وقت‌ها هم دایناسورها برای بابا و مامان‌ها بچه میارن.
مامان گفت: گاهی هم می‌شه اون‌ها رو مثل نان زنجبیلی پخت.
بابا گفت: بعضی‌وقت‌ها هم مامان یک تخم روی مبل می‌گذاره و روی اون می‌خوابه.»
این روزها آرش حسینیان در حوزه‌ی ادبیات کودک آن هم در فضای مجازی بسیار فعال است. به نظر می‌رسد که او کتاب‌هایش را بر پایه‌ی منطق ذهنی خاصی انتخاب می‌کند و این‌طور نیست که هر کتابی که به دستش برسد یا حد اقلی از استانداردها را داشته باشد به فارسی برگرداند. «مامان یک تخم گذاشت» نوشته‌ی بابت کول با برگردان فارسی آرش حسینیان در سال 1391 اولین حضور خود را در زبان فارسی به همت نشر الکترونیکی پاد تجربه کرد. این کتاب هم مانند تعدادی از کتاب‌های حسینیان به امیرحسین آریان‌پور تقدیم شده است و در هجده صفحه بر روی فضای مجازی قرار می‌گیرد با این امید که به دست کودکی برسد و پیش از آن والدین او کتاب را به دست آورند و حال آن‌که چه تمهیدی برای دستیابی این گروه سنی به کتاب‌های خود از طریق وب وجود دارد گزینه‌ی خاصی در دسترس نیست. از این‌ها که بگذریم و دوباره به متن کتاب و البته تصویرهای آن باز گردیم، با یک انتخاب خوب مواجه می‌شویم که یادآور کتاب «بچه‌ها از کجا می‌آیند» است با این تفاوت که کتاب حاضر بیشتر مناسب خردسالان است.
تلاش آرش حسینیان برای راه‌یابی و گسترش ادبیات کودک در فضای نت و شاید خارج از آن ستودنی است. حسینیان چند بی‌دقتی و اشتباه در کار خود دارد که می‌توان در کتاب‌های دیگر او هم سراغ گرفت. یکی از این بی‌دقتی‌های او، جدی نگرفتن نحو و ساختار جمله است. این به این معنی نیست که آرش نحو را نمی‌شناسد بلکه جمله‌های او حاکی از مساله‌ی دیگری است. او فقط و فقط به‌راحتی سهل‌انگاری می‌کند و زمان کافی را برای بازخوانی و تصحیح متن نمی‌گذارد. «مامان یک تخم گاشت» از اتفاق همان کتابی است که والدین و بزرگترهای دیگر به آن احتیاج دارند. بزرگترها لازم است تا توانایی جدی گرفتن بچه‌ها را پیدا کنند، بهتر است آن‌ها به دانش بچه‌ها نسبت به پیرامون اعتقاد پیدا کنند، شایسته است بدانند که بهترین راه برای توضیح هر مساله برای کودک، صادقانه‌ترین راه آن است و این به‌هیچ‌وجه به این معنا نیست که این صداقت تناسب سن و دانش را بر هم می‌زند. واقعیت این است که کودک بیش از آن چیزی که فکر می‌کنیم داده‌های بیرونی را دریافت و پردازش می‌کند و مساله‌ی مهم‌تر این است که کودک ما اطلاعات خود پیرامون مسایل را صرفن از مجرای ما به دست نمی‌آورد پس بهتر است بهترین مرجع برای او باشیم. در هر حال کتاب‌هایی از این دست بیشتر از آن‌چیزی که برای کودک توصیه می‌شود، به والدین او و بزرگترهای دیگر پیشنهاد می‌شود.

خارج از دایره

اگر بخواهیم به‌دقت به نامه‌های بر جای‌مانده از روزگاران از افراد مختلف و به‌ویژه سرآمد توجه کنیم، می‌توانیم گونه‌ای از ادبیات را متمایز کنیم که در آن می‌توان به وجوه خاصی اشاره کرد که در انواع دیگر قابل دسترسی و اکتشاف نیستند. نامه‌ها دارای چهره‌های متفاوتی هستند که چشم‌اندازهای گوناگون و گاه متضادی از فرد نگارنده و حتا فرد مخاطب را جلوه‌گر می‌کنند. نامه‌ها مخاطب را به دنیای موازی‌ای هدایت می‌کنند که در عین این‌که در حال حاضر می‌توان حضور دو سوی نامه را حس کرد، غیاب آن‌ها را هم می‌توان متصور شد و این دوگانگی حضور و غیاب، نوشتار در دست را از جایگاه نامه‌نگاری صرف جدا می‌کند. در هر حال، نامه‌های مراوده‌شده با هر مضمون یا به هر مقصودی که نگاشته شده باشند به مخاطب سوم خارج از دایره‌ی فرستنده و گیرنده، حضوری میانجی را هدیه می‌دهند گویی که میانجی، قطب سوم یک ارتباط است و می‌تواند در سرنوشت نامه‌ها دخیل باشد. به نقل از ابراهیم گلستان این مرد گفته است که کسی که قدیم را بفهمد، جدید را حتمن می‌فهمد یا متمایل است بفهمد. این مرد که گلستان از او سخن به میان می‌آورد، نیما یوشیج شعر ایران است که شاهراهی را برای ورود شعر و ادب فارسی به مسیر تازه‌اش ایجاد کرد. مرور بر اندیشه و تاریخ زندگی نیما علاوه بر خوانش شعرهای او، می‌تواند گره‌گشا باشد از آن‌جهت که همان‌طور که خود او می‌گوید، باید قدیم را فهمید تا بتوان قدم به آینده نهاد.
این کتاب با عنوان «سه نامه به صادق هدایت، احسان طبری، شین پرتو» به‌جز سه نامه‌ای که نیما یوشیج به این سه تن نوشته است، مقدمه‌ای با عنوان «بر پیشانی» را نیز دربر گرفته است که به قلم امیر حکیمی نوشته شده است. او در این مقدمه می‌کوشد تا هدف خود را از آوردن این سه نامه در کنار هم و در این کتاب تشریح کند. او در آغاز مقدمه‌ی خود یادآور می‌شود که از این جهت این سه نامه را از میان نامه‌های نیما برگزیده است که در فاصله‌ی سال‌های 1315 تا 1325 خورشیدی نگاشته شده‌اند. او معتقد است که این بازه‌ی زمانی در مسیر نسج و نظم اندیشه‌ی نیما اهمیت دارد. گردآورنده‌ی این نامه‌ها تلاش دارد تا از میانه‌ی سطرها سیر تفکر نیما را بنمایاند و خواننده را نیز دعوت کند تا با تمرکز بر این نامه‌ها علاوه بر توجه به شیوه‌ی نگارش نثر شاعر جریان‌ساز، نگاه شاعر به هنر، فلسفه و ادبیات را هم درک کند. کار امیر حکیمی در این کتاب آن‌طور که خود در مقدمه بیان می‌کند، صرف قرار دادن سه نامه در کنار هم نبوده است، او کوشیده است تا با تطبیق نسخه‌های مختلف، متن اصلی و اصیل را پیش روی خواننده‌ی خود نهد. حکیمی نسخه‌ی حاضر را با ویراستاری خود منتشر کرده است چراکه به اعتقاد او نسخه‌های پیشین دارای سلامت سجاوندی نبوده‌اند. این کتاب که در نود و هفت صفحه به‌صورت پی‌دی‌اف در فضای مجازی قرار گرفته است، امید است که بتواند مخاطب را به‌جانب آثار مکتوب دیگر نیما ترغیب کند. «ولی فانتزی‌های انسانی هم خودش صنعتی است و جانشین هر حقیقت واقع می‌شود. زن به لباس مرد و مرد در لباس زن است. انسان اگر دقیق نباشد، همه‌چیز حقیقت است و معنای حقیقی خود را داراست. مطالبی که من به آن متوجه هستم از این لحاظ مورد نظر است که اگر صنعت بخواهد برای فهم ذوق و احساسات تربیت‌شده‌ی عده‌ای جذابیت خود را دارا باشد – چنان‌که از دسترس عمومی در آمده و فهم اساسی آن برای طبقات بالاتر هست – باید با فهم و ذوق و احساسات تربیت و تصفیه شود.»

برای شنیدن دو یا سه کلمه

«از ذهنم گذشت ای کاش ماهی‌ها می‌توانستند در آن لحظه با من حرف بزنند. آن وقت من، در آن حالی که داشتم به آن‌ها می‌گفتم ای ماهی‌های خوشگل و ناز که هی می‌چرخید توی آب و می‌روید پشت این کوزه و خیال می‌کنید دیده نمی‌شوید، بیایید بالا و دهان کوچکتان را کمی از آب بیرون بیاورید و با من دو سه کلمه‌ی ناز و واقعی حرف بزنید. فقط دو سه کلمه.
نسیم خاکسار درباره­ی خودش می­گوید: در یازده دیماه سال 1322 در آبادان متولد شدم. در یک خانواده‌ی شلوغ کارگری. حیاط بزرگ دوران کودکی­ام در یک خانه‌ی بزرگ اجاره­ای با ده بیست تا اتاق در طبقه‌ی هم‌کف و طبقه‌ی اول هنوز در یادم هست. دبستان، کلاس اول و دوم ابتدایی‌ام روبه‌روی شط بود و یک حوض بزرگ در وسط داشت که در زنگ تفریح بچه‌ها می­رفتند و با قلاب از شط ماهی می­گرفتند و توی آن می­انداختند. چوب هم توی آب حوض بود برای کتک زدن ما. بعدها به خانه­های شرکت نفتی رفتیم. دبستانم هم عوض شد. دبیرستانم را در رشته‌ی طبیعی در 1340 تمام کردم. بعد از گرفتن دیپلم یک ماهی رفتم به دانشسرا که خورد به ماجرای سپاه دانش. کلاس‌ها تعطیل شد. سال بعد رفتم به سپاه دانش و برای پنج سال معلم روستا بودم. در طول همین پنج سال، دو سال هم در دو دوره‌ی تابستانی در همدان و اصفهانک به دانشسرای تربیت معلم رفتم.
بعد از این، زندگی خاکسار شکل دیگری به خود می­گیرد، او وارد دنیای نوشتن می­شود و نخستین داستانش را در سال 1344 به نام «کفاره» در نشریه­ی فردوسی به چاپ می­رساند. در همان سال توسط تعدادی از نویسندگان مجله­ی «هنر و ادبیات جنوب» و تعدادی از معلمان دیگر در مسجد سلیمان دستگیر می­شود و به زندان می­رود. نسیم خاکسار به‌دلیل همین تجربه­ی زندان شاید بیشتر از هر نویسنده­ی دیگری سعی کرد تا زندان و محیط زندان و شرایط و حواشی مربوط به آن را وارد داستان­های خود کند ولی این‌که چقدر در این راه موفق بوده است بحث دیگری است. «آکواریوم» یکی از داستان­های کوتاه نسیم خاکسار است که بلاتکلیفی شیرین در ساختار اصلی این داستان نقش اصلی را ایفا می­کند. بلاتکلیفی که تمام شخصیت­ها از آغاز تا به پایان داستان با آن مواجه هستند و دلشوره­ای را تولید می­کند که نکند این شرایط تغییر کند و دوباره همه­چیز سر جای اول خودش برگردد. رفت و برگشت­های شخصیت­های اصلی داستان فضایی را می‌سازد که شاید هیچ‌گونه عینیتی را برای خواننده به­وجود نمی­آورد. برای ایجاد حس صمیمت در داستانی با پیرنگ زندان و زندانی حتا عرق‌خوری هم نمی­تواند یخ بین زندانی و زندانبانش را بشکند. بلاتکلیفی به‌عنوان محرکی برای شکل دادن به چهره­هایی استفاده می­شود که دو نفری با شخصیت­های فرعی به رفتارهایی مظلوم­گونه از هر دو طرف می­انجامد که می­توان در آن حس کرد که شخصیت­ها نمی­توانند از خودشان بیرون بیایند و از زاویه­ی دیگری نیز خود را بسنجند. یکی از ویژگی­هایی که در این داستان و داستان­های دیگر خاکسار به چشم می­خورد، حضور افرادی است که با از سر رد کردن زندان و بسیاری از مخاطرات دیگر به کودکانی می­مانند که به وقت خوشی و ناخوشی کودکانه عمل می­کنند. آن­ها همچنین دنیای خود را دنیایی امن­تر و مطمئن­تر می­بینند و نمی­خواهند که از این دنیا پا به بیرون بگذراند. نسیم خاکسار سهم عمده­ای در ادبیات داستانی امروز و همچنین ادبیات مهاجرت داشته است و نمی‌توان از داستان­های او و ادبیاتش به‌سادگی چشم­پوشی کرد.

تا مرد سفر

«هیپی‌ها جلوی کاخ سفید بست می‌نشینند
ریش آن‌یکی و گیس این‌یکی بلند و بلندتر می‌شود
و آن‌ها هم‌چنان می‌نشینند
و نان خشک و سکس می‌خورند
و بچه‌هاشان کنار پیاده‌رو متولد می‌شوند
و بزرگ می‌شوند
و برای اعتراض به جنگ
هم‌چنان آن‌جا می‌نشینند»
متولد 1319 خورشیدی شاعر شعرهای گنجانده‌شده در مجموعه‌ی خط‌ها و نقطه‌هاست. این شعرها که در میانه‌ی سال‌های 1348 تا 1354 سروده شده‌اند همگی متاثر از فضای زیست شاعر خود هستند که در زمان سرایش شعرهای خود برای تحصیل در آمریکا به سر می‌برد. فرامرز سلیمانی در حالی چاپ چهارم کتاب خود را در سال 1391 توسط باشگاه ادبیات به‌صورت الکترونیک منتشر می‌کند که چاپ نخست همین کتاب در سال 1361 انتشار یافت. علاوه بر هشت شعری که در چاپ‌های پیشین این مجموعه را شامل می‌شدند، در کتاب حاضر یک شعر جدید هم افزوده شده است که پس از سرفصلی با عنوان «یادآوری‌ها» می‌آید. اگر خواننده‌ی این کتاب از آن دسته از مخاطبانی باشد که به شعر موج نو، شعر حجم و یا شعر ناب که در پیش از سال 1357 رواج داشته‌اند علاقه‌مند باشد، نام فرامرز سلیمانی را به یاد خواهد آورد. فرامرز سلیمانی هم‌اکنون سردبیر کتاب موج در آمریکا و هم‌چنین سردبیر مجله‌ی ادبی نوشتا است. «خموشانه»، «سرودهای آبی»، «آوازهای ایرانی»، «رویایی‌ها» و «از گلوی سرخ سهراب» را می‌توان در حوزه‌ی شعر از او مثال آورد. او به‌جز در حوزه‌ی شعر، پیرامون ترجمه، ادبیات داستانی، ترجمه و نقد هم سرک کشیده است و هم‌چنین می‌توان به تالیف‌های او در حوزه‌ی پزشکی هم اشاره کرد.
 از این‌ها که بگذریم و دوباره به کتاب پیش رو نگاهی بیندازیم، می‌توان پیرامون مسایل زیادی درباره‌ی شعر، زبان شاعرانه‌ی این کتاب و از این قبلی سخن گفت ولی آن‌چه توجه را جلب می‌کند اختصاص یک دفتر شعر برای سخن گفتن شتاب‌زده در مورد سرزمینی است که فرد شاعر در آن سرزمین در حکم مهمان آمده است. تصویرها، توصیف‌ها و تحلیل رویدادها و مسایل، یادآور تحلیل یکی از شاعران معاصر در همین اواخر از مسافرت خود به شرق دور است. گویی بنا ست در فرصتی اندک، ایرانی مسافر بتواند تمام زاویه‌ها و گوشه و کنارهای یک فرهنگ، مردم یک کشور و زیست ایشان را دریابد. حال اگر این کشور ایالات متحده‌ی آمریکا باشد که هر ایرانی بدون سفر به آن کشور نیز پیرامون آن صاحب‌نظر است. اصراری بر سخن گفتن از جنبه‌های شاعرانه‌ی این کتاب نیست چراکه آن‌چه در این شعرها پیش از هر چیز به ملاقات خواننده می‌آید، یک کلاژ ناهم‌گون حاصل مشاهده‌ی دو چشم کنجکاو و بی‌حوصله است.
«باب به اسبش افتخار می‌کند
و گربه‌اش
و اصطبلش
و سگ‌هایش.
یک باغ‌وحش کوچک
در یک باغ‌وجش بزرگ.
چند سطر بعد شاعر چنین می‌گوید که
«ریچارد می‌لرزد
و اشکش سرازیر می‌شود
و یاد مادرش می‌افتد
مادر مرده باید برود.»
شاید ما نیز احتیاج داریم تا مرده‌هایمان را به خاک بسپاریم تا بتوانیم به زندگی بیشتر نزدیک شویم. شاید نیاز ما به دیدن و باز دیدن و با دیدن بیشتر از نیازمندی ما به نوشتن باشد همان نوشتنی که پس از سی سال نیاز باز نوشتن را در خود ندیده است، زنگ خطری است بر آن‌چه بر آن پا می‌فشاریم.

در آغوش باد

«مادر جون امروز صبح آمد. دیشب وقتی نتوانستم برایش توضیح بدهم که چرا اسکندر شب تولدش پیداش نشده، بالاخره ناچار شدم مطلب را بهش بگویم. در بیست و سه سال گذشته این تنها شب سال است که نشده اسکندر با او نگذرانده باشد. شب تولدمان ما هر سه تا همیشه مال او بوده‌ایم .این جزیی از قراری بود که چهارده سال پیش با بابا گذاشت، روزی که قبول کرد از همه‌چیز چشم بپوشد، حتا از ما.  بابا به روز تولد و این‌جور حرف‌ها اعتقادی ندارد. می­گوید این‌ها همه‌اش خاله‌زنک‌بازی است. این است که چشم پوشیدن از شب تولد ما برای او گذشت بزرگی نبود.» متولد بهمن‌ماه 1319 یکی از تاثیرگذارترین نویسندگانی است که ادبیات فارسی تا کنون به خود دیده است. بهمن شعله‌ور را هنوز می‌توان با ترجمه‌های او از «خشم و هیاهو» و «سرزمین هرز» به یاد آورد. نخستین رمان او با نام «سفر شب» او را راهی سرزمینی دیگر کرد. «بی‌لنگر» آخرین رمان او هنوز اجازه‌ی نشر در ایران ندارد ولی کم‌تر کسی در دنیای ادبیات از تاثیر او بر این حوزه بی‌خبر است. نمی‌توان از داستان‌نویسی فارسی سخن گفت و از بهمن شعله‌ور سخنی به میان نیاورد.
بهمن شعله­ور در رمان­هایش خواننده را از لحاظ روحی درگیر می­کند هر چند اگر تمام توصیف‌ها و اوج و فرودهایش گیرا نباشند. در رمان‌های او نقاب آدم‌ها به کنار می­رود و آدم­ها در هر نقشی که هستند، زبونی خود را در مواجهه با موقعیتی آشکار می­کنند که برای ایفای نقش­هایشان آماده­اند. در رمان «بی‌لنگر» راوی روایت خود را از نوجوانی و یک ماجرای تراژیک شروع می­کند. پسر رییس دیوان عالی کشور و برادر کوچک یک چریک که زیر شکنجه کشته شده و جسدش به رودخانه انداخته شده است در یک بازجویی حضور می‌یابد تا از آن‌چه که بر تن و روح برادر رفته است آگاه شود. شعله‌ور شاید در این توصیف‌ها به شکلی اغراق‌آمیز به روایت آن‌چه بر برادر بزرگ‌تر رفته می­پردازد و شاید می‌خواهد از این بازجویی برای ماجرای پسرک شانزده‌ساله نقطه‌ی اوجی بسازد چراکه پس از آن ماجراست که فرود او آغاز می­شود و سفر در دنیای سرگشتگی را در پیش می‌گیرد. در رمان «بی‌لنگر» به ابعاد وسیعی از بازی­های زبانی می‌توان اشاره کرد گو این‌که نویسنده می‌خواهد قدرت را در بازی با کلمه‌ها به خواننده‌ی خود بنمایاند. این موضوع به‌خصوص در دو فصل نخست نمود بیشتری دارد و زبان و تکنینک‌های زبانی که بدون شک سال‌ها به روی آن زحمت کشیده شده است، قدرتمند ظاهر می‌شوند. پسرک شانزده‌ساله‌ای که هرگز نتوانسته است با مرگ برادر کنار بیاید و در سال‌روز مرگ برادر خبر درگذشت مادر هم به او داده می­شود، تصمیم می­گیرد به سفر ادیسه‌وار خود پایان دهد و به سرزمین مادری بازگردد و این‌چنین است که «بی‌لنگر» روایت سرگشتگی‌های نسل دهه‌ی چهل را به تصویر می‌کشد. زبان، آشفتگی زمانی، گشودن ماجرایی که در زمان کوتاهی اتفاق می‌افتد و تغییر در نظرگاه از دفترچه‌ی خاطرات به روایت نویسنده‌، رمان را جذاب و پر کشش کرده است. تمثیل‌های نویسنده در فرم، محتوا، در بیانیه‌ها و تک‌گویی‌ها که رابرت رید در مقدمه‌ی رمان به آن اشاره کرده است، رمان بی‌لنگر را در دریای نه‌چندان وسیع رمان‌نویسی فارسی رها می‌کند.
بی‌لنگر روایت یک مهاجرت اجباری است. روایت آدم مهاجر و سرگردان در خود که هیچ‌کجا برایش خانه نمی­شود. برادرش مرده، پدرش را از دست داده و حالا مادرش هم از دست رفته است. رمان بی­لنگر تسلسل کلمه‌هایی است که بی‌وقفه ‌روایت می­کنند. آن‌ها از نسل مهاجر و بی‌خانه‌ای می‌گویند که هنوز چمدانش را زمین نگذاشته است. بهمن شعله‌ور، درباره­ی رمان بی­لنگر چنین می­گوید که «امروز آن‌قدر درباره‌ی خودم می‌دانم که به جست‌وجوی آمریکایم بروم. برای جست‌وجو به آن‌جا برمی‌گردم که آغاز سفرم بود، جایی که از قافله عقب ماندم، جایی که خودم را گم کردم. با دست خالی به آمریکا آمدم و آن را با دست خالی ترک می‌کنم. وقتی برگشتم، با آغوش پر برخواهم گشت و وقتی بانوی چراغ‌دار در بندر نیویورک به من گفت خسته‌هایت را، گرسنه‌هایت را، فقرایت را به من بده، من ازشان نگهداری خواهم کرد. من خواهم گفت نه، بانوی من! تو خسته‌هایت، گرسنه‌هایت، فقرایت را به من بده. من ازشان نگهداری خواهم کرد. این‌بار با آغوش پر برگشته‌ام»