تا مرد سفر

«هیپی‌ها جلوی کاخ سفید بست می‌نشینند
ریش آن‌یکی و گیس این‌یکی بلند و بلندتر می‌شود
و آن‌ها هم‌چنان می‌نشینند
و نان خشک و سکس می‌خورند
و بچه‌هاشان کنار پیاده‌رو متولد می‌شوند
و بزرگ می‌شوند
و برای اعتراض به جنگ
هم‌چنان آن‌جا می‌نشینند»
متولد 1319 خورشیدی شاعر شعرهای گنجانده‌شده در مجموعه‌ی خط‌ها و نقطه‌هاست. این شعرها که در میانه‌ی سال‌های 1348 تا 1354 سروده شده‌اند همگی متاثر از فضای زیست شاعر خود هستند که در زمان سرایش شعرهای خود برای تحصیل در آمریکا به سر می‌برد. فرامرز سلیمانی در حالی چاپ چهارم کتاب خود را در سال 1391 توسط باشگاه ادبیات به‌صورت الکترونیک منتشر می‌کند که چاپ نخست همین کتاب در سال 1361 انتشار یافت. علاوه بر هشت شعری که در چاپ‌های پیشین این مجموعه را شامل می‌شدند، در کتاب حاضر یک شعر جدید هم افزوده شده است که پس از سرفصلی با عنوان «یادآوری‌ها» می‌آید. اگر خواننده‌ی این کتاب از آن دسته از مخاطبانی باشد که به شعر موج نو، شعر حجم و یا شعر ناب که در پیش از سال 1357 رواج داشته‌اند علاقه‌مند باشد، نام فرامرز سلیمانی را به یاد خواهد آورد. فرامرز سلیمانی هم‌اکنون سردبیر کتاب موج در آمریکا و هم‌چنین سردبیر مجله‌ی ادبی نوشتا است. «خموشانه»، «سرودهای آبی»، «آوازهای ایرانی»، «رویایی‌ها» و «از گلوی سرخ سهراب» را می‌توان در حوزه‌ی شعر از او مثال آورد. او به‌جز در حوزه‌ی شعر، پیرامون ترجمه، ادبیات داستانی، ترجمه و نقد هم سرک کشیده است و هم‌چنین می‌توان به تالیف‌های او در حوزه‌ی پزشکی هم اشاره کرد.
 از این‌ها که بگذریم و دوباره به کتاب پیش رو نگاهی بیندازیم، می‌توان پیرامون مسایل زیادی درباره‌ی شعر، زبان شاعرانه‌ی این کتاب و از این قبلی سخن گفت ولی آن‌چه توجه را جلب می‌کند اختصاص یک دفتر شعر برای سخن گفتن شتاب‌زده در مورد سرزمینی است که فرد شاعر در آن سرزمین در حکم مهمان آمده است. تصویرها، توصیف‌ها و تحلیل رویدادها و مسایل، یادآور تحلیل یکی از شاعران معاصر در همین اواخر از مسافرت خود به شرق دور است. گویی بنا ست در فرصتی اندک، ایرانی مسافر بتواند تمام زاویه‌ها و گوشه و کنارهای یک فرهنگ، مردم یک کشور و زیست ایشان را دریابد. حال اگر این کشور ایالات متحده‌ی آمریکا باشد که هر ایرانی بدون سفر به آن کشور نیز پیرامون آن صاحب‌نظر است. اصراری بر سخن گفتن از جنبه‌های شاعرانه‌ی این کتاب نیست چراکه آن‌چه در این شعرها پیش از هر چیز به ملاقات خواننده می‌آید، یک کلاژ ناهم‌گون حاصل مشاهده‌ی دو چشم کنجکاو و بی‌حوصله است.
«باب به اسبش افتخار می‌کند
و گربه‌اش
و اصطبلش
و سگ‌هایش.
یک باغ‌وحش کوچک
در یک باغ‌وجش بزرگ.
چند سطر بعد شاعر چنین می‌گوید که
«ریچارد می‌لرزد
و اشکش سرازیر می‌شود
و یاد مادرش می‌افتد
مادر مرده باید برود.»
شاید ما نیز احتیاج داریم تا مرده‌هایمان را به خاک بسپاریم تا بتوانیم به زندگی بیشتر نزدیک شویم. شاید نیاز ما به دیدن و باز دیدن و با دیدن بیشتر از نیازمندی ما به نوشتن باشد همان نوشتنی که پس از سی سال نیاز باز نوشتن را در خود ندیده است، زنگ خطری است بر آن‌چه بر آن پا می‌فشاریم.