گریز از مرکز / بخش دوم

از گذشته تا کنون همواره این پندار ذهن آدمی را درگیر خود می‌کند که باقی‌مانده‌ای از دنیای بی‌پایان داده‌ها برای ورود به ذهن داده‌پرداز حضور دارد و این حضور، اضطراب دریافت را همیشه زنده نگاه می‌دارد. این مساله ان زمان پر رنگ‌تر می‌شود و بر روی زیست تاثیر بیشتری می‌گذارد که فرد دغدغه‌ی انباشت داده‌ها را داشته باشد درست مثل کسی که دغدغه‌ی انباشت سرمایه، انباشت ثروت و ذخیره‌ی هر گونه‌ای از بسته‌های بیرونی را دارد، فردی که دغدغه‌ی انباشت و ذخیره‌ی ذهنی را دارد و در پی غنی‌ کردن مجموعه‌ی زبانی خود است نیز به این وسوسه و اضطراب گرفتار می‌آید به گونه‌ای که در این موقعیت، نفس داده‌های اطلاعاتی یا فرآورده‌های ذهنی اهمیت خود را به بایگانی اطلاعاتی واگذار می‌کند. وسوسه‌ی خواندن و خواندن و انباشتن تا به اندازه‌ای پیش می‌رود که این سودا راه را بر هر لذتی می‌بندد و جنون انباشت سرمایه بر این حوزه هم سایه می‌افکند. در این میان وحشت‌های گوناگون و پی‌درپی آشکار می‌شوند. ترس از فقدان، ترس از ناشناخته را با خود می‌آورد، ترس از ناشناخته، جنون شناخت را پدیدار می‌سازد و جنون شناخت، خود را به بایگانی داده‌ها می‌سپارد و بایگانی داده‌ها بازنمود و تصوری از آگاهی را به بار می‌آورد که خیال فرزانگی را سبب می‌شود و درنهایت، حجم و کمیت مصداق‌های آگاهی جایگزین ارزشمندی دانش و بینش می‌شود. این‌گونه است که سلسله‌ی برابرنهادها وهم فرزانگی را به ذهن متبادر می‌کند و اطمینان واهی، ترس را عقب می‌نشاند و این تمام ماجرا نیست.
واقعیت این است که از آن‌جا که ما با دومینویی از برابرنهادها مواجه هستیم، مدام میان وهم موجود و حقیقت موعود آمد و شد می‌کنیم و این رفتار وسواس‌گونه، داینامیک حضوری را می‌سازد که بدیل شوریده‌ای برای شور آگاهانه است. شاید این برابرنهادهای بی‌پایان قادر باشند ترس را به عقب برانند ولی مطمئنن و مطلقن قدرت ِخلق هستی پوینده را ندارند چراکه لذت خواندن از میانه برداشته شده است. تصور کنیم که انسانی دور افتاده از هر تمدن بشری هستیم. حتا اگر کتابخانه‌ای در حریق آتش جان نداده باشد، حتا اگر فرد یا گروهی، از نوشتن و یا در نظر آمدن، باز داشته نشده باشد و حتا اگر احتمال‌هایی از این دست به هر دلیلی وجود نداشته باشد فردی که از هر نوع مکتوبی به دور افتاده باشد، در عمل برای او تمام کتاب‌ها افسانه هستند ولی پرسش این‌جا ست که آیا خوانش انسان بسته به امکان‌های الحاقی زیست اکنونی اوست و یا این‌که انسان و فرد انسانی، قائم به ذات می‌تواند خوانش را به پیش برد یا این‌که خوانش نوشتار از زیست او حذف خواهد شد؟ پاسخ به چنین پرسشی به جواب ما به پرسش‌های پایه‌ای‌تری بستگی دارد که می‌تواند رویکرد ما به خوانش و متن را تعیین کند. این‌که متن را چه می‌دانیم، منظور از خوانش در نزد ما چیست، این‌که کارکرد هر خوانشی برای ما چگونه است و این‌که چقدر برابرنهادهای ذکر شده در رویکرد ما به این مجموعه موثر هستند و مقوله‌هایی از این دست می‌توانند پایه‌ی پاسخ به پرسش نخست را فراهم آورند. شاید اگر زبان نوشتار را تنها محدود به زبان منتج از الفبا ندانیم و به حوزه‌ی زبانمند با دید گسترده‌تری نگاه کنیم، خواهیم توانست افق‌های گشوده‌تری را برای نوشتار پیش چشم آوریم و این گونه است که به نظر می‌رسد باید به کتابخانه‌ی خود نگاه دوباره‌ای بیندازیم.