ضمیمه‌های رایگان

«هفته­ی قبل هم گلدان شمعدانی را انداخته بود و یک شاخه­اش را شکسته بود. من با مراقبت از او جلوی رشد طبیعی او را گرفته بودم. کارتنش را برداشتم و به پشت­بام بردم. دیگر سراغش نرفتم. دوباره ناله­هایش شروع شد. کم­کم استخوان­دردم مصطفا را گیج کرده بود. چون هیچ دکتری علت خاصی برایش پیدا نمی­کرد. چند روز ناله کرد و بعد دیگر صدایش نیامد اما استخوان­درد من قطع نشد.»
«مجموعه­داستان گروهی انجمن داستان چوک» با نام «چوک یک» این امید را برای اعضای این انجمن زنده نگه می­دارد که در پس چوک یک، مجموعه­های دیگری هم منتشر شوند ولی تجربه نشان داده است که برای پیشبرد یک فعالیت گروهی حرفه­ای به­جز امید، مولفه­های مهم­تری هم باید در کار باشند تا حرکت متداوم و مستمر و رو به رشد مجموعه را به­جانب هدف موهوم یا تبیین­شده هدایت کنند. آن­چه تجربه­های پیشینی این­چنینی نشان می­دهند، بیشتر ناامیدکننده است تا افق روشنی را پیش چشم بیاورد چراکه یکی از دلایل محتوم شدن این حرکت­ها توهم افراد دخیل در ادبیات ما از مقوله­ی حرفه­ای ادبیات و حوزه­ی ادبیات داستانی است. شاید باید درنهایت به این حقیقت دست یافت که کار جدی و مستمر ادبی، بیش از امکان برون­آیی عرضه و حتا جدای از بحران مخاطبی که بهانه­ای هر روزه است، به خواست همراه با رویکرد حرفه­ای نیازمند است همان چیزی که در اهالی کشور ما و در میان اتباع پراکنده­ی این سرزمین در جای­جای جهان، مانند ساحت­های دیگر زیستی ایشان، مشمول مدارا و تسامح می­شود و همیشه بهانه­ها و گلایه­ها حضور خود را بر واکنش­های گه­گاهی اهالی ادب در برابر نقد نشان می­دهند.
درهرحال، مجموعه­داستان گروهی «چوک یک» که در آغاز در سال 1389 نشر رسمی را تجربه کرده است، اکنون به دلایل مختلف و متفاوتی که ذکر آن در یکی از مقدمه­های نوشته­شده بر کتاب رفته، در فضای سایبری عرضه شده است. سه تن از نویسندگانی که در همین مجموعه با آثار ایشان آشنا می­شوید، گردآوری داستان­ها را بر عهده داشته­اند و به­رغم این­که این مجموعه همکاری دو ویراستار را هم با خود داشته است ولی همچنان سلامت زبان در آن دچار تردید است. این کتاب که در نود و نه صفحه یک بسته­ی پیشنهادی از ادبیات منطقه­ای و گروهی را پیش روی مخاطب می­نهد، بعد از سه مقدمه­، بیست و پنج داستان را در خود جای داده است. داستان­های حاضر در این مجموعه، از هر دری سخن می­گویند ولی همه­ی آن­ها در یک مورد اتفاق حضور دارند و آن حضور بی­هنگام است.
 باید دانست که صرف نوشتن، مستعد بودن، در فضای ادبیات نفس کشیدن و داشتن مولفه­هایی از تسلط بر ادبیات داستانی نمی­تواند برخورد حرفه­ای با ادبیات را به عرصه آورد و این مساله زمانی بیشتر به چشم می­آید که بارقه­هایی از استعداد برون­آیی در نوشتار دیده شود همان چیزی که در این مجموعه هم کمابیش حضور دارد. این مشکل نه­تنها در میان تازه­واردان به چشم می­خورد بلکه ادعاهای پیشینیان شهیر غیرحرفه­ای که توهم حرفه­ای بودن دارند نیز بر همین پایه استوار است. در پشت جلد این مجموعه با گفتاری از «دبیر کانون فرهنگی چوک» روبه­رو می­شویم که با دقت به عبارت­هایی، می­تواند روشنگر این نکته باشد که چرا ادبیات ما هیچ­گاه حرفه­ای نشده است. در متن پشت جلد، مواردی چون «بی­ادعایی»، خواست «در کنار هم بودن»، «یادگیری»، «بیان دغدغه­های خود» و همین­طور «پیمودن راه­های نرفته» پیش کشیده می­شود که شاید بیان­گری همه­ی این­ها در حکم مانیفست برائت عمل کند تا بتوانند هر رویکرد نقادانه­ای را از کار بیاندازند ولی این رویکرد نسبت به خلق اثر توسط فرد یا گروه، نیرویی را در کار می­آورد که آن را به ضمیمه­های رایگان در حوزه­ی ادبیات ملحق می­کند.
«چه سرنوشتی می­تواند در انتظار کسی باشد که یکی از این ضمیمه­های رایگان را بردارد!
آرام نگاه می­کنم. بی­اختیار، انگار که دستانم عضو شورشی و سرکش جسم بیمارم باشند. تمام ضمیمه­های نیازمندی روزنامه را برمی­دارم. همین­طور که به نوشته­ی ضمیمه­ی رایگان نیازمندی­ها نگاه می­کنم همه­ی آن­ها را پرت می­کنم داخل سطل آشغال.»

برای خواب‌هایی که می‌افتند

«- شروعش را باز فراموش کرده‌ام. خواب درازی بود، دراز و شلوغ. می‌بینم که:
برهنه‌ام. تکه رنگ‌هایی که طرح کت یا شلوار دارند با شتاب از چشم‌اندازم می‌گذرند. رنگ‌ها تند و یکنواخت و باردارند. برق خیره‌کننده‌ای از آن‌ها می‌تابد. بنفش و قهوه‌ای را در میانشان تمییز می‌دهم. گاه قطار می‌شوند، به‌صورت یک نوار رنگین، گاه توده می‌گردند، در هم رخنه می‌کنند، به تکه‌های کوچک و کوچک‌تر تقسیم می‌شوند و دیوانه‌وار بر محوری نامعلوم می‌چرخند. شعور من عاجز می‌ماند. یک گوی گردان رنگین می‌بینم که فاقد هر نوع رنگ سالمِ به‌فهم‌درآمدنی است و در عین حال رنگین است.»
داستان «بند» از مجموعه‌داستان «زیر دندان سگ» انتخاب شده است که یازده داستان کوتاه را در خود جای داده است. این کتاب که چاپ نخست آن در سال 1343 با شمارگان 600 نسخه انتشار یافت اکنون به‌صورت کتاب الکترونیکی در اختیار مخاطبان ادبیات فارسی قرار دارد. بهمن فرسی نویسنده‌ی این کتاب که پیش از انقلاب از ایران به‌سوی لندن رهسپار شد، اگرچه او را به‌عنوان بازیگر بیشتر می‌شناسند ولی هواداران داستان‌های او حتا در میان نسل جوان داستان‌نویس خورده‌گیر هم کم نیستند. او پس از مهاجرت، «نشر خاک» را در لندن پایه گذاشت و به انتشار آثار خود پرداخت. او پیش از انقلاب نیز به انتشار آثار خود پرداخت که «زیر دندان سگ» یکی از همان کتاب‌های منتشرشده‌ی پیش از انقلاب او ست. شاید بتوان رمان «شب یک، شب دو» را که در سال 1353 به چاپ رسید، کتابی دانست که بهمن فرسی با آن کتاب تبدیل به نامی در ادبیات شد. او در این کتاب، از زندگی روشنفکران ایرانی می‌گوید. در واقع این رمان تنها مجالی نیست که فرسی برای صحبت از این قشر می‌یابد بلکه او هر موقعیتی را برای روایت زندگی این افراد غنیمت می‌شمارد تا جایی که بسیاری از شخصیت‌های او ویژگی‌های یک روشنفکر درمانده‌ی جدامانده را دارند که می‌توان برای نمونه به شخصیت اصلی «بند» اشاره داشت. اگر از اهالی ادبیات نیستید می‌توانید این نویسنده را در «دایره‌ی مینا» و «پستچی» داریوش مهرجویی به‌ خاطر آورید. «پستچی» که در سال 1351 ساخته شد، به‌جز همراهی فرسی و تنی چند از بزرگان سینما چون ایرج راد، عزت‌الله انتظامی و علی نصیریان، احمدرضا احمدی یکی دیگر از اهالی ادبیات را هم با خود همراه کرده است. درهرحال اگرچه بهمن فرسی علاوه بر سینما و ادبیات، عرصه‌های دیگری چون نمایش و مجسمه و نقاشی را هم تجربه کرده است ولی این امر لزومن او را دچار چندپارگی نکرده است. او یکی از نویسندگانی است که بر ادبیات معاصر تاثیرگذار بوده است و می‌توان او را در نوشتار مدرن پیشرو نامید.
داستان «بند» ماجرای خواب است و ضرورتی که گاه حیاتی می‌شود. خواب دیدن برای بعضی‌ها از نان شب هم واجب‌تر است که یکی از آن بعضی‌ها شخصیت داستان «بند» است. زبان در سطحی خواب‌آلوده در جریان است و مدام به‌سوی هذیان می‌شتابد ولی باز می‌ماند گویی زبان نیمه‌هوشیار تلاش دارد به ورطه‌ی خواب در غلتند. مساله‌ی دیگر قابل توجه در این داستان حضور تصویرها و رنگ‌هاست. در جای جای روایت توصیف به چشم می‌خورد بدون این‌که قابل دریافت باشند به عبارتی دیگر به‌دقت شبیه زمانی است که فرد خواب می‌بیند. همه‌چیز  گویاست و در همان حال، امکان حضور و بیان‌گری ندارد. «در همان مکان اول هستم. نشسته‌ام. زانوهایم در آغوش دارم. سست و خسته‌ام. دیوارها ماشی‌رنگ و سقف سربی است. سقف مانند خودی عظیم بر فضا فشار می‌آورد. دور و بر کسانی نشسته‌اند که نسبت به آن موجودات سابق کامل‌ترند.»

خانه‌ی اکرم خال‌دار

«و حالا جیران به فضای تاریک زیر کرسی خیره شده بود و منظرهای را که دو ساعت پیش دیده بود جلوش جان گرفته بود. اما حرف‌های آفاق او را به خودش آورد. دلش قوت گرفت و تنهایی‌اش شکسته شد.
دیگر گریه نمی‌کرد. اشک‌های چشمش در طرفین صورتش خشک شده بود. اما هنوز توی لاله‌های گوشش تر بود. لحاف را پس زد و با پشت دست‌هایش چشمانش را مالید و با دلسوزی گفت:
“آفاق جون تو ندیدی حیوونکی چه‌جوری مرد؟ یه عالمه خون تو لگن پهلوش بود…”»
اگر از نقاب‌های ادبی ریز و درشت خسته شده باشیم، اگر ادبیات فرمایشی محافظه‌کار جواب‌گوی ذائقه‌مان نباشد، اگر بخواهیم سراغی از لایه‌های زیرین اجتماع بگیریم و یا بی‌پرده با چهره‌ی فضای زیستمان رویارو شویم و بی آن‌که تظاهر کنیم و دست به پنهان‌کاری بزنیم، با ادبیاتی روبه‌رو شویم که با گوش‌هایمان آشناست، بهتر است به‌سراغ نویسندگانی برویم که چاووشی آن‌ها کسی جز صادق چوبک نیست. خارج از نگاه حرفه‌ای به آثار چوبک، همواره دو موضع در تضاد در برابر ادبیات داستانی او وجود دارد. گروهی چوبک را دوست دارند و ادبیات او را می‌پسندند و گروهی که کم هم نیستند چوبک و نمونه‌هایی چون او را اشاعه‌دهنده‌ی ادبیات بی‌ادبانه می‌دانند، گو این‌که ادبیات نه یک محصول بیرون‌آمده از درون بطن اجتماع، بلکه یک بسته‌ی آزمایشگاهی پاستوریزه است که به فضایی موهوم نظر دارد تا به هر چیزی که ما در اطراف خود از آن سراغ داریم. در هر حال، حتا اگر مخالفان این شیوه‌ی نگارش داستان و نگرش به زیست، این گونه از ادبیات را ادبیات بی‌شرم بدانند و از حضور آن شرمگین هم باشند، این گونه‌ی نوشتاری سویه‌های پنهانی را به رخ می‌کشاند که شاید ما تلاش زیادی در پنهان کردن آن‌ها داریم.
صادق چوبک از اهالی بوشهر، از همان نسلی است که داستان‌نویسی مدرن را در ایران پایه گذاشتند. او از نویسندگان صاحب‌سبکی است که از همان آغاز، تمایز نوشتاری‌شان مخاطب را متوجه خود می‌کند و در نهایت، نوشتار ایشان برای ادبیات، پیشنهادهای جدیدی دارد. کتاب‌های «چرا دریا طوفانی شد؟»، «خیمه‌شب‌بازی»، «سنگ صبور»، «انتری که لوطی‌اش مرده بود»، «چراغ آخر» و «تنگسیر» از جمله آثار تالیفی او هستند. نخستین مجموعه داستان او «خیمه‌شب‌بازی» نام دارد که داستان «زیر چراغ قرمز» از آن مجموعه انتخاب شده است. این کتاب که در سال 1324 منتشر شد، مانند دیگر کارهای چوبک، منظرگاهی را به مخاطب ارایه می‌دهد که کم‌تر مورد توجه قرار دارد. داستان «زیر چراغ قرمز» در فضای بی‌رحم یک روسپی‌خانه می‌گذرد و مرگ یکی از فاحشه‌ها، بهانه‌ی آشنایی مخاطب با همکاران دیگر اوست. آن‌چه در این داستان و داستان‌های دیگر این نویسنده همیشه حاضر است، بازنمود خشونت همیشگی جامعه‌ای است که از سر عادت، موجودیت خشم و خشونت تنیده در خود را دیگر از یاد برده است. خشونتی که مدام در جامعه تکثیر می‌شود، هرگاه به‌سوی قشرهای فرودست و به‌ویژه زنان طبقه‌های پایین جامعه می‌رسد، خود را به گونه‌ای تساعدی می‌نمایاند و از سویی، وقتی در حال حاضر هم این داستان‌ها خوانده می‌شوند، می‌توان به این نتیجه رسید که نه‌تنها از میزان خشونت رفتاری در بدنه‌ی اجتماع کاسته نشده است، بلکه شکل‌های پیچیده‌تر و سهم‌گین‌تر آن در زیست هر فرد این جماعت دخالت دارد. اگر بخواهیم با دیدگاهی هم‌زمانی و نه در زمانی به آثار چوبک و به‌ویژه شیوه‌ی نگارشی انتخابی او نظر بیاندازیم، صحبت بسیار است و می‌توان با توجه به جنبه‌های فنی، ویراستاری، ظرایف داستان‌نویسی و مانند این‌ها، بر روی دنیای داستانی چوبک حاشیه نوشت و خرده‌گیری هم کرد، ولی حتا با نگاهی گذرا به همین داستان پیش رو و حتا با قیاس این داستان و مجموعه آثار چوبک با آن‌چه در تاریخ نوشتار داستانی فارسی یافت می‌شود، می‌توان از نویسنده‌ای سراغ گرفت که در نوع و سبک خودش هم‌چنان حرفی برای گفتن دارد.
«آن بعدازظهر تابستان را توی گندم‌ها با پسر اربابش هیچ‌وقت فراموش نمی‌کرد. و بعدها اتفاق‌های زندگی روزانه‌اش را با دقایق آن روز می‌سنجید و مدت‌ها به آن می‌اندیشید. گاهی خیال می‌کرد که بدبختی‌اش از همان روز شروع شد. اما می‌دید آن روز مجبور بوده و امروز هم مجبور است. اما بوی عطر آن روز پسر ارباب هیچ‌وقت از تو سر و کله‌اش بیرون نمی‌رفت. چند بار دیگر هم در شهر و در همین خانه همان بو را از مردهای دیگر شنیده بود و کیف کرده بود.»

لطفن ننویسید

این روزها و هر روز دیگر شاید، پیش از گشایش و ورق زدن کتاب، باید آرام‌بخش خورد و یا به خود قبولاند که گاهی هم این‌طور پیش می‌آید، ولی اگر این گاهی‌ها، بیشتر شوند و این بیشترها به اغلب برسند چه باید کرد؟ اگر پس از ناامیدی از بازار کتاب رسمی، به‌سمت دستفروش‌های میدان انقلاب کشیده شوی و بعد از یاس مفرط از آن‌ها و یا شاید برای تجربه‌ی گونه‌ای دیگر به دنیای سایبری پناه ببری و آن‌جا هم یاس مضاعف شود چه گشایشی را می‌توان سراغ گرفت؟ آیا این‌که فایل ورد می‌تواند به یک فایل پی‌دی‌اف تبدیل شود و بعد هم می‌توان آن را در فضای مجازی بارگذاری کرد، دلیل می‌شود که هر آن‌چه نوشته می‌شود، ساختاری به این شکل گیرد و سرانجامی در قامت کتاب داشته باشد؟
اگرچه همهی داستانها به جهان وجودی یک منِ نویسنده ختم میشوند، ولی باید و حتمن بدانیم که خلق ادبیات داستانی با خاطرهپردازی و یا هذیان‌گویی متفاوت است. قصه‌گویی ساحتی جدا از داستان کوتاه دارد و لزومن یک راوی نمی‌تواند نویسنده‌ی داستان باشد. نویسندگی در هر موقعیتی احتیاج به ملزومات و امکان‌هایی دارد که باید وجود این امکان‌ها و ضرورت‌ها، خود را در داستان آشکار سازند. نمی‌توان به زبان فارسی و نحو آن مسلط نبود و ادعای داستان‌نویسی کرد، نمی‌شود ساختار داستانی را نشناخت و بعد بدون هیچ‌گونه شناخت آن ساختار را شکست. چندین دهه است که نقد و نوشتار حرفه‌ای با این بهانه رخت بربسته است که هنر چارچوب و آموزه‌های آکادمیک را نمی‌شناسد و نتیجه این می‌شود که همه به‌صرف داشتن اندک قریحه‌ای که مورد کم‌یابی هم نیست، شروع به نوشتن و پراکندن نوشتار خود می‌کنند، حتا بدون این‌که نقدی را پذیرا باشند چراکه پاسخ ایشان همواره به نبود چارچوب‌ها برمی‌گردد و در هر حالی بر این پا می‌فشارند که الهام، استعداد و جوشش درونی، نوشتار را پیش می‌برده است، بی این‌که مشروعیت حضور تولید خود را بپذیرند و به شعور مخاطب ذره‌ای احترام بگذارند.
مجموعه داستان «عید خون» که به شهادت شناسنامه‌ی کتاب، چاپ دوم آن را در دست داریم، نوشته‌ی علی‌رضا ذی‌حق است که خود نیز ناشر کتاب به حساب می‌آید. این کتاب در 67 صفحه‌ی خود 18 داستان را پیش روی مخاطب می‌گذارد. با جست‌وجو در اینترنت، کتاب‌های دیگری هم از علی‌رضا ذی‌حق یافت می‌شود. جمله‌های بیمار، روایت خطی قصه‌پرداز از مشخصه‌های این کتاب هستند که در کنار توهین به خواننده می‌نشینند. در این جستار ضرورت بیرون کشیدن کور سوهای امید عبث می‌نماید چراکه حتا اگر قائل به شاخصه‌ای هم باشیم، اذعان به آن، کار را دچار مشروعیت می‌کند که این ضرورت به‌هیچ‌وجه احساس نمی‌شود.
نویسنده در جایی از داستان ِهم‌نام ِبا مجموعه‌ی خود، چنین می‌آورد که «ما هیچ‌وقت اتاقمان گرم نبود. فقط شبها میتوانستیم منقلی از زغالهای گداخته را زیر خاکسترها پنهان کنیم و زیر کرسی بگذاریم که تا صبح یخ نزنیم.» و در جای دیگر از همان داستان چنین می‌خوانیم که «بزرگترها که تو دهانشان فقط کلمههای هیتلر و استالین و پهلوی و پیشهوری را میجویدند، مرتب از درشکههایی میگفتند که قرار بود از قلب آتش بگذرد.» با یک نمونه‌ی دیگر در بسته‌ای سالاد دیجیتال مواجه می‌شویم: «و آن بنبست را نیز‌ به‌خاطر روزهایی که از عمر او ربوده بود و گذشته جز خاطرهای در سلول‌های خاکستری مغزش، دیگر چیزی نبود با سرعت تمام رد کرد.» نوسنده خاطره می‌گوید. او را می‌توانید در حالی تصور کنید که بر مسندی نشسته است و برای دیکران از گذشته‌ها سخن می‌راند. گاهی مانند مثال دوم، واقعیت و آن‌چه او می‌پسندد در هم تنیده می‌شوند و در اغلب موارد علی‌رضا ذی‌حق به‌ هیچ طریقی به زبان فارسی تعهدی نشان نمی‌دهد و این را می‌توانید در نمونه‌ی سوم پررنگ‌تر بیابید. در هر حال، حد فاصل میان بدعت و بلاهت آن‌چنان است که دست کم در این حد نوشتار مبتذل، لزومی به دانش، آموزش و یا تخصص ویژه‌ای وجود ندارد تا مخاطب از نویسنده‌ بخواهد که لطفن ننویسید.

میان ماه من تا ماه گردون

مجموعه‌داستان کوتاه سروش رهگذر با نام «تهران؛ دوستت دارم!» چهلمین شماره از کتاب‌های نشر الکترونیک سایت عروض است که چاپ نخست آن در اسفندماه 1390 و در 53 صفحه بر روی خروجی این وب‌سایت قرار گرفته است تا به دست مخاطب خود برسد. این کتاب الکترونیک، سومین مجموعه‌داستان سروش رهگذر است، ولی رنگ و بوی تجربه‌ی نخست یک نویسنده را با خود دارد. از نویسنده‌ی این اثر، پیش از این مجموعه‌داستان «گام محال» توسط نشر افراز در سال 1388 و «ناجی و چند داستان کوتاه دیگر» به کوشش نشر اینترنتی مولف منتشر شده بودند. این مجموعه هشت داستان کوتاه را دربر گرفته است که داستان‌های نوشته‌شده‌ی نویسنده در فاصله‌ی سال‌های 1388 تا 1391 هستند اگرچه نشر کتاب در اسفندماه سال 1390 انجام شده است. این اطلاعات با این توضیح که هیچ ناشری حاضر به انتشار کتاب مورد بحث نشده، در وب‌سایت عروض آمده است.
شاید تاریخ نوشته شدن و انتشار کتاب آن‌قدر غیر معقول و شگفت است که باید چندباری آن را از زیر چشم گذراند تا نسبت به درستی آن به یقین رسید. در همین زمان که کم‌تر از یک هفته از سال 1391 می‌گذرد، چگونه داستانی در همین سال جدید به کتابی راه یافته است که شاید خود نویسنده بهتر از هر کس دیگری می‌داند که نیاز به ویرایش و بازنویسی اساسی دارد. داستان از همین قرار است که در کشور عزیزمان به‌اضافه‌ی بی‌شمار کتابی که ناشران با هزینه‌ی مولف به چاپ می‌رسانند، خیل عظیمی از نویسندگان در فضای مجازی هم دست به نشر بی‌محابای آثار خود می‌زنند بدون این‌که به جنبه‌های حرفه‌ای و استانداردهای اثر خود توجه کنند.
این کتاب با هشت داستانی که در خود جای داده است، به‌شدت آشفته می‌نماید و مدام روایتی هذیان‌وار را دنبال می‌کند. نویسنده تلاش دارد پراکنده‌نویسی‌ها، شکستگی و گسستگی ساختار و درون‌مایه و آشفتگی متن را به حساب شوریدگی و پیچیدگی بگذارد، ولی هر نگاه حرفه‌ای و تیزبینی می‌تواند تفاوت میان این دو ساحت را باز شناسد. او به شیوه‌ای غیر اخلاقی با پیچیدگی حاصل از آشفتگی، کار خود را به سطحی کاذب می‌برد و خواننده‌ی عادی ادبیات داستانی را از میدان به در می‌کند. ایده‌ی بعضی از داستان‌ها می‌توانست با پرداختی مناسب به زیست خود ادامه دهد، ولی داعیه‌ی نویسنده با تفاخر به آراستگی پیش از حک و اصلاح و بازنگری، این امید را نیز بدل به یاس می‌کند.
نمونه‌ای از داستان پایانی کتاب را که عنوان مجموعه‌داستان را نیز بر خود دارد، از صفحه‌ی 50 کتاب با هم مرور می‌کنیم:
«در میدان، پشت چراغ قرمز اتوبوس ایستاد. در ماشین شیک بزرگ کناری تنها یک مرد چاق است که موهایش را از پشت بسته و صدای موسیقی تندی که فقط دیس دیسش را می‌شنیدم. روی داشبوردش یک دوربین هندی‌کم به پشت افتاده. بی‌توجه به ما. اتوبوس به‌یک‌باره از جا کنده شد و اگر میله‌ی وسط نبود خواهر و برادر روی هم می‌ریختند و آن‌وقت من حتا فرصت نمی‌کردم، حلقه‌ام را نشان کسی بدهم. راستی حلقه‌ام… وا رفتم و دقیقن از هشت جهت کمک‌ام کردند، سر پا بمانم.»
این نمونه، گوشه‌ای از کلیت کتاب را پیش روی می‌نهد تا دست کم با زبان و شیوه‌ی تصویرسازی و نگاه نویسنده آشنا شویم. زبان راوی با موقعیت اجتماعی‌اش نمی‌خواند، ملال سرتاسر داستان را گرفته است و این ملال ربطی به اجرای داستان ندارد و ناشی از ضعف تالیف است، ایده‌های خوب نویسنده‌ی جوان هدر رفته‌اند و درنهایت داستان‌ها با پایان‌بندی‌ها و خط داستانی کم‌مایه‌ای به انجام رسیده‌اند. اگرچه این کتاب آن‌قدرها هم راضی‌کننده نیست، ولی باز هم در انتظار آثاری از سروش رهگذر می‌مانیم و منتظر هستیم تا صبوری و حرفه‌ای‌گری را در کارهای بعدی او شاهد باشیم.

ابراهیم آن‌جا هم نبود

جلال ذوالفنون در همین روزهای آخر سال، ما را ترک کرد و سیمین دانشور هم در همین ماه سرد بود که از میانمان رفت، اگرچه به‌قول یکی از دوستان، سیمین دانشور نویسنده، سال‌ها بود که دیگر در میانه حضور نداشت. سیمین می‌گفت دوست دارد زمانی بمیرد که مشغول نوشتن است، ولی او دیگر نمی‌نوشت در آن زمان که این جهان را ترک کرد. بودن در کنار مردی چون جلال آل احمد، با تمام خوبی‌ها و بدی‌هایش، برای یک زن نویسنده و صاحب فکر، بیش از آن‌که حسن باشد، سایه‌ای است که حضور زن را می‌پوشاند. این همان عاقبتی است که زوج‌های هنری را چونان در خود فرو می‌کشد و بی‌رحمانه به تاراج می‌برد که حتا زن ماجرا را وادار به مقدس‌نمایی مرد داستان می‌کند.
باری، اگرچه سیمین دانشور از نام‌های ادبیات داستانی معاصر ماست، ولی بر او نقد بسیار است. سیمین و مجموعه‌ای که با سووشون آغاز شد، خود را با وجود تمام نقدهایی که بر ایشان رواست، در ادبیات و تاریخ این سرزمین ماندگار کردند. سیمین دانشور نود سال عمر خود را درحالی‌ در هشتم مارچ سالی که گذشت به پایان رسانید که از او چند مجموعه‌ی داستان کوتاه، چندین رمان و تعدادی ترجمه به‌اضافه‌ی چند اثر غیر داستانی بر جای مانده است.
سیمین نخستین زنی بود که داستان‌های کوتاهش را به چاپ می‌رسانید. «شهری چون بهشت» دومین مجموعه‌ی داستان او، برای نخستین‌بار در زمستان 1340 به دست مخاطب رسید و داستان کوتاه «مردی که برنگشت» از همین مجموعه است. محترم‌خانم همسر مرد گمشده با دو فرزندش، شهر را زیر پا می‌گذارد تا ابراهیم را پیدا کند و خواننده را هم با خود می‌کشاند. در این میان نویسنده‌ی داستان به قصه‌گویی مشغول است که البته این را هم کافی نمی‌داند و خود را به میان داستان چنان پرتاب می‌کند و از درماندگی خود حرف‌ها می زند که جای بسی شگفتی است.
«یعنی چه بر سر ابراهیم آمده بود؟ زیر ماشین رفته بود؟ امیرخان لگد به بد جایی‌اش زده بود و ابراهیم غش کرده بود و وسط کوچه افتاده بود؟ زن گرفته بود؟ رفته بود اراک؟ جرات نمی‌کرد به زهرا سلطان و زن مش‌تقی و زینت‌خاتون، همسایه‌ها و صاحب‌خانه‌اش بروز بدهد. زهرا سلطان اگر می‌شنید دلسوزی می‌کرد، اما چه کار از دستش بر می‌آمد؟ و زینت‌خاتون که پناه بر خدا، هم‌چه که سر نان‌آورشان را دور می‌دید جل و پلاسشان را می‌ریخت توی کوچه.»
خارج از ساختار و توصیف‌های بی‌رمق داستان و تصویرسازی پاستوریزه‌ای که نویسنده مدام در حفظ آن می‌کوشد، برخورد سیمین دانشور با خشونت آشکار جامعه در آن دوران، به این شکل سانتیمانتال که در نهایت خود را با درماندگی نشان می‌دهد و راه گریز را در تخفیف خشونت به شکلی عادی‌شده می‌داند، به قدری ناامیدکننده است که بی‌سامانی شخصیتی چون هستی نوریان را کم‌رنگ می‌کند. سیمین در گوشه‌گوشه‌ی داستانش از ناقص‌العقلی زن‌ها می‌گوید و آرزوی این‌که ای کاش خلق نمی‌شدند را بر زبان زن داستان می‌نشاند. اگرچه این‌ها از زبان محترم‌خانم به داستان راه می‌یابند، ولی وقتی همین نقص عقل در شخصیت تحصیل‌کرده‌ای چون هستی نوریان نیز دیده می‌شود، باید در این باره و در مورد سرچشمه‌ی چنین نگرشی بیشتر دقیق شد. باید گفت که نام این داستان، مهم‌ترین نکته‌ی آن است. به‌واقع نویسنده، مرد را به داستان برمی‌گرداند اگرچه خوب می‌داند که آن مرد باز نگشته است و باز نخواهد گشت، ولی خانم نویسنده به‌جای پذیرش واقعیت موجود، حرف را به جای دیگری می‌کشاند.
درهرحال، سیمین نور چشم ما بود که چند روزی می‌شود در میان ما نیست. سال 1390 را با یاد بانوی نویسنده به پایان می‌رسانیم با این امید که نویسنده‌های خود را با بی‌توجهی خود، پیش از رفتنشان به پایان نرسانیم.