تاریخ مکتوب تقلیل‌یافته به نوشتار

انسان ماه بهمن

نگاهی به کتاب «انسان ماه بهمن: جستاری در سیاست‌های تربیتی از انقلاب 57 تا امروز» نوشته‌ی روزبه گیلاسیان

پیوند به کتاب

«انقلاب 57، انقلابی صرفن سیاسی نبود؛ خودش را تحولی در تمام عرصه‌های زندگی می‌دانست از این رو در پی ایجاد تغییر در تمام عرصه‌ها بود. از فردای انقلاب تمام کسانی که تعهدی به آن احساس می‌کردند آن را تمام‌شده، به‌انجام‌رسیده و پیروز متصور نشدند. انقلاب، تازه باید نیروهای حیاتی خویش را در تمام روزمره‌ی شهروندان تزریق می‌کرد. این تزریق تا امروز ادامه دارد. همان‌گونه که نهادهای انقلابی تشکیل‌شده در آن سال‌ها هنوز ادامه دارند. این انقلاب حتا از اذعان به وقوعِ خویش در جغرافیایی خاص (ایران) سرباز می‌زد. قدرت و انرژی فوران‌کننده‌ی انقلاب باید به جهان صادر می‌شد تا هرچه بیشتر به این تلقی دامن زند که انقلاب تنها تغییری در سطوح بالایی قدرت نبوده است بلکه انقلاب امری هرروزه در روزمره‌ی انسان‌ها و با هدف نهایی ساختن انسانی نو و ایده‌آل بوده است.»

آن‌چه در پیش آمد، گوشه‌ای از متن کتاب «انسان ماه بهمن: جستاری در سیاست‌های تربیتی از انقلاب 57 تا امروز» است. کتاب حاضر، نوشته‌ی روزبه گیلاسیان است که نامش را از قصیده‌‌ای از شاملو با نام مشابهِ «انسان ماه بهمن» وام گرفته است. این کتاب، به‌صورت الکترونیکی و در شمایل پی‌دف‌اف در آبان‌ماه 1391 منتشر شده است.

روزبه گیلاسیان دانش‌آموخته‌ی رشته‌ی فلسفه‌ی علم از دانشگاه امیرکبیر است و تاکنون به‌جز کتاب حاضر، کتاب‌هایی را چون «جزوه‌ی انقلاب» از سوی نشر الکترونیکی مایندموتور در بهمن‌ماه 1391 و کتاب مضاعف در فروردین‌ماه 1391 در فضای مجازی منتشر کرده است و کتاب‌هایی را مانند «فلسفه در خیابان: عبور از فوکو و بودریار» از سوی نشر روزبهان در سال 1389 و «فیلسوف کوچولو: کتابی که باید بچه‌ها برای بزرگ‌ترها بخوانند» از سوی نشر آفرینگان منتشرشده به سال 1391 از طریق نشر رسمی به دست مخاطب خود رسانده است.

کتاب «انسان ماه بهمن» با جمله‌ای از روح‌الله خمینی آغاز می‌شود که در جمع نمایندگان اولین مجلس پس از روی‌کارآمدن حکومت جدید در سال 1357 گفته بود به‌این‌ترتیب که «این‌هایی که دیکتاتور شدند، این‌ها این‌طور نبوده است که اول دیکتاتور زاییده شده باشند. آن‌ها هم مثل سایر مردم، بعد هم وقتی که به مقامی رسیدند، این‌طور نبوده است که از اول دیکتاتوری کرده باشند، لکن قدم به قدم و ذره و ذره رو به دیکتاتوری رفتند.» این‌گونه است که کتاب با طرح این جمله آغاز می‌شود و در سطرهای بعدی خود، به بسط آن می‌پردازد تا نشان دهد چگونه یک حکومت قدم‌به‌قدم به تمام رکن‌های زندگی افراد جامعه قدم می‌گذارد و سایه‌وار و درعین‌حال تیز و راسخ، زندگی فردی و اجتماعی ایشان را در تمام جنبه‌ها مورد هدف قرار می‌دهد تا به خواست خود برای ساخت انسان ماه بهمن دست یابد. و چگونه یک دیکتاتوری در مقابل چشم‌های نه آن‌قدر بسته متولد می‌شود، چگونه تخم می‌گذارد و نمو می‌یابد و خود را در افراد جامعه‌ی انسانی تکثیر می‌کند و ماندگاری می‌بخشد و این سوال را مطرح می‌کند که چگونه این دایره‌ی تسلسل می‌تواند بشکند.

آن‌چه که نویسنده‌ی کتاب، آن را «تاریخ مکتوب تقلیل‌یافته به نوشتار» می‌خواند، براساس مستنداتی از منابع قدرت، حلقه‌های نوارها و اوراق ضبط‌شده و اسناد منتشرشده توسط حکومت جمهوری‌اسلامی گرده آمده است. این مکتوب، با استدلال و نوع چینش نویسنده قوام می‌یابد و نظرگاه روزبه گیلاسیان را هم در خود جای می‌دهد.

روزبه در صفحه‌ی شش کتاب چونین می‌گوید که «هر حکومتی بقای خود را مدیون تولید و حفظ این ترس‌هاست.» یکی از راه‌های برون‌رفت از ترس، شناخت است که عمده‌ی آن در حدود شناخت دشمن و خود، میسر می‌شود و آن‌طور که نویسنده می‌گوید، شناخت ترس می‌تواند آن را به‌سوی منبع تولید آن گسیل دهد.

در واقع توضیح چگونگی ساز و کار سیستم کنترلی حکومت جمهوری‌اسلامی، این آینه را پیش رو می‌نهد که در طی چه روندی، هر فرد اجتماع به موجودی خودکنترل‌گر تبدیل شده است که دارای نقاب‌های تو در تو است؛ همین هر کدام از مایی که در آن‌زمان که صحبت از مسخ به میان می‌آید، خود را از خیل عظیم انسان‌های تعبیه‌شده جدا می‌دانیم بدون این دریغ که تا زمانی‌که حضور نقاب را بر چهره نپذیرفته‌ای، تلسم ندیدن آن و نامریی بودنش از کار نخواهد افتاد.

نوشتار و پویش روزبه گیلاسیان در «انسان ماه بهمن» دست کم از سه جهت، قابل ستایشی ویژه است. نخست این‌که روزبه گیلایسان دشمن را دست‌کم نمی‌گیرد و به تحلیل هر حرکت آن با تکیه بر جرکت‌ها و راهکارهای درپیش‌گرفته‌شده از سوی دیکتاتوری می‌پردازد بدون آن‌که تن به ابتذال اندوه و اخلاق بدهد و بدون این‌که به نقدهای انفعالی و تحلیل‌‌های هیجانی صرف بپردازد. دومین مهمِ پیرامون این مکتوب، تکیه بر تاریخ‌نگاری و بهره‌گیری از مواد خام حداقلی ِدردسترس برای نقد و پرسش‌گری آن‌هاست. این موضوع آن‌زمان اهمیت دوچندان می‌یابد که با نگاهی به داده‌های موجود در زبان فارسی، به فقر منابع در این زمینه به‌ویژه در دوران معاصر پی می‌بریم. در پیوست به نکته‌ی پیشین، مهم سوم رخ می‌نمایاند و آن، تحلیل فلسفی در مقیاس بومی است. بسیار پیش آمده است که از فلسفه‌ی غرب با داده‌های مفروض در آن فلسفه که بیرون‌آمده از آن جامعه هستند، یاری گرفته‌ایم تا زیست سیاسی خود را مورد سنجش و تخلیل قرار داده‌ایم. بااین‌وجود کم‌تر پیش آمده است که با تکیه بر تاریخ و پیشینه‌ی بومی، بتوانیم به تحلیلی محتوایی دست یابیم که خاص همین موقعیت باشد و یا با توجه به شرایط برآمده از دیکتاتوری اسلامی، بازدهی دردست داشته باشیم که از پس‌خوراند و کنش متقابل ذهنی و عملی بومی ما حاصل شده باشد. همین سه ویژگی اهمیت‌ساز برای این کتاب، بسنده می‌کند تا برای خوانده شدن مورد انتخاب قرار بگیرد حتا اگر از برشمردن ویژگی‌های دیگر کتاب چشم بپوشانیم.

صفحه‌ی سی‌وشش از «انسان ماه بهمن»: «اراده‌ای خودکار با مکانیسم‌هایی مشخص، دانشگاه را می‌بندد؛ بازگشایی می‌کند؛ با دقت فراوان متقاضیان ورود به دانشکاه‌ها را وارسی کرده و از صفای‌های ناصاف خویش می‌گذراند. سپس در درون دانشگاه آن‌ها را تحت نظر و هدایت خویش قرار می‌دهد؛ آن‌گاه وارد خوابگاه‌ها می‌شود، از در و دیوار اتاق‌ها بالا می‌رود، در گوشه‌ی اتاق چنبره می‌زند؛ به‌دقت همه‌چیز را بررسی و یادداشت می‌کند و سپس در عین بودن خویش، محو می‌شود و با اراده‌ای دوچندان، خویش را در همه‌ی آن‌جاها که نیست تکثیر می‌کند. استمرار و نفوذ در همه‌ی عرصه‌ها، نشان‌دهنده‌ی کهنسالی اما در عین حال پویایی همان اراده‌ای است که هم‌چونان در کار است.»

کنترل بر عدالت ناموجود

«فرض می‌کنیم قدر مسلم آن باشد که ما می‌خواهیم سطح ترور را کاهش دهیم، نه آن‌که به آن دامن بزنیم. راه ساده‌اش را هرگز مورد بحث قرار نداده‌اند. راهش این است که در ترور شرکت نکنیم. این عمل، خود به خود از شدت ترور خواهد کاست اما امکان بحث در این مورد را بسته‌اند. ما باید بحث در این مورد را امکان‌پذیر کنیم. این، راه بسیار ساده‌ای برای کاهش سطح ترور است.»
استاد زبان‌شناسی اننستیتو تکنولوژی ماساچوست، در هجدهم اکتبر سال 2001، در مجمع تکنولوژی و فرهنگ، سخنرانی‌ای را ارایه کرد که برای نخستین‌بار به‌صورت نوشتار در شماره‌ی هفتاد و سه از مجله‌ی سخن‌گو «The Spokesman» در لندن منتشر شد. نوام چامسکی «Noam Chomsky» یکی از برجسته‌ترین فیلسوفان و نظریه‌پردازان زنده‌ی حال حاضر است. او این سخن‌رانی را هنگامی انجام داد که ایالت متحده‌ی آمریکا در آغاز تجاوز به خاک افغانستان قرار داشت.
«نوام چامسکی» سخنان خود را این‌چنین آغاز می‌کند که «همه می‌دانند که کارگزاران تلویزیون‌ها تعزیه‌گردان جهانند. پس جای من آن‌جا نیست، این‌جا پیش شماست.» او سپس با پیش کشیدن دو شرط برای بحث خود، فضا را برای ورود به بحث اصلی آماده می‌کند «اولین فرض من، شناخت واقعیت است. بنا به این گمان، واقعه‌ی یازده سپتامبر 2001 شرارت مهیبی بود که صرف نظر از جنگ، ویران‌کننده‌ترین جنایت انسان باج‌گیر در تاریخ بود. دومین فرض، مربوط می‌شود به هدف‌های این واقعه‌ی شرورانه. تصور من این است که ما میل داریم شباهت‌های این‌گونه اعمال جنایت‌بار را کاهش بدهیم؛ حالا می‌خواهد این عمل علیه ما باشد، یا علیه دیگران.» او این‌گونه به بحث خود ورود می‌کند و تاکید می‌کند آنان‌که این دو پیش‌فرض را قبول ندارند، مخاطب او نیستند و سپس استدلال‌های خود را پیرامون اثبات این دو فرض آغاز می‌کند و بعد هم پرسش‌های بنیادینی را مطرخ می‌کند که تصور می‌رود پاسخی کاملن روشن دارند ولی چنین نیست.
او در بخشی از سخنان خود پیرامون طبیعت فرهنگ آمریکایی در نگاه به تروریسم، چنین می‌آورد که «از شاخص‌های جالب توجه طبیعت فرهنگ؛ فرهنگ عالی ما، راه و روشی است که در آن همه‌ی این مسائل مورد اعتنا قرار می‌گیرند. یکی از این روش‌ها، پنهان نگه داشتن خود این شاخص‌هاست. در این روش، واقعیات پنهان نگه داشته می‌شوند. بنابراین، تقریبن هیچ‌کس چیزی از آن نشنیده است و قدرت تبلیغات و دستگاه نظری آمریکایی آن‌قدر قوی است که حتا در میان قربانیان نیز کاملن شناخته شده است. … سیستم پنهان‌کاری و پرده‌پوشی بسیار عمیق کار می‌کند. نتایج بالای انحصار خشونت، در معیارهای ایدئولوژیک می‌تواند بسیار قدرتمند باشد.»
در این مجموعه با عنوان «بمب‌های آزادی‌بخش آمریکا» جز مقاله‌ی فیلسوف شهیر آمریکایی، می‌توان نوشتارهایی از آروند هاتی روی «Arundhati Roy» و میلان ری «Milan Rai» را نیز شاهد بود. «آروند هاتی روی» را شاید با رمان معروفش به نام «خدای چیزهای کوچک» به یاد آورید که به زبان فارسی هم در دسترس است. «میلان ری» هم که از همکاران «نوام چامسکی» به شمار می‌آید، نوشتاری زیر عنوان «کنترل نقت» در این مجموعه دارد که بسیار خواندنی است. برگردان این متن‌ها را «فریدون گیلانی» بر عهده داشته است و درنهایت با هفت سرفصل، در 104 صفحه، مجموعه‌ی در خوری را پیش چشم می‌نشاند که از سویی، کمبود چنین نوشتارهایی را به یاد می‌آورد.
«پس از آن‌همه اتفاقی که افتاده است، چیزی مسخره‌تر از آن نمی‌تواند وجود داشته باشد که روسیه و آمریکا، دست در دست هم به انهدام مجدد افغانستان پرداخته باشند؟ سوال این‌جاست که آیا ویرانه را می‌توانید ویران کنید؟ ریختن بمب بیشتر بر افغانستان، فقط سنگ و کلوخ را در هم می‌ریزد، گورهای قدیمی را بزرگ‌تر می‌کند و مزاحم مرده‌ها می‌شود.»

حضور در قاب استتیک

«هنر می‌تواند به زندگی بدل شود. زندگی می‌تواند به هنر بدل شود. هنر و زندگی می‌توانند خصیصه‌هایشان را با هم رد و بدل کنند. این سه سناریو، سه پیکربندی از امر استتیکی را موجب می‌گردد و در سه نسخه‌ی مادی به کار برده می‌شود. طبق منطق “واو”، هر کدام یک متغیر از سیاست استتیک یا آن‌چه می‌توان “فراسیاستِ” آن نامید نیز محسوب می‌شود؛ یعنی شیوه‌ای که هر کدام سیاستِ مختص به خویش را تولید می‌کند و بازآرایی‌های فضای سیاست، بازپیکربندی هنر به‌عنوان یک موضوع سیاسی با اثبات خودش به‌عنوان سیاست حقیقی را موجب می‌شود.»
استتیک یک جهان ِغیر جدلی و قاب‌بندی یک جهان مشترک مبتنی‌بر اجماع را وعده می‌دهد و درنهایت به سیاست به‌عنوان یک متن جمعی نگاه می‌شود. سرآغاز این ایده، هگل قرار دارد و هولدرین و شلینگ هم پس از او به این مبحث پرداخته‌اند. این سناریو در نهایت «قدیمی‌ترین برنامه‌ی ایده‌آلیسم آلمانی» نام گرفت و اگرچه متعلق به سال 1790 میلادی بود ولی می‌توان در پس پشت یادداشت‌های مارکس به سال 1840 میلادی به آن رسید. او تشخیص داد که انقلاب آینده، هم‌زمان نقطه‌ی تکمیل و نقطه‌ی فسخ فلسفه خواهد بود و این انقلاب، فرزند پارادایم استتیکی می‌تواند باشد. در کلام آن‌ها «اسطوره‌شناسی باید به فلسفه تبدیل شود تا مردم عادی را عقلانی کند و فلسفه باید به اسطوره‌شناسی بدل شود تا فیلسوفان را محسوس سازد.» و این درست همان وظیفه‌ای است که ادبیات به‌عنوان مرز میان اسطوره و فلسفه بر عهده می‌گیرد. درست همان‌طور که در سال‌های اخیر نقش خود را باز یافته است ولی زیست مرزی زبان فقط در حوزه‌ی ادبیات اتفاق نمی‌افتد چراکه نمی‌توان زبان را صرفن و مطلقن به نوشتار و آن هم در ساحت زبان معمول فروکاست و درست به همین طریق است که متن‌ها در همه‌جا شروع به بازیافت جایگاه خود می‌کنند و به­دقت به همین دلیل است که گونه‌ای از بیان‌گری را در حوزه‌ها و جنبه‌های زیستی مختلف شاهد هستیم، همان چیزی که تا کنون لال بود و هیچ قصه‌ای نداشت.
کتاب «انقلاب استتیکی و پیامدهای آن» نوشته‌ی ژاک رانسیر، در سی ‌صفحه توسط نشر مایندموتور در فضای مجازی انتشار یافته است. این جزوه که توسط بابک سلیمی‌زاده به فارسی برگردانده شده، بیش از هرچیز سرفصل‌هایی را در بردارد که می‌توانند ما را به مطالعه‌ی بیشتر رهنمون سازند. شاید این سرفصل‌ها بتوانند به ما یادآور شوند که برای نمونه برای مطالعه در حوزه‌ی استتیک نشانه‌شناسی به کدام اندیشمندان و سویه‌های فکری باید رجوع کرد. این گونه جزوه‌ها می‌توانند راهگشا باشند و مورد استفاده‌ی مطلوب قرار بگیرند تنها اگر چند نکته‌ی ساده و با اهمیت در آن‌ها مورد توجه قرار گیرد. این جزوه‌های کوچک برای خوانش‌های سریع و برگشت‌های گه‌گاهی بسیار مناسب هستند پس بهتر است زبان روانی داشته باشند و از ابهام‌های غیر لازم و واژه‌سازی‌های بدیع خالی شوند، از سوی دیگر، متن در این کیفیت نوشتاری لازم دارد تا در آغاز خود یک مقدمه‌ی ساده، مفید و کوتاه داشته باشد البته اگر بخواهیم این متن از دایره‌ی کسانی که درهرحال متن را می‌خوانند و به‌سراغ آن می‌روند فراتر رود. توجه به این دو مهم مستلزم صرف وقت بیشتر و توجه دو چندان است که با توجه به دغدغه‌های حضور نشری چون مایندموتور، این مهم دور از نظر ایشان هم نیست ولی یک نکته در این کتاب مورد غفلت قرار گرفته است که در سابقه‌ی کاری این نشر زیاد نمی‌توان از آن سراغ گرفت و آن مشکل فراوان در حروف‌چینی و صفحه‌آرایی است که امید می‌رود این مهم مورد بازنگری و ویرایش قرار گیرد.
«چنین دیالکتیکی در بوطیقای رمانتیکی که مبتنی‌بر نفوذپذیری هنر و زندگی نسبت به یکدیگر است وجود دارد. این بوطیقا همه‌چیز را قادر می‌سازد که نقش یک امر محسوس ناهمگون و دسترس‌ناپذیر را بازی کند. با غیر عادی کردن امر عادی، آن‌چه غیر عادی است را نیز عادی می‌کند و به میان‌جی این تناقض، سیاستی – یا فراسیاستی – مخصوص به خود را فراهم می‌سازد. این فراسیاست، نوعی هرمنوتیک نشانه‌ها است. ابژه‌ی نثرگونه به نشانه‌ای تاریخی بدل می‌شود که باید کشف رمز گردد.»

مرگ بر داستان کوتاه

ماهنامه‌ی ادبیات، نقد، فلسفه زیر عنوان «ناممکن» پیش‌شماره‌ی خود را در مهرماه 1391 بر روی شبکه‌ی مجازی با مخاطبان خود به اشتراک گذاشت تا بار دیگر شاهد تولد نشریه‌ای باشیم که امید است زودمرگی‌اش را از سر نگذرانیم. ناشر این مجلد، «اج اند اس مدیا» تحت امتیاز نشر پاریس است. سردبیر این مجموعه پرهام شهرجردی است که گویی حساب همه‌چیز را کرده است چراکه در سرشناسنامه‌ی نشریه آن هم در پیش‌شماره‌ی آن، می‌توانید اطلاعات دقیقی از جنبه‌های حرفه‌ای کار نشر بیابید. در این مجموعه آن‌چه یافت می‌شود از جنس شعر فارسی، شعر ترجمه، واکاوی ناممکن، فکرهای ناممکن و داستان‌های ناممکن است که البته دقیقن مشخص نیست چگونه متنی در این طبقه‌بندی زیر عنوان واکاوی قرار می‌گیرد و چه کیفیت از نوشتار را می‌توان تحت نام فکرهای ناممکن قرار داد ولی هر چه هست با دقت در فهرست مطالب این مجلد یک موضوع بیش از همه توجه را جلب می‌کند و آن جابه‌جایی نام‌ها و تداخل حوزه‌ها است به این معنی که اویی که تا دیروز به شاعر معروف بود حالا نامش را می‌توان در ستون داستان‌ها یافت و یا اویی که داستان‌نویسی را در آغاز پی گرفته بود، حالا در ستون شعر به کار خود ادامه می‌دهد و نکته‌ی دیگر در باره‌ی این فهرست، یادآوری چیدمان اسم‌های همکاران نشریه‌های دیگر موجود و مرحوم است گویی که قرار است داستان همه‌ی نشریه‌ها چنان کوتاه باشد که نیازی به اسم‌های دیگر این حوزه حس نشود.
«به هر حال این چیزی بود که دوست داشتند بگوید
ماهیان کوچک و دیگران
پریشان خیال زنگی نواخته و بعد
گلوله شکلیک شد…
هر شب “در” شناور بود پایین رودخانه
تلاش می‌کرد اندکی به یاد آورد آن ظهور شهوانی را»
در صفحه‌ی چهل و هفت پیش‌شماره‌ی ناممکن، می‌توانید شعری با عنوان «کج راهِ به خانه برگشتن» از سروده‌های جیمز تیت را بیابید که پدرام مجیدی آن را به فارسی برگردانده است و همچنین در صد و چهل و چهار صفحه‌ی این مجموعه، می‌توان نوشتارهایی برای خواندن یافت ولی پرسش این است که کدام مخاطب می‌تواند از این نشریه بهره‌مند شود. لزومن بنا بر این نیست که تمام نشریه‌ها ضرورت داشته باشد تا با تمامی طیف‌ها ارتباط برقرار کنند و به عبارتی دیگر دامنه‌ی مخاطبانشان هم‌ارز با جمعیت متکلم به زبان آن باشد ولی این مساله هم به این معنی نیست که تمام نشریه‌ها به چنین سیاقی در آیند که گروه کوچکی را شاید به اندازه‌ی دست‌اندرکاران خود به‌سوی خویش بکشانند که چه بسا اگر قصه کوتاه بود دلیل بر آن باشد که هستی یک مجموعه، تبادل ناممکنی در حیطه‌ی زیست حرفه‌ای نیست اگر و تنها اگر که ساحت خود را تبیین کرده باشد.

توده‌های بی‌شکل اندیشه

«زبان در نزد سوسور نظامی است صوری که امکان بیان را فراهم می‌کند و همان‌طور که گفته شد اندیشه مفهومی از پیش موجود و شفاف است که زبان ابزار بیان آن باشد. بدون زبان این هر دو (قلمرو اندیشه و آوا) آشفته، بی‌نظم و بیان‌ناپذیرند. نظام زبان از طریق دلالت و ارزش (که قبلن شرح داده شد) امکان شکل دادن به توده‌های بی‌شکل اندیشه و آوا را فراهم می‌کند. اندیشه بیان‌شدنی می‌شود و آوا دلالت‌گر.»
در این مقاله کوشش شده است شرحی از دیدگاه‌های سوسور درباره‌ی دلالت، نظریه‌های پیرس و سرانجام تحول این دیدگاه‌ها در پساساختارگرایی، به‌ویژه در نظریه‌های دریدا ارایه شود چراکه نگارنده امیدوار است شاید بتواند به روشنگری گوشه‌ای از دگرگونی‌های نظری معاصر در حوزه‌ی مفاهیم بنیادی نشانه‌شناسی مانند مفهوم نشانه، دال، مدلول و دلالت یاری رساند. او از فردینان دو سوسور آغاز می‌کند، سپس به پیرس می‌رسد و دیدگاه‌های او را از نظر می‌گذراند و بعد هم نوبت ژاک دریدایی می‌رسد که مباحث او پیرامون دلالت، نقل هر مجلسی شده است و درنهایت به جمع‌بندی پایانی می‌رسد.
«پساساختگرایان و به‌طور مشخص دریدا ساختگرایی را به غایت‌های خود هدایت کرد. ساختگرایی از قبل بذر پساساختگرایی را افشانده بود. سوسور با طرح جدایی زبان از جهان مصداقی و ارزش افتراقی نشانه‌ها راهی را تا میانه رفته بود که دریدا با توسل به پدیدارشناسی هوسرلی آن را به غایت‌هایش رساند.»
انتظار می‌رود وقتی یک متن داعیه‌ی صحبت پیرامون زبان و مسایل تئوریک مربوط به آن را دارد، خود سهل‌انگاری را به کناری نهد و دست کم نگارنده آن‌قدر برای خواننده‌ی خود ارزش قایل باشد که متن را حداقل یک بار بازخوانی و بازنویسی کند. قسمتی که پیش از این، از متن آورده شد خود گویای این تساهل مولف است. متن شلخته‌ای که مانند یک جزوه‌ی درسی دانشگاهی به نظر می‌آید و نه یک کتاب جامع درست. این متن، از همان خط سیری تبعیت می‌کند که کتاب‌های دیگر فرزان سجودی در حوزه‌ی نشر رسمی کتاب، از آن پیروی کرده‌اند گویی یک کتاب فراهم آمده است و با جرح و بسط و تعدیل همان یک کتاب، نسخه‌های دیگری هم در پی آن، بسط و گسترش یافته‌اند.
این‌که تا چه اندازه کتاب‌هایی این‌چنین که حکم ساندویج را برای خواننده‌ی عادت‌کرده و عادت‌داده‌شده دارند، چقدر می‌توانند در پیشبرد مباحث تئوریک مفید باشند و یا تا چه میزان می‌توان برای کارهای جدی از آن‌ها بهره گرفت یا آن‌ها را مورد استناد قرار داد خود حکایتی است ولی این‌که چه مواردی باعث می‌شوند که افرادی چون فرزان سجودی که از دانش کمی هم برخوردار نیستند و از نگارش آکادمیک برخوردارند و توانایی قابل قبولی هم در این زمینه دارند، تصمیم به نشر و پخش چنین کتاب‌هایی می‌گیرند. نکته‌ی در خور توجه‌ای است. تاسف دیگر در مورد کتاب «دلالت از سوسور تا دریدا» فهرست مراجع و ماخذی است که در پایان کتاب با ان برخورد خواهید داشت. جای شگفتی است که استفاده از چندین و چند کتاب برای نگارش چنین متنی با این کیفیت، نتوانسته‌ است به یک فرد متخصص یاری رساند تا نوشتار قابل قبولی را ارایه دهد. باشد که بیاموزیم نسبت به انتقال داده‌هایمان مسئولانه‌تر عمل کنیم.

سازه‌های ناهم‌گن

«اما این دو بیشتر مانند آینه­ی یکدیگر عمل می­کنند، این بازنمایی را تنها وقتی می­توانند اجرا کنند که هر کدام در زبان دیگری مورد دلالت قرار گیرد. آنتیگونه در سخن کرئون “مرد وار” می­شود یعنی به بیانی خود کرئون از مردی خلع می­شود و هیچ­کدام موقعیت جنسیتی خود را حفظ نمی­کنند و آشفتگی­های خویشاوندی به بی­ثباتی جنسیت از طریق اجرا منجر می­شود. …پس همان­طور که آنتیگونه عمل در زبان را آغاز می­کند، از خودش هم جدا می­شود.»
وب­سایت مایندموتور، پایگاه اینترنتی منتشرکننده­ی «ادعای آنتیگونه»، در توضیحی بر روی کتاب چنین می­آورد: «کتاب “ادعای آنتیگونه” را حدود دو سال پیش انتخاب و ترجمه کردیم. چراکه احساس هم­دلی می­کردیم با جودیت باتلر که در “ادعای” آنتیگونه قسمی از اجرای سیاستِ زنانه را می­یافت که می­توانست شکافی در اقتدار حاکم ایجاد کند.» این کتاب پس از آن­که به ارشاد اسلامی سپرده شد و درنهایت مجوز انتشار نیافت، به سرنوشتی در قامت یک کتاب الکترونیکی دچار شد. این کتاب در سال 1390 در پایگاه اینترنتی مایندموتور قرار گرفت و بعد هم با شرحی از مهدی سلیمی در وب­سایت زغال همراه شد. مهدی سلیمی زیر عنوان «به مناسبت انتشار کتاب “ادعای آنتیگونه” از جودیت باتلر در سایت مایندموتور و در باب فصل سوم این کتاب تحت عنوان “فرمانبرداری بی­قاعده” یا همه­آمیز؟» این متن را به­صورت پی­دی­اف در آن پایگاه اینترنتی قرار داده است. کتاب «ادعای آنتیگونه» برگردان مشترک امین قضایی، بابک سلیمی­زاده و مهدی سلیمی است که البته حضور یک نمونه­خوان یا بهتر از آن، ویراستار را در این میان کم دارد. در معرفی این کتاب در پایگاه مایندموتور آمده است که کتاب به تمامی کسانی تقدیم می­شود که در بحبوحه­ی سیاستِ نهادینه­شده و در شرایطی که کفتارهای سیاسی و مصالحه­جویانِ نام­آشنا به حکم «عقل حسابگر» در پی «بخشش دو طرفه» و آشتی ملی­اند، کنش خود را معطوف به هیچ­کدام از این هنجارهای موجود نمی­یابند. این کتاب در سه فصل با عنوان­های «ادعای آنتیگونه»، «قوانین نانوشته، انتقال­های منحرافه» و «فرمانبرداری بی­قاعده» تدوین شده است که در نهایت با یادداشت­هایی که البته منظور انگار همان پی­نوشت مرسوم بوده است به پایان می­رسد. جودیت باتلر فیلسوف پساساختارگرا و منتقد فیمنیست آمریکایی­تباری است که دیدگاه­هایش به­ویژه در حوزه و یا با رویکرد به مسایل پیرامونی جنسیت چالش­برانگیز بوده است. او در زمینه­ی فیمنیسم، نظریه­ی فراهنجار، فلسفه­ی سیاسی و علم اخلاق کار کرده است و در رشته­ی ادبیات در دانشگاه برکلی کالیفرنیا تدریس می­کند. نخستین اثر او با نام «آشفتگی جنسیتی» که در سال ۱۹۹۰ به چاپ رسید، توسط امین قضایی به فارسی ترجمه شد و در همین وب­سایت قرار گرفت.
این کتاب به فیگور زنانه­ی معمول حمله می­کند و از رهگذر نظر به آنتیگونه، به بحثی نظری در این زمینه راه می­یابد. جودیت باتلر با توجه به پیشینه­ی کاری و مطالعاتی خود، در این کتاب هم به­سراغ خوانش­هایی از هگل و لکان از نمایشنامه­ی «آنتیگونه» اثر سوفوکل می­رود. او به طرح این پرسش می­پردازد که آیا روانکاوی می­تواند به­جای اُدیپ، آنتیگونه را مبدا نظری خود قرار دهد. شاید بهتر باشد رویکرد باتلر نسبت به آنتیگونه را آن­طور که خود بیان می­کند مطرح کنیم. آن­جا که در آغاز چنین می­آورد که «اما بگذارید گام­هایی که می­خواهم بردارم را برای شما یک­به­یک برشمرم. من کلاسیسیت نیستم و سعی هم نمی­کنم باشم. من آنتیگونه را مانند خیلی از اومانیست­ها می­خوانم، چون این نمایشنامه مسایلی را درباره­ی خویشاوندی و دولت مطرح می­کند که در هنگامه­های تاریخی و فرهنگی متعدد تکرار می­شود. آنتیگونه و منتقدینش را خواندم تا دریابم که آیا می­توان الگویی از جایگاه سیاسی او به­عنوان یک فیگور زنانه که با اعمال فیزیکی و زبانی نیرومندش با دولت مبارزه کرد ایجاد نمود یا که خیر… آنتیگونه نماینده­ی خویشاوندی و انحلال آن بوده و کرئون نماینده­ی نظم اخلاقی و قدرت سیاسی است که بر اصول عام و کلی استوار است.»

جامعه‌ی نمایش

درست به همان شیوه‌ای که کتاب‌های انقلابی خود را به دست خواننده‌ی خویش می‌رساندند، به نظر می‌رسد بر روی جلد «جامعه‌ی نمایش» نیز به‌جای نام ناشر الکترونیکی کتاب، گزاره‌ی «قیام» بر آن حک شده است تا کتاب حاضر، این بار از طریق دنیای مجازی به دست خواننده‌ی خود برسد. «جامعه‌ی نمایش» در حوزه‌ی رسمی کتاب نیز توسط نشر آگاه و به‌همت بهروز صفدری در سال 1382 منتشر شد همان کتابی که گی دبور در سال 1967، به‌عنوان اثر اصلی خود آن را انتشار داد. دبور در این کتاب با تبیین موقعیتی نمایشی یا برای نشان دادن تسلط تصویرها بر زیست هر روزه‌ی بشر، تمام شکل‌های دیگر حاکمیت را نشان می‌دهد. او به این ترتیب، به سیستم دستمزد کار و تولید کالا و تمام سیستم‌های سلسله‌مراتبی ایراد می‌گیرد و اذعان می‌دارد که این‌گونه حاکمیت‌ها تنها در سایه‌ی ‌نمایش به قدرت غیر قابل مهارشان ادامه می‌دهند.
«جامعه‌ی نمایش» بر دانشجویان شورشی در می 1968 بسیار تاثیر گذاشت به‌طوری که از نوشته‌های این کتاب، به‌عنوان گرافیتی بر دیوارهای پاریس برای نشان دادن اعتراض استفاده شد. در سال 1973 دبور فیلم «جامعه‌ی نمایش» را ساخت و در سال 1989 به‌منظور تثبیت نظرگاه تئوریک خود، یادداشت‌هایی بر «جامعه‌ی نمایش» نوشت. این نویسنده‌ی فرانسوی، در سال 1931 در پاریس متولد شد. او در سال 1950 فعالیت خود را با لتریست‌ها آغاز کرد. لتریسم که آن‌زمان جنبش هنری آوانگاردی به حساب می‌آمد، توسط ایزودور ایزو پایه‌گذاری شد. لترسیت‌ها به تلفیق شعر و موسیقی و تغییر فضای شهری در زیست‌بوم هنر علاقه‌مند بودند. آن‌ها در آغاز به حروف و نشانه‌های گفتاری و دیداری دیگر پرداختند و همین ماجرا دلیل نام‌گذاری لتریست‌ها شد. در سال 1960 سیتواسیونیست‌ها از دل لتریسم بیرون آمدند. آن‌ها مجله‌ی خود را بنیان گذاشتند و گی دبور خود را به‌عنوان رهبر ایشان می‌دانست. بیشتر اعضای اصلی SI، روشنفکران و هنرمندانی بودند که مانند خود دبور، از بدنه‌ی جنبش داداییسم و سورئالیسم جدا شده بودند و به‌دنبال جای دیگری می‌گشتند تا جامع‌تر و مانع‌تر به پرسش‌هایشان پاسخ گوید. اعضای گروه، به همان شتابی که به آن ورود می‌کردند، از آن اخراج می‌شدند و درنهایت در سال 1963 همگی اعضای اصلی، کنار گذاشته شده بودند و یا گروه را ترک کرده بودند. در آغاز جنبش SI، هدف، برهم زدن مرز بین هنر و فرهنگ و زندگی روزمره، به‌منظور یکی کردن آن دو بود. آوانگاردهای این جنبش، معتقد بودند که نظام سرمایه‌داری، خلاقیت را منحرف می‌کند و محدودیت از این طریق به آن مسلط می‌شود به‌طوری که بدنه‌ی جامعه را به دو گروه مصرف‌کننده و تولیدکننده و یا بازیگر و تماشاچی تقسیم می‌کند. در واقع سرچشمه‌ی ایده‌ی کتاب «جامعه‌ی نمایش» نیز به همین شیوه‌ی اندیشگانی مربوط می‌شود و نکته‌ی در خور توجه آن‌جا ست که این‌گونه نوشتارها در ساحت پیوسته به تبار ماده‌گرای خود، سرانجام از پرداخت و تعیین سویه نسبت به هگل و مارکس مصون نمی‌مانند حتا اگر سویه‌ای انتقادی را هم برای پرداخت خود برگزینند اگرچه گی دبور در «جامعه‌ی نمایش» کوشش دارد تا فرزند زمان خود باشد.
«تصاویری که از این و آن جنبه‌ی زندگی کنده شده‌اند در مجرای مشترکی ممزوج می‌شوند که در آن، وحدت این زندگی دیگر نمی‌تواند برقرار گردد. واقعیت این جزئن در نظر گرفته‌شده، به مثابه شبه جهان مجزایی که ابژه نظاره است و بس، در واحد کلی خود بسط می‌یابد. تخصصی شدن تصاویر جهان در جهان خودمختارگشته‌ی تصویر، جامه‌ی عمل می‌پوشد که در آن چیزهای دروغین به خود دروغ می‌گویند. نمایش در کل، به‌عنوان وارونگی ملموس زندگی، روند خودمختار چیزهای غیر زنده است.»

پای صحبت هگلی‌های ناخوانده

«اگر من این نکته از هویت مستقل – ذهن – فرد را درست فهمیده باشم، خوب این نسخه‌ای از سایبر اسپیس است که من در نظر نیاورده بودم. اول از همه نسخه‌ی پسا-دکارتی است: هر کدام از ما (مرد و زن) می‌تواند با هویتش بازی کند و قس علی هذا. این نسخه‌ی فیمنیستی، شالوده‌شکنانه و فوکویی است. اما از آن‌جایی که شما هم ممکن است بدانید نسخه‌ی دیگری هم وجود دارد، بیایید آن را “مدرسه‌ی ایدئولوژی – سایبر اسپیس زمانه‌ی نو” بنامیم، این ایده‌ی نئو-یونگی که ما در یک عصر فردگرایانه‌ی مکانیکی و کاذب زندگی می‌کنیم و این‌که ما در آستانه‌ی یک جهش جدید هستیم.»
فیلسوف اسلونیایی معاصر که در سال 1990 به‌عنوان کاندیدای ریاست جمهوری از سوی حزب لیبرال دموکرات اسلوونی معرفی شد، این روزها محبوب فلسفه‌خوان‌های ایرانی و نقل مجلس هر محفل روشنفکری در ایران است. شهرت ژیژک بیش از هر چیز به‌خاطر احیای روانکاوی ژاک لکان در بستری از سویه‌ی تفکر نوهگلی است. او پیرامون مسایل متعدد جهانی چون جنگ عراق، بنیادگرایی، سرمایه‌داری، رواداری، حقیقت سیاسی، جهانی‌سازی، سوبژکتیویته، حقوق انسانی، اسطوره و پست‌مارکسیسم به اظهارنظر می‌پردازد و مباحث تئوریک را در منظرگاهی از فرهنگ عامه، قابل فهم می‌کند. «هیستری و سایبر اسپیس» عنوان گفت‌وگویی با اسلاوی ژیژک است که فردی به نام محرداد آن را به فارسی برگردانده و توسط نشر الکترونیکی وب‌سایت زغال به دست خواننده‌ی فارسی‌زبانی رسیده است که هر روز به‌دنبال نام اندیشمند و یا عنوان ترم جدیدی برای پرگویی‌های بی‌پایان محفلی خود است تا دوباره بدون افزونه‌ای بر حوزه‌ی اندیشگانی این نام یا این ترم نیز چون دیگری‌های پیشین از کادر خارج شود. ژیژک پس از بررسی عنوان‌های بسیار در رابطه با پدیده‌های ناآشنای مربوط به دنیای مجازی، به این نتیجه می‌رسد که جز تقابل با همه‌ی خوانش‌های هیجان‌انگیزی که درباره‌ی وب صورت می‌گیرد – اقتصاد روانی غالب بر شبکه‌ی ارتباطات الکترونیکی، هیستریک است. او این ایده را بسط می‌دهد و با توجه به آن، به بررسی و تحلیل جنبه‌های گوناگون رسانه و تولید در فضای سایبری می‌پردازد. ژیژک در کتاب حاضر با توجه به همین ایده‌پردازی و بر پایه‌ی بسط ایده‌ی ذهن جمعی و در نهایت رسیدن به ایده‌ی توهم جمعیت، ماهیت هیستریک آن را تبیین می‌کند چنان‌که سایبر اسپیس را به بیانی ساده، پایان فردیت و پایان سوبژکتیویته‌ی دکارتی می‌داند به این‌گونه که معتقد است که تنها از این منظرگاه، ما به همه‌چیز درباره‌ی سوبژکتیویته‌ی دکارتی نزدیک می‌شویم و سپس این پرسش را به میان می‌آورد که «چه می‌شود اگر همه‌چیز فقط دیجیتالی ساخته شده باشد یا اگر هیچ واقعیتی وجود نداشته باشد که با آن آغاز کنیم؟» از سویی او بر این اعتقاد است که توسط تجربه‌ی واقعیت مجازی [به‌نوعی که گذشته را هم تحت تاثیر قرار می‌دهد] آگاه شده‌ایم که چگونه هیچ‌گاه واقعیت واقعی وجود نداشته است. واقعیت همیشه مجازی بوده است، ما فقط از آن بی‌خبر بودیم.
«امروز شما هنوز از طرفی این تصویر منفی اوتوپیایی یک ذهن جمعی و از طرف دیگر این ایده‌ی مثبت زمانه‌ی نو را در نظر دارید. دو نسخه‌ی متضاد وجود دارد، اما چیزی که من وسوسه می‌شوم با آن مخالفت کنم پیش‌انگاره‌های معمول این‌هاست. این‌که سایبر اسپیس، اگر بخواهم بسیار ساده مطرح کنم، به معنای پایان فردیت و پایان سوبژکتیویته‌ی دکارتی است. تمام خصوصیات قطعی از این جهت واقعیت می‌یابند که هرچه‌قدر هم که شما احساس قطعیت کتید، باز تمامی خصیصه‌های شما می‌توانند دستکاری شوند.»

و اما نام‌های غیر

«همیشه روزگاری که در آن هستیم را به امروز یا امروز خطاب کردهاند. ما از امشب و لزوم توجه به امشب که در آنیم حرف میزنیم. بهجای پرسش راجعِ امروز چه هست و امروز چه میکنیم ما امشب را خطاب قرار میدهیم، شب را با تمام تاریکی و یکدستی و تهی بودنش، به سکوتش، به تیرهای خلاصش، به سو سو زدنهای همیشه با تاخیرش و ندیدنها و برخورد کردن‌ها، به دزدی در شب و دیر رسیدنها. چرا همیشه شب برای زنان تایمی ممنوع است؟ شب بیرون ماندنها، شب بیرون آوردنها و شب بیرون ریختن‌ها. امشبی که باید بیرون ریخت در خیابانها، خونی که باید بیرون ریخت از رگها، چهره‌هایی بی‌ریخت که ریخت شهر را عوض می‌کنند: جنبش بیرون ریختن بی‌ریخت‌ها.»
آن‌چه پیش از این آمد، بند دوم پیش‌درآمد کتابی است که ادعای آن، پرسش‌گری پیرامون اهمیت آن‌چه نوشته‌ایم یا خوانده‌ایم است. آن‌چه ناجورها را جور می‌کند و در یک کتاب گردهم‌آوری می‌کند، البته صرفن ادعایی مبنی بر پرسش‌گری را نمی‌نمایاند، بلکه بیشتر پرسش‌هایی را به بار می‌آورد که بیش از متن کتاب دارای اهمیت هستند، مثل این‌که این ناجورها در شکل مضاعف خود دست به آزمودن تولید قدرت حضور می‌زنند. همان‌طور که بابک سلیمی‌زاده در متنی با عنوان «یک استراتژیست جدید» می‌گوید «در زمانه‌ای که قدرت چیزی جز وانمود آن نیست چگونه می‌توان در برابر آن ایستاد، در آن نقب زد و روی خط خارج حرکت کرد؟ قدرت صفتی نیست که کسی دارای آن باشد، تهی از یک مورد ارجاعی است. همواره خود را هم‌چون مدلولی بی‌معنا عرضه می‌کند. نه به میانجی حضورش، نه به میانجی غیابش، بل از طریق حضور موهوم و گریزنده‌ی خود اعمال می‌شود. به میانجی یک حقیقت عمل نمی‌کند، بل راز قدرتش در مرتعش کردن حقیقت است. حضوری همواره به‌تعویق‌افتاده. آن‌جایی که فکرش را می‌کنیم نیست و آن‌جایی که فکرش را نمی‌کنیم ظاهر می‌شود. این‌چنین است که می‌توان به صراحت گفت امروزه قدرت فقط سرکوب نمی‌کند، بل “اغوا” می‌کند.» حال این ماشین سرکوب و اغوا که تصویری از حضور متاخر را بازمی‌نمایاند، چه چیز را دارد به‌سمت مخاطب پرتاب می‌کند که عکس‌ها و نام‌ها را در «کتاب مضاعف» به سمت و سوی گشاینده‌ی کتاب، گسیل می‌دهد؟ این عکس‌ها و این نام‌ها در حال ساختن گذشته‌ای برای پاسداشت در آینده‌ای که می‌آید هستند. این عکس‌ها و نام‌ها ترس به تاخیر افتادن و گسست در حضور را بازمی‌نمایانند. این نام‌ها در همان فهرست هم مدام در صدد تکثیر خود هستند جرا که شاید راز قدرت، در مرتعش کردن حقیقت باشد.
خواننده پس از تورق هفده صفحه از کتاب و پس از چشم گرداندن بر روی بسیاری از نام‌ها، در فهرستی بلند بالا که به‌جز نام نویسنده، نام فرد انتخاب‌کننده‌ی مقاله را نیز در خود دارد، در نهایت به نخستین متن می‌رسد. نخستین متن از کتابی که روزبه گیلاسیان دست به احداث آن زده است. او در قسمت «آینده‌ی کتاب» گفته است که شاید بخواهد در دو سال آینده هم چنین کتابی را جمع‌و جور کند. او در واقع به دسته‌ی ناجورها هشدار شرایط حضور را می‌دهد و آن‌ها را هم‌چون مقتولی به صحنه‌ی جنایت فرا می‌خواند.
ولی پرسش این است که «چرا باید همواره به گذشته برگشت؟ هم‌چون قاتلی که به صحنه‌ی جنایت خود برمی‌گردد. چرا باید نوشته‌های خود را دوباره خواند، نوشته‌های دیگران را دوباره خواند و مهم‌تر از آن، خطر کرد و دست به انتخاب زد. چرا باید نسبت به خود و دیگری، نسبت به آن‌چه می‌نویسیم و آن‌چه می‌خوانیم حساسیت عجیبی داشته باشیم.»
شاید بهتر باشد برای دستیابی به چشم‌اندازی از «کتاب مضاعف» و برای پیگیری پاسخ مجهول‌ها، به متنی از خود کتاب، با نام «معماری سکوت» رضا قاسمی توجه کنیم، آن‌جا که می‌گوید «می‌توان بسیار گفت و هیچ‌چیزی را بیان نکرد. می‌توان یک‌سره سخن گفت برای آن‌که چیزی را پنهان کرد و می‌توان سکوت کرد برای آن‌که چیزی را افشا کرد. … معماری سکوت، این همه‌ی آن‌چیزی است که هر نوازنده‌ای به آن تسلط کافی داشته باشد، در مقام تمجید از نوازندگی‌اش، گفته می‌شود سازش حرف می‌زند.»

درباره‌ی آلمانی یهودی‌تبار

هانا آرنت، فیلسوف و تاریخ‌نگار آلمانی یهودی‌تبار، در پنجم اکتبر 1906 متولد شد و در چهارم دسامبر 1975 چشم از جهان فرو بست. او پس از پایان دوره‌ی متوسطه، در رشته‌های فلسفه، ادبیات یونان و الهیات مسیحی آغاز به تحصیل کرد، ولی پس از مدتی به دانشگاه هایدلبرگ رفت و رساله‌ی دکترای خود را در فلسفه، در سال 1926 با عنوان «مفهوم عشق از نظر آگوستین قدیس» با کارل یاسپرس، فیلسوف بزرگ آلمانی گذراند. باسپرس در آن زمان، از منتقدان سرسخت آرای هایدگر بود و بسیار محافظه‌کارانه پیش می‌رفت، ولی آرنت به پیروی از آرای باسپرس نپرداخت و به یکی از بانفوذترین و خوش‌فکرترین رهبران چپ آلمان آن زمان تبدیل شد.
او با قدرت‌ گرفتن فاشیسم، دو بار دچار خطر جانی شد: یک‌بار در سال 1933 در اوایل قدرت گرفتن هیتلر، مدتی به زندان رفت و بار دیگر در سال 1940 در فرانسه‌ی اشغال‌شده، زمانی‌که در اردوگاه‌های موقت انتقال به کوره‌های آدم‌سوزی هیتلری بود. بااین‌وجود، سرانجام موفق شد به آمریکا پناه ببرد و در آن‌جا در سال 1951 تابعیت این کشور را پذیرفت. او بعدها نوشت که زبان اول تبعیدش، فرانسوی و زبان دوم مهاجرتش، انگلیسی شد.
برای خواندن و اطلاع از دیدگاه‌های گوناگون در مورد این اندیشمند تاثیرگذار و برجسته، بهتر است شما هم به وب‌سایت «انسان‌شناسی و فرهنگ» سری بزنید تا پرونده‌ی غنی و ارزشمند «هانا آرنت» را مطالعه کنید. در این پرونده می‌توانید داده‌های مفیدی را در مورد هانا آرنت بیابید و با دیدگاه اندیشمندان و صاحب‌نظران در مورد او نیز آشنا شوید. در این پایگاه اینترنتی مطالب خواندنی و پرونده‌های دیگری را هم می‌توانید بیابید که مطمئنن می‌توانند برای گروهی که به این زمینه از علوم انسانی علاقه دارند، جالب و ارزشمند باشند.
در زیر عنوان «پرونده‌ی هانا آرنت» از سوی پایگاه اینترنتی «انسان‌شناسی و فرهنگ» چنین آمده است که «هانا آرنت، از مهم‌ترین اندیشمندان قرن بیستم به‌شمار می‌آید و خوشبختانه در ایران به برکت ترجمه‌ی برخی از آثارش، چهره‌ای شناخته‌شده است. تحلیل آرنت با محوریت توتالیتاریسم و خشونت در این قرن، امروز که این قرن به پایان رسیده و قرن بیست و یکم آغاز شده است، معنایی تازه و به‌روز یافته است. پرونده‌ای که انسان‌شناسی و فرهنگ از این پس برای هانا آرنت خواهد گشود، همچون سایر پرونده‌ها، شامل مطالبی می‌شود که تاکنون به وی اختصاص یافته و همچنین گروهی از  سایت‌های اینترنتی درباره‌ی او آورده‌اند. این پرونده نیز به‌تدریج با نوشته‌های جدید انسان‌شناسی و فرهنگ افزایش خواهد یافت.»
درواقع از متن بالا می‌توان این‌طور استنباط کرد که اگر مطلبی در این زمینه نوشته شده است و در این‌جا از ذکر آن غافل بوده‌اند یا پس از این نوشتار در این حوزه به چشم بخورد، فرصت قرار گفتن در این پرونده را خواهد داشت و این پرونده یک پرونده‌ی مختومه نیست. البته بی‌راه هم نیست که متن، گزارش یا نقدی از قلم افتاده باشد، چراکه هانا آرنت هم از جمله اندیشمندان و نویسندگانی است که به هر دلیلی، مورد اقبال خوانندگان ایرانی قرار گرفته است. شاید معروف‌ترین و نام‌آورترین کتاب او در ایران را بتوان کتاب «درباره‌ی انقلاب» او برشمرد که میان دانشجویان، اندیشمندان و اهل کتاب طرفدار دارد.
در یکی از مقاله‌های این پرونده، با نام «هانا آرنت: فیلسوف خشونت و رنج انسانی» به قلم ناصر فکوهی چنین می‌خوانیم: «هانا آرنت را شاید بتوان از معدود فیلسوفانی دانست که محور اساسی کل آثارش را به گرد خود سامان داده و معنا بخشیده است: خشونت، بی‌رحمی و رنج انسانی در رژیم‌های توتالیتر. آرنت که در دوران پرتلاطم فرو رفتن تدریجی آلمان درون فاشیسم به دنیا ‌آمد، تجربه‌ی دردناک فروپاشی اخلاقی و عقلانی جامعه‌ی فرهیخته‌ی آلمان قرن نوزدهم را به‌مثابه یک یهودی و یک روشنفکر به‌گونه‌ای مضاعف درک می‌کرد و ناچار بود درد تبعید، نخست در فرانسه و سپس در آمریکا و دوری از اساتیدش، ‌هایدگر و یاسپرس را نیز بر آن اندوه بیفزاید. کتاب ارزشمند و بنیادین آرنت با عنوان «مبانی توتالیتاریسم» 1951) که چند سال پس از آن با کتاب‌های متعدد دیگر و از جمله با کتاب «درباره‌ی انقلاب»1963) تکمیل شد، برای او فرصتی بود تا توتالیتاریسم را در دو بعد اساسی آن یعنی فاشیسم هیتلری و کمونیسم استالینی، همچون دو روی یک سکه از نوع جدیدی از تفسیر سیاسی بر قانون طبیعی به تحلیل کشد.»