تا مرد سفر

«هیپی‌ها جلوی کاخ سفید بست می‌نشینند
ریش آن‌یکی و گیس این‌یکی بلند و بلندتر می‌شود
و آن‌ها هم‌چنان می‌نشینند
و نان خشک و سکس می‌خورند
و بچه‌هاشان کنار پیاده‌رو متولد می‌شوند
و بزرگ می‌شوند
و برای اعتراض به جنگ
هم‌چنان آن‌جا می‌نشینند»
متولد 1319 خورشیدی شاعر شعرهای گنجانده‌شده در مجموعه‌ی خط‌ها و نقطه‌هاست. این شعرها که در میانه‌ی سال‌های 1348 تا 1354 سروده شده‌اند همگی متاثر از فضای زیست شاعر خود هستند که در زمان سرایش شعرهای خود برای تحصیل در آمریکا به سر می‌برد. فرامرز سلیمانی در حالی چاپ چهارم کتاب خود را در سال 1391 توسط باشگاه ادبیات به‌صورت الکترونیک منتشر می‌کند که چاپ نخست همین کتاب در سال 1361 انتشار یافت. علاوه بر هشت شعری که در چاپ‌های پیشین این مجموعه را شامل می‌شدند، در کتاب حاضر یک شعر جدید هم افزوده شده است که پس از سرفصلی با عنوان «یادآوری‌ها» می‌آید. اگر خواننده‌ی این کتاب از آن دسته از مخاطبانی باشد که به شعر موج نو، شعر حجم و یا شعر ناب که در پیش از سال 1357 رواج داشته‌اند علاقه‌مند باشد، نام فرامرز سلیمانی را به یاد خواهد آورد. فرامرز سلیمانی هم‌اکنون سردبیر کتاب موج در آمریکا و هم‌چنین سردبیر مجله‌ی ادبی نوشتا است. «خموشانه»، «سرودهای آبی»، «آوازهای ایرانی»، «رویایی‌ها» و «از گلوی سرخ سهراب» را می‌توان در حوزه‌ی شعر از او مثال آورد. او به‌جز در حوزه‌ی شعر، پیرامون ترجمه، ادبیات داستانی، ترجمه و نقد هم سرک کشیده است و هم‌چنین می‌توان به تالیف‌های او در حوزه‌ی پزشکی هم اشاره کرد.
 از این‌ها که بگذریم و دوباره به کتاب پیش رو نگاهی بیندازیم، می‌توان پیرامون مسایل زیادی درباره‌ی شعر، زبان شاعرانه‌ی این کتاب و از این قبلی سخن گفت ولی آن‌چه توجه را جلب می‌کند اختصاص یک دفتر شعر برای سخن گفتن شتاب‌زده در مورد سرزمینی است که فرد شاعر در آن سرزمین در حکم مهمان آمده است. تصویرها، توصیف‌ها و تحلیل رویدادها و مسایل، یادآور تحلیل یکی از شاعران معاصر در همین اواخر از مسافرت خود به شرق دور است. گویی بنا ست در فرصتی اندک، ایرانی مسافر بتواند تمام زاویه‌ها و گوشه و کنارهای یک فرهنگ، مردم یک کشور و زیست ایشان را دریابد. حال اگر این کشور ایالات متحده‌ی آمریکا باشد که هر ایرانی بدون سفر به آن کشور نیز پیرامون آن صاحب‌نظر است. اصراری بر سخن گفتن از جنبه‌های شاعرانه‌ی این کتاب نیست چراکه آن‌چه در این شعرها پیش از هر چیز به ملاقات خواننده می‌آید، یک کلاژ ناهم‌گون حاصل مشاهده‌ی دو چشم کنجکاو و بی‌حوصله است.
«باب به اسبش افتخار می‌کند
و گربه‌اش
و اصطبلش
و سگ‌هایش.
یک باغ‌وحش کوچک
در یک باغ‌وجش بزرگ.
چند سطر بعد شاعر چنین می‌گوید که
«ریچارد می‌لرزد
و اشکش سرازیر می‌شود
و یاد مادرش می‌افتد
مادر مرده باید برود.»
شاید ما نیز احتیاج داریم تا مرده‌هایمان را به خاک بسپاریم تا بتوانیم به زندگی بیشتر نزدیک شویم. شاید نیاز ما به دیدن و باز دیدن و با دیدن بیشتر از نیازمندی ما به نوشتن باشد همان نوشتنی که پس از سی سال نیاز باز نوشتن را در خود ندیده است، زنگ خطری است بر آن‌چه بر آن پا می‌فشاریم.

قطار همیشه به‌موقع نمی‌رسد

«تکرار می‌کنم
من ادامه دارم تا ورق‌های بعدی
کتاب‌های بعدی
و حتا حروف من
همین شاهنامه را گشته است!
نگاه کنید
از هر طرف هم که می‌روید
تنها می‌رسید»
«من توی لوله‌های نفت آژیر قرمز را کشیدم» نام مجموعه‌ی شعرهای زینب حسن‌پور است. اگرچه نام این شاعر را کمابیش در آن‌سو و این‌سوی ادبیات شنیده‌ایم ولی این نخستین مجموعه‌ای است که از او منتشر شده است. در شناسنامه‌ی کتاب چنین می‌خوانیم که اگرچه این کتاب منتشرشده به سال 1391 است ولی شعرهای آمده در آن، تلاش شاعرانه‌ی شاعر در میانه‌ی سال‌های 1378 تا 1380 است. مجموعه‌ی شعرهای زینب حسن‌پور سی و چهارمین کتاب منتشر شده توسط نشر الکترونیکی سه‌پنج است که با مقدمه‌ای از ناما جعفری و به‌همراه برگردان انگلیسی شعرها توسط علی‌رضا بهنام آماده است تا خوانده شود. همان‌طور که ناما جعفری در مقدمه‌ی خود بر این کتاب می‌نویسد، همه‌ی آن‌هایی که در حوالی شعر پرسه می‌زنند می‌دانند که در همان سال‌های نخستین دهه‌ی هشتاد، جنوب ایران حرف‌های زیادی در زیست‌بوم شعر برای گفتن داشت ولی پرسش این‌جاست که چرا شعر نخستین سال‌های دهه‌ی هشتاد را باید اکنون خواند و چرا شاعری که در این زمان کتاب خود را منتشر می‌کند، شعرهای جدید خود را برای مخاطب خود رونمایی نمی‌کند؟
باید پرسید شعری که در سال‌های نخستین دهه‌ی هشتاد سروده شده است و در آن می‌توان نشانه‌هایی از آن دهه را یافت چرا باید چیزی را بازنماید که در تمام این سال‌ها قابل دیدن بوده است؟ باید پرسید چگونه است که شاعری ممنوع، بعد از این‌همه سال که از سرودن شعرها می‌گذرد به نتیجه‌ می‌رسد که باید آن‌ها را به دست نشر الکترونیک سپرد؟ باید از شاعر پرسید که این شعرها را در گنجه نگاه داشته است یا به‌سنت والت ویتمن عمل کرده و در این زمانه‌ی خاموشی آن‌ها را بازنویسی کرده است؟ باید پرسید که شاعر این شعرها در سروده‌های خود چه مولفه‌ی مازادی بر شعرهای دهه‌ی هشتاد یافته است که قصد بر انتشار آن‌ها کرده است؟ ‌شاید پرسیدن بسیاری از سوال‌ها و پیدا کردن پاسخ برای آن‌ها ضرورت داشته باشد. پرسش‌های زیادی پیرامون شعر حال حاضر وجود دارد و از سوی دیگر مشکل‌هایی که در حوزه‌ی شعر و در زمینه‌ی زیست آن و حواشی‌اش دیده می‌شود کم نیستند ولی این‌ها همه یک‌سوی ماجرا قرار دارند. سوی دیگر ماجرا و جدای از تمام این پرسش‌ها آن‌جا ست که کتاب را پیش روی می‌نهی و قصد می‌کنی که فقط شعر بخوانی و کلمه‌ها و تصویرها در مقابل است. بهتر است کتاب را باز کنید و خودتان رویاروی سی و پنج شعر شاعر جوان قرار گیرید.
«اتاق اگر شلوغ باشد
نیمی از شعر زن می‌شود
باقی هم خون من به اندوه‌ات!
نه؟!
توی دفتری که رفت
زیر آن‌های حیوانات که مرد!
شکسته‌هایم عاشقی بلد شدند
با ماءالشعیر که در مونث رقیق است!
بگوییم ادبیات لای موهایم مضطرب شده
عزیزم هم سرقت ادبی بود!»

که فرستادم‌اش به قصه‌ی بدون چتر

پایگاه اینترنتی سه­پنج، خود را «صدای مستقل ادبیات ایران» می­داند که چند سالی است به انتشار کتاب­های الکترونیکی همت گماشته است. از میان کتاب­هایی که سه­پنج دست به پراکنش آن­ها زده است، می­توان تعدادی را برگزید و آن­ها را طبق استانداردهای کیفی نشر و ادبیات مورد توجه قرار داد. «مُسری» نام مجموعه­ی شعری از مجموعه­ی آثار منتشر شده توسط این بنگاه نشر است که چاپ نخست ان، در اسفندماه 1389 به حوزه­ی ادبیات ورود کرده است. «مُسری» برگزیده­ی شعرهایی از الهام حیدری در فاصله­ی سال­های 1379 تا 1389 را شامل می­شود. این کتاب در پنجاه و یک صفحه مدون شده است اگرچه می­توانست کم­حجم­تر و گزیده­تر نیز باشد و از این رهگذر گزینه­ی بهتری برای خواندن ادبی را پیش نهد.
«کلمه در تو به نرم می­رسد
کلمه در تو به لحن
من در تو خروس
به ریزهای درشت
که ماهور می­شود      شور
و چای شیرین یا بوی داغی کاغذ»
این زبان­بازی­های کلمه، به شعر کمک نمی­رساند تا از ساحت افتادگی به جانب غایب از کلیت شعر پرتاب نشود. این­جا کلمه همان کلمه­ای است که باید به سان یک شیء زینتی عمل کند مگر این­که به­ناچار و از اتفاق شاعر، حضور دیگری را به هم رساند و این­گونه است که همین پراکنده­گویی­ها و گزینه­های زبان­آورانه، گاهی به اتفاق شاعرانه پهلو می­زنند که اگرچه این اتفاق، رویداد مبارکی است ولی مادام که زبان در شعر به اتفاق هرازگاهی بسنده کند و چون مائده به آن اندیشیده شود، نمی­تواند به شعر تشخص چیدمانی بدهد. شاعر گاهی مقهور بازی­های کلمه می­شود و این اغواگری در سطحی از بازی تمنا اتفاق می­افتد که گویی ضرورت شعر، به حاشیه رانده می­شود.
این حضور تمسک­جویانه به لوندی و طراری زبان، گاهی به تبار زیست تاریخ­مند زبان سرک می­کشد که می­تواند حضور عینیتی را یادآور شود که در شاعران این نسل به­نوعی قابل ردیابی است اگرچه دلیل این موضوع هنوز موهوم است. این عدم تبین و عدم تسلط، بر این مجرا حتا از سوی شاعر این روزگار، به تساهل و سهل­انگاری­ای دامن می­زند که گاهی هم درخشش خودبه­خودی­ای را در پی خواهد داشت ولی اغلب به­سامان نیست و شعر را از نمود شاعرانگی در آن خالی نگه می­دارد.
«در عکس­ها دوستم را دارد
در عکس­ها دوستت را داری
دست­ها از نیم­کاسه­های پشت پرده
دوست­ها را در می­آورند از شبکیه از شبکه­ها
در شبکه­ام مشخص است که
از دست­های تو دوستم نمی­آید»
شعر در زمانه­ی ما دچار چنان مسایل درهم­تنیده و گاه بی­ربطی است که نمی­توان همه­ی آن­ها را در یک بستر نقادانه مورد تحلیل قرار داد ولی آن­چه در این میان محرض به نظر می­رسد، سهل­انگاری از سوی کلیت مجموعه­ی درگیر در این میانه­ است درست همین زمان که شعر و وابسته­های شعری، نیازمند در نغلطیدن به جانب وانهادگی هستند، شعر وانهاده می­شود و این وانهادگی تنها از سوی مخاطب اتفاق نمی­افتد. نمونه­ی این سهل­انگاری را می­توان در انبوه دفترها و مجموعه­ی شعرهای پی­دی­افی سراغ گرفت که به هر دلیلی خود را پراکنده می­کنند. وقتی شاعر یک مجموعه، نسبت به شعر خود و فضای قرارگیری آن، برخوردی حرفه­ای ندارد، مسلم است که نمی­توان از مجموعه­های درگیر دیگر انتظار تناسب در رفتار را داشت. خارج از مساله­ی رسانه­ای شعر، این حوزه در پیشبرد و تکامل زبان نقش مهمی دارد و اگر به این نقش توجه نشود و یا بدتر از آن، خود حوزه­ی شعر دست به تخریب زبان­مندانه بزند، خود حکایت دیگری است. باید تذکر داد که در این­جا منظور از تخریب، درهم­شکستن زبان نیست و این مفهوم صرفن به از کار افتادگی زبانی به­واسطه­ی ضعف در تالیف اشاره دارد ولی اگر بخواهیم واقع­بینانه به شعر این روزها نگاه کنیم، خواهیم دید که این دوره­ی شعری پیشنهادهای خوبی برای تبار شعر فارسی دارد و می­تواند در بستر مناسب، چهره­های خود را معرفی کند.

در مصرف کلمه

«زن من بیا لحظه­ای مادرم باش
همان شکلی مادرانه­گی داشته باش
بگذار این بار من به بطن وجود تو برگردم
بگذار رحمت جایگاه امن من باشد.»
انتشارات گیلگمشیان به­تازگی و پس از مدت­ها کتاب دیگری را به کتابخانه­ی خود افزوده است. «زهیر» نام مجموعه­ی شعرهای ریحانه محمدی است که در شهریور 1391 در 165 صفحه توسط انتشارات گلیگمشیان، ناشر کتاب­های دگرباشان فارسی­زبان، به عرصه­ی ادبیات غیر رسمی پا نهاده است تا سویه­ی دیگری از ادبیات را نمایان سازد. این کتاب که با طرح جلدی از حمید پرنیان آغاز می­شود، پیشنهاد دیگری را پیش روی می­نهد تا شاید از این رهگذر بتوانیم با روند جدی­تری از گونه­ای از ادبیات روبه­رو شویم که هیچ جایی در حوزه­ی رسمی نشر ندارد اما باید دانست که این توانش ورود به حوزه­ی حرفه­ای، فقط به جسارت نیازمند نیست و ضرورت حضور نباید تنها به­دلیل شرایط بروز آن باشد. متاسفانه این نوع ادبیات نه­تنها هیچ جایی در حوزه­ی نام­برده ندارد بلکه از سوی بسیاری از حوزه­های غیر رسمی هم جدی گرفته نمی­شود. انتشارات گیلگمشیان که در ادامه­ی فعالیت نشر افرا در تورنتو مشغول به کار است، سعی دارد نوشتار دیگرگونه­ای را پیش کشد که شاید سال­ها در محاق مانده بود ولی به نظر می­رسد که این نوع نوشتار هنوز باید راه زیادی را سپری کند چراکه شرط بلوغ آن نه لزومن در دگرباش بودن آن بل در خود نوشتار، قابل ردگیری است. یکی از مسایلی که این نوع ادبیات را به خطر می­اندازد، خلط ساحت حرفه­ای ادبی با زانر زیستی مولف است به این معنی که نباید صرف نوشتار کوییر را با ساحت حرفه­ای متداخل دانست. باید متذکر شد که این اواخز، انتشارات گیلگمشیان نیز تا حدودی به این مسیر نظر داشته است چراکه نمودهای اثرگذاری چنین استراتژی­ای را می­توان در روند کاری این بنگاه نشر دنبال کرد ولی در کتاب «زهیر» اگرچه رگه­هایی از شکفتگی یک شاعر به چشم می­خورد بااین­وجود آن­چه پیش روست با رفتار شاعرانه در زبان همچنان فاصله دارد. شاید اگر یک دفتر کوچک­تر با وسواسی بیشتر تنظیم می­شد، می­توانست موفق­تر عمل کند.
«منتظر نشسته­ام که خشم تمام شود و جای خود را به بی­اعتنایی دهد
تمام نمی­شود اما
قرص و محکم جاگیر شده
خشمگین­ام و می­خواهم­ات
آن­قدر می­خواهم­ات که بشود دست دراز کنم پیراهنت را بکشم از بند رخت پرت کنم گوشه­ی حیاط»
نظر به این­که فرم نوشتار، ترفندهای کلامی و تصویری، امکان­های شاعرانه و حتا روایت­ها و چیدمان­ها در کتاب «زهیر» تکرارشونده و مستعمل هستند، لزومی به نظر نمی­رسد که تمام کتاب، مخاطب را به خوانش بکشاند آن­گونه که او را به این باور برساند که این مجموعه­ی نوشتارهای نام­گرفته به­عنوان شعر، شاعرانگی را در خود دارند ولی «زهیر» کتابی نیست که ریحانه­ی محمدی جوان را به­عنوان شاعر معرفی کند. نوشتارهای این مجموعه، بن­مایه­ی شاعرانه را در خود دارند ولی فقط حضور این بن­مایه نمی­تواند مخاطب را مجاب کند چراکه تلقی یک نوشتار در قامت شعر، صرفن به کشف و استخراج توان شاعرانگی از آن محدود نمی­شود و حضور این عامل تنها نقطه­ی آغاز کار یک شاعر می­تواند باشد. شاید اگر عرصه­ی ادبیات حرفه­ای چه از سوی نویسندگان، چه از سوی خوانندگان، چه از جانب منتقدان و اهالی ادب و چه با عنایت ناشران جدی گرفته شود، بتوان به ادامه­ی راه امید بست وگرنه این چرخه به همین شکل، به کار خود ادامه خواهد داد.

سرایت عرفان

«تو
با صورتی که گودال
آن را شبیه دیواری سوراخ
برجی عمیق کرده باشد
– پستان شور زمان در لب‌های مکان –
– و –
افتادن ستاره – –
نمی‌گذاری وحشت پا بگیرد
وقتی که نیش ساعت، حشوت را می‌گزید
– در زاویه؟ –
– شکاف داغ سه –
رعایت میعاد را نکرد
و بارها خیانت در شکل ابر
تکرار – می‌تواند با؟ – شد
اما انبوه برق
از قارچ‌های لرزان
تابیدن سایه‌های زین. ]»
محمدحسن نجفی، درست در مرز میان دهه‌ی موسوم به دهه‌ی هفتاد شعر فارسی و دهه‌ی پس از آن، دفتر شعر مصور خود را به کوشش نشر «تهران‌ صدا» منتشر کرد. «تشنگی از وسط» که در بیست و دو سالگی شاعر سطرهایش به کتاب‌های شعر فارسی افزوده شد، خارج از رفت و برگشت‌های مشهود میان تئوری‌های جدید و منطق کلامی کهن، خود را به‌عنوان شعری دارای تفاوت و پیشنهاددهنده معرفی کرد و شاعر خود را به‌عنوان نویسنده‌ی جوانی شناساند که دغدغه‌های شاعرانه‌اش در حوزه‌های متفاوت و مختلف به هم می‌پیوندند. او که تا به همین امروز در کار و تئوری صادره از خود، به زبان و کیفیت‌های آن اصالت می‌داده است، صرفن شعر خود را در این بند گرفتار نمی‌یابد بلکه اگر بخواهیم بنا بر قیاس پیشین به آن بپردازیم، گاهی در قامت شطح، زبان را در ورای تکنیک به بازی می‌کشد حتا اگر در همه‌جا موفق نباشد.
محمدحسن نجفی ورود شاعرانه‌ی خود را به ساحت حرفه‌ای، در پایان دوره‌ای با نمود کتاب تثبیت می‌کند که حضور و گسترش تکنیک و فلسفه در شعر فارسی، مصرانه به حرکت در سطح خود ادامه می‌دهد و اگرچه شاعرانی یافت می‌شوند که از این رهگذر، به سلامت گذشته باشند و هر آن‌چه در خدمت شعربودگی هست را در شاعرانگی خود ته‌نشین کرده باشند ولی شمار شاعرانی که چنین رویه‌ای را نیز در پیش نمی‌گیرند کم نیست. محمدحسن نجفی در این شرایط و درحالی‌که دهه‌ی پر افت و خیز هفتاد رو به پایان می‌گذاشت در راستایی حرکت کرد که شاید یکی از پیشنهادهای قابل بررسی برای ادامه‌ی شعر فارسی را به میان آورد. حالا او پس از گذشت شش سال از نشر کتاب نخستش، شعر بلند «عقل دور» را با رویکردی تجربی نسبت به ظرفیت‌ها و امکان‌های زبانی، به خواننده‌ی شعر فارسی ارایه می‌کند. در جای‌جای این شعر بلند، تلاش او برای بیرون کشیدن پتانسیل‌های خفته‌ی زبان نمایان است گویی با گشایش این امکان‌ها در نوشتار این شعر، می‌توان به متبین شدن آن‌چه «زبان دیگر» است دست یافت. در هر حال نجفی با حضور کتاب‌ها و نوشتارش و با زیست هر روزه‌ی شاعرانه‌اش، نمی‌تواند در تاریخ ادبیات معاصر به چشم نیاید، نمی‌توان «تشنگی از وسط» را ندید و نمی‌شود پیشنهادهای رفتاری زبان را در آن کتاب و در نوشتارهای بعدی شاعر نادیده گرفت.
«به پنجره شکستن دارد.
– بی بر نیست.
بر می‌دارد -.
بودش اگرچه تکرار است.
است‌اش تکه‌تکه.
بوی قفس تمام زبان‌اش را –
از دامن دانستن.
به ازدحام ندانستن
به سمت ساعت
– تبادر .سوزان معنا.
هذیان دقیق رعنا.
گیسو کمند.
صدف دندان.
ابرو کمان.»

قصه‌ی کلید

«و دکتر تا گوشی را بر می‌دارد
هنوز کس دیگری ست
و از بیماری‌ها زیاد نمی‌داند
همیشه اضطراب وقتی ریشه‌ی موهایم را می‌تکاند
و دندان‌هایم سوت می‌کشند
و اغلب
خسته‌ترم از این‌که حرف مهمی مانده باشد
خسته‌ترم
             و هر بار کسی نشده‌ام
و سیاه‌ترم از آسمان،
                             آسمانِ در عذاب
و دنیا میان کلمه می‌چرخد
و گیج می‌رود»
«خرابی‌ها و جراحی‌های ساده» با عنوان فرعی «گشودن پهلوی ریخت» عنوان مجموعه‌ای از شعرهای عباس حبیبی بدرآبادی است که توسط هادی محیط در یک مجلد گردآوری شده‌اند. این گزیده‌ی اشعار شماره‌ی چهارم از گزیده‌ی دفترهای ادبی است که توسط انتشارات نوید شیراز منتشر شده است. صد و هجده صفحه‌ی این کتاب در حالی پیش روی خواننده‌ی شعر قرار می‌گیرد که تاریخ درج‌شده در پایان هر شعر، بازه‌ی زمانی شش‌ساله‌ای را برای انتخاب شعرها دربر می‌گیرد. شعرهای انتخابی این کتاب، از سروده‌های شاعر در بین سال‌های 1372 تا 1378 را شامل می‌شوند. درست است که می‌توان سیر دگرگونی زبان، زاویه‌ی دید، جهان‌بینی و نوع برخورد با امکان‌های شاعرانه را در مسیر کاری عباس حبیبی بدرآبادی دید اما نباید این نکته‌ی دارای اهمیت را از نظر دور داشت که در هر حال هر شاعری جدای از رشد در حیطه‌ی کاری خود، با پتانسیل‌های خود شاعرانگی را نمود می‌بخشد و عباس حبیبی هم از این قاعده مستثنا نیست. با دقت و تمرکز بر یکی از المان‌های حاضر در روند شعری عباس حبیبی، می‌توان رویکرد او را نسبت به المان مورد بحث به چالش کشید و به این نتیجه‌ی مهم دست یافت که اگرجه هر المانی دچار سیلان می‌شود ولی در آغاز امر باید پتانسیل لازم را در ماده‌ی اولیه‌ی مورد استفاده از سوی شاعر داشته باشد.
شعر و روند تحول آن در میانه‌ی دهه‌ی هفتاد به سمتی رفت که هر شاعری که درگیر فضا شد، شاعرانگی خود و ظرفیت‌های برسازنده‌ی موقعیت شاعرانه‌ی خود را درون ظرفی ریخت که از آن، کودکان یکسان متولد می‌شد ولی با این وجود هم کودکان متولد شده‌ی شعر این شاعران، با هم تفاوت‌هایی داشتند که با تمرکز بر کارهای پیشین ایشان می‌توان دقیق‌تر به بسط این تفرق‌ها در زیست شاعرانه‌ی کمابیش متشابه پرداخت. عباس حبیبی هم از همان دسته از شاعرانی است که در آن موقعیت همینه‌ساز قرار گرفت ولی به چند دلیل، الزامن در آن موقعیت باقی نماند. یکی از دلایل با اهمیت در مورد شاعری چون حبیبی این می‌تواند باشد که او دوره‌ی شاعری خود را پیش از رهیافت به ظرف همینه‌ساز آغاز کرده بود و از این رهگذر، ماده‌ی خام وارد شده به ظرف از سوی این شاعر، توانست در کنش دو سویه با ایده‌ی راهگشای آن زمانی قرار گیرد. در هر حال، عباس حبیبی بدرآبادی از آن نام‌هایی است که شاید نتوان دهه‌ی هفتاد شعر فارسی را از او خالی یافت و بدون در نظر گرفتن ایشان از آن دهه و شعرش سخن گفت. این شاعر این روزها کتاب «گوش‌درد قرن چهارده هجری» را توسط نشر بوتیمار روانه‌ی بازار کتاب رسمی کرده است. درحالی‌که بازگشت به ادبیات سده‌ی آغازین هجری در شاعران فارسی‌زبان معاصر امیدوارکننده است و بیش از پیش به چشم می‌آید، عباس حبیبی هم رویکردی این‌چنینی را در دستور کار خود قرار داده است.
او شعر می‌نویسد و این خوب است.
«برای چه من مانده‌ام، من، از آن همه پرنده؟
خیابان پر از پر ریخته‌ی فرشتگان بود
حوصله را دو بال کودکانه می‌کشیدند
و من
که خیال را ملامت نمی‌کنم
                                      ورق می‌خوردم با باد
و نگاه‌هایم
                   خوابِ بال‌های نو بودند
… برای چه من مانده‌ام؟»

هیچ‌گاه به پشت سرت نمی‌نگری

«این شعر نیست منتقد محترم!
شعر
نیست.
و هیچ‌چیزش
با معیارهای شما نمی‌خواند
تنها می‌خواهد
افیون نه!
درمان باشد.
این سطرها
از جتگ آمده‌اند
انگار
انگار «لب لعل« و «طره‌ی یار» را
                                      زیر آوارها…»
دویست و بیست و نه صفحه از کتاب «بوسه و باروت» در پیش رو قرار دارد درحالی‌که شعری با نام «دعوا» سروده‌ی نیلوفر فولادی هم‌چون بیانیه‌ای سعی دارد هر گونه موضع‌گیری را در برابر نوشتار موجود، از هستی ساقط کند. این کار و نمونه‌هایی از این دست به‌ویزه در ادبیات معاصر ما کم‌سابقه نیستند، ولی پرسش این‌جاست که چرا باید مانیفست براعت داد و راه را بر هر گونه صحبتی پیرامون نوشتار پیش رو بست، آن هم با قرار دادن برچسبی به نام «دعوا»؟ آیا صرف ابزار قرار دادن ِنوشتار و زبان توسط نویسنده به‌منظور پرداختن به امری والاتر و صرف این‌که این نوشتار خاصیت درمانی دارد یا به بحران خاصی اشاره می‌کند، متن را از ساحت شاعرانگی به زیر می‌کشد و یا مسئولیت حرفه‌ای شاعر را به تعویق می‌اندازد یا به‌کل از میان بر می‌دارد؟ مگر نه این‌که شعر حتا اگر ابزاری در دست مبارزان حق‌طلب و مدافعان حقوق خلق باشد، باید بتواند تاثیرگذار و واجد نیروی برانگیزاننده باشد؟ پس چرا به بهانه‌ی جایگاه ثانویه‌ی اهمیت شعر در مقایسه با هدف والایی که فکر می‌کنیم موجود است، تا می‌توانیم مسئولیت را نسبت به شعر و مختصات آن از خود دور می‌کنیم و خود را نسبت به پاسخ‌گویی به مخاطب و به‌ویژه منتقد مبرا می‌دانیم؟ این کدام گریزگاه است که مدام در حال توجیه آن هستیم؟
«بوسه و باروت» شعرهای نیلوفر فولادی و عابد توانچه را در خود جای داده است و به‌نظر می‌رسد که ناشر مجموعه، خود شاعران هستند. صفحه‌بندی کتاب، ساده و پاکیزه است و چشم را به زحمت نمی‌اندازد. به‌جای طرح جلد با نقاشی‌ای روبه‌رو می‌شویم که یکی از کودکان کار به نام دین محمد آن را کشیده است. جدا از این‌که شعرها بیش از هر چیزی که ماهیت شاعرانه داشته باشد، بیشتر برون‌ریزی احساسات و اندیشه‌های شورانگیز هستند، خارج از این‌که این مجموعه‌ی نوشتار تا چه اندازه ارزش ادبی و زیبایی‌شناسی دارد، باید به این نکته توجه کرد که این نوع نوشتار اگرچه لزومن در ساحت شعر نمی‌گنجد، ولی به گواه نوشتارهای از این دست که از دهه‌های پیشین به جای مانده‌اند، می‌توانند لحظه‌های پر آشوب و تشویش نسلی را روایت کنند که فرزندانی این‌چنین سعی در ثبت آن دارند، ولی نباید از نظر دور داشت که این ثبت تاریخی می‌تواند مانند «ظل‌الله» یا «سرودی در نتوانستن» هم باشد و در عین حال رسالت تاریخی خود را نیز بر عهده گیرد.
«وقتی ایستاده‌ای
به جلو که می‌نگری
تنها دو گام به جلو
دیوار است
وقتی می‌خوابی
به پهلو که می‌نگری
دستت را که دراز کنی دیوار است

در زمین مسابقه

«بوکوفسکی را وقتی کشف کردم که یک‌دسته‌ از شعرهایش، جمع‌آوری‌شده از اینترنت را به جنوب بردم، به بوشهر، جایی که حدود یک سال پیش نشستم و برای اولین‌بار در زندگی‌ شعرهای بوکوفسکی را ترجمه کردم. نه به امید چاپ یا هر چیزی دیگر، فقط دوست داشتم این شعرها را ترجمه کنم. حدود دو هفته در هوای دم‌کرده‌ی جنوب و در فضای سربازی مشغول بودم، بیشتر عصرها شروع می‌کردم و تا آخرهای شب دفتر جلویم باز بود و تند تند می‌نوشتم. این اولین‌بار از چهار باری بود که شعرهای بوکوفسکی را به‌صورت پراکنده در طول این سال کار کردم.»
آن‌چه از نظر گذشت، گوشه‌ای از مقدمه‌ی مترجم کتاب «ناخدا برای ناهار بیرون رفته و ملوان‌ها کشتی را در اختیار گرفته‌اند» نوشته‌ی چارلز بوکوفسکی است که در زمستان 1388 توسط انتشارات گردون منشتر شده است. مصطفا رضیئی مترجم جوان و پرکاری است که مقدمه‌های جذابی برای کتاب‌هایش می‌نویسد، آن‌طور که شرح او بر آغاز ماجرا تا همین‌جا که کتاب در دسترس خواننده است، خود حکایتی است که از زبان او شنیدنی‌تر می‌نماید. ترجمه‌ی نامه‌های بوکوفسکی، با عنوان بلندبالای خود، نخستین کتاب از مجموعه‌ی کتاب‌های اینترنتی گردون است که در 188 صفحه، دربرگیرنده‌ی عکس‌هایی از بوکوفسکی، به‌اضافه‌ی یادداشت مترجم، شناختنامه‌ی چارلز بوکوفسکی، نوشتاری با عنوان درباره‌ی ریاضیات عشق و راه، همچنین متن اصلی کتاب با عنوان «ناخدا برای ناهار بیرون رفته و ملوان‌ها کشتی را در اختیار گرفته‌اند» که مجموعه‌ی نامه‌های او با محوریت مشاهده‌ی نویسنده از مسابقه‌های اسب‌دوانی است و در واقع سطح رویی روایت را تشکیل می‌دهد و همین‌طور در پایان با کتابشناسی مبسوط فارسی و انگلیسی، نمونه‌ای استاندارد از یک کتاب الکترونیکی است که امید می‌رود کتاب‌های سایبری دیگر هم با همین کیفیت در اختیار خوانندگان فارسی‌زبان قرار گیرند. بهتر است در پی بالا رفتن استانداردهای نسخه‌های سایبری و ورود افراد حرفه‌ای و دارای تخصص‌های لازم به حوزه‌ی نشر دیجیتال، به‌دنبال راهکار بگردیم چراکه تاکنون چیزی جز نسخه‌های تکه‌پاره‌شده‌ای از آثار بزرگان را در اختیار نداشته‌ایم، همان‌طور که اگر مترجم کتاب حاضر هم راضی به نشر این کتاب در دستگاه رسمی می‌شد و اگر از سد سانسور هم می‌گذشت و در نهایت این کتاب هم به شکل متعارف خود به دست مخاطب می‌رسید، دیگر چیزی از ادبیات بوکوفسکی باقی نمی‌ماند.
چارلز بوکوفسکیِ پر کار، نویسنده‌ی زیرزمینی و ملک‌الشعرای قشر فرودست آمریکا، در شعر و نثر خود، محیط فاسد شهرنشینی‌ جامعه‌ی طبقه‌‌ی پایین آمریکا را به نمایش می‌گذاشت. او به‌عنوان قهرمانی آیینی، به تجربه‌های شخصی، احساس و خیال‌پردازی در کارهایش تکیه می‌کرد و اغلب زبانی صریح و تصویرهایی خشن و جسمانی را به کار می‌برد. نخستین دفتر شعر بوکوفسکی، «گل‌ها، مشت‌ها و شیون دام‌ها» کلیتی از ادامه‌ی راه او را نشان می‌دهد. در واقع بوکوفسکی در این دفتر، فشرده‌ای از آن‌چه را پیش چشم گذاشته است که در آینده در کتاب‌ها و نوشته‌های بعدی گسترش خواهد داد. نکته‌ی مهم‌ و مشترک در کارهای او، حس بودن در دنیایی متروک و رهاشده است که همراه با حس ویرانی به شعرهای آزاد او راه پیدا می‌کند و در پوچی‌های زندگی مخصوصن در رابطه با مرگ پراکنده می‌شود. به عقیده‌ی توماس آن ادواردز، بوکوفسکی در برابر ادعاهایی که ما در مورد موجودی والا ارایه می‌دهیم، به‌طور تحقیرآمیزی در مورد بی‌فرهنگی می‌نویسد. بوکوفسکی نژاد بشر را در خباثت و تقلب و اصلاح یک موقعیت عالی می‌بیند و کسانی را که در فکر نویسنده‌شدن هستند، فرا می‌خواند تا بروند در جایی قرار گیرند، که فریب حقه‌‌های ضعیف و کثیف بازی بقیه را نخورند. «خیلی زیاد سیگار می‌کشم، خیلی زیاد می‌نوشم، اما نمی‌توانم خیلی زیاد بنویسم، همین‌طوری پیش می‌رود و من بیشتر می‌خواهم و می‌آید و با ماهلر قاطی می‌شود. بعضی‌وقت‌ها باید جلوی خودم را بگیرم. می‌گویم، یک لحظه صبر کن، برو بخواب یا به 9 تا گربه‌ات نگاه کن و روی کاناپه کنار زنت بنشین. تو یا سر مسابقه‌ای یا سر مکین‌تاش. و بعد متوقف می‌شوم، روی ترمز فشار می‌دهم، کار کوفتی را پارک می‌کنم. بعضی آدم‌ها برایم نوشته‌اند که کارهایم به آن‌ها کمک کرده تا به زندگی‌شان ادامه بدهند. به خود من هم همین کمک را کرده است. نوشتن، اسب‌ها و 9 تا گربه‌ام.»

و در ادامه‌ی خود

«یک نفر بیرون پنجره
موهایش چسبیده بر آسفالت
نگاهش خیره از قرمز پرچم می‌شود خورشید
از این خیابان به آن خیابان رفتن که شناسنامه نمی‌خواهد
جرأت داشته باشی و
رنگ از رنگت اگر نپرد
با گلوی سوراخ هم می‌شود     حرف‌ها زد.»
«ژاندارک در تهران» یکی از شعرهای مجموعه‌ی «از این شاخه به آن شاخه» است که توسط مهرداد عارفانی بر روی اینترنت قرار گرفته است. کتاب عارفانی، شعرهای او را در فاصله‌ی سال‌های 1379 تا 1389 در خود جای داده است. او خود این شعرها را «شعرهای تبعیدی» می‌نامد و در زیر عنوان کتاب، به این موضوع اشاره کرده است.
عارفانی یکی از شاعران چند رسانه‌ای است. این معنی‌اش این نیست که او شعرهای چندرسانه‌ای می‌نویسد و به‌صورت مولتی‌مدیا از امکان‌های فضای وب استفاده می‌کند، بلکه او تنها از امکان‌های رسانه‌ای مختلف در شکل کلاسیک آن‌ها و امکان‌بودگی پیشین و قابل انتظارشان سود می‌برد تا از کم‌خوانی ِمردم ِفراری از کتاب، به‌سوی کنجکاوی آن‌ها به‌جانب تصویر و فایل‌های شنیداری به گونه‌ای حرکت کند که فقط این امکان‌ها را در شمایل تختشان به کار برد. او در یوتیوب همان شعری را می‌خواند که فایل ام‌پی‌تری آن را برای دانلود گذاشته است و آن فایل هم درست همانی است که می‌توان از روی کتاب خواند یا روی کاغذ نوشت. عارفانی نیز چون بسیاری از شاعرانی که در فضای مجازی زیست کرده‌اند، سعی دارد با تئوری‌پردازی در جمع‌های چندتایی شاعران هم‌رده، به هویت‌سازی و تعیین ساختاری بپردازد که با تکیه بر آن، بتواند حضور خود را دوام بخشد. البته او با تعداد زیادی از این شاعران از آن جهت تفاوت دارد که تئوری را می‌شناسد و به فضای شعر در سطح خود و بنابر دیدگاه شخصی‌اش آشناست.
او هم مانند خیلی‌های دیگر که در شعر دستی دارند و از سویی با تئوری‌پردازی و نقد نیز درگیرند، آن چراکه در تئوری‌پردازی‌هایش می‌گوید و می‌نویسد، به خوبی در شعر خود پیاده نمی‌کند. اگرچه لزومن این دو همیشه در راستای هم حرکت نمی‌کنند، ولی از آن‌جایی که در حوزه‌ی شعری ما جای منتقد به معنای واقعی خود خالی است، این بار را بر دوش خود شاعران می‌گذارند و به این شکل حوزه‌ها مخلوط می‌شود و حتا شاعر اگر نخواهد هم به تئوریسین تبدیل می‌شود. این‌که یک شاعر باید بر قلمروی فعالیت خود مسلط و دانا باشد، هیچ شکی نیست، این‌طور نیست که او به صرف دانایی و کارایی در این حوزه، جدای از اظهار نظر و تولید اندیشه، هموازه بار منتقد را نیز به دوش بکشد. دقیقن به همین دلیل است که وقتی با مهرداد عارفانی و یا شاعران دیگر، در ساحت‌های گوناگون مواجه می‌شویم، معمولن با دو فرد در دو جایگاه و دو رویکرد متفاوت رویارو خواهیم بود. واقعیت این است که گروهی از افراد درگیر در این حوزه، به‌دلیل شیفتگی نسبت به شاعرانگی، بیشتر به‌جانب شعر می‌شتابند تا به عرصه‌ای که بیشتر به آن تعلق دارند. باید دید، کسانی چون مهرداد عارفانی درنهایت با کدام چهره‌شان در ادبیات خواهند ماند و به این گستره غنا خواهند بخشید.
«که از یاد برده‌ام
برای همین هر روز کشته می‌شوم یا زیر چرخ‌های این کامیون
یا روی ریل خوابم می‌برد
یادت هست
سربازانی که از ریل سر خوردند و رفتند و نیامدند
روی سنگ‌دانه‌ها علف شدند؟»

نیامدم که بمانم

یغمای گلرویی ترانه‌سرا را کمتر کسی است که نشناسد. اگر هم شناخت بیشتری لازم باشد، می‌توان به یاری فضای مجازی، سری به وب‌سایت شخصی او زد و هر آن‌چه را که باید در مورد او دانست. شاید بهتر باشد بگوییم هر آن‌چه که گلرویی ضرورت آگاهی‌اش را تشخیص داده، در این وب‌سایت وجود دارد. از جمله داده‌های موجود در این وب‌سایت، مجموعه‌ی شعری با نام «گفتم بمان! نماند…» است که بیست و پنج شعر را در خود جای داده است.
یغما از نسل پنجاه است که چون هر پنجاهی دیگری، با نابه‌سامانی‌های سال‌های انقلاب، جنگ و اصلاحات تا به این‌جا پیش آمده است. او هم چون بسیاری دیگر زندگی شخصی‌اش به تاریخ کشورش گره خورده است. اگرچه یغما خود را در وب‌سایت شخصی‌اش با عنوان‌های شاعر، ترانه‌سرا، نویسنده، مترجم، فیلمنامه‌نویس و عکاس مورد خطاب قرار داده است، ولی کمابیش همه‌ی ما او را با ترانه‌هایش می‌شناسیم. هرچند آقای گلرویی بیشتر می‌پسندد مردی هزارچهره به چشم آید.
درهرحال، او نخستین تجربه‌هایش در حوزه‌ی زبان را با شعر پیش برد و نخستین مجموعه‌ی شعر او با نام «گفتم بمان! نماند..» در سال 1377 به چاپ سپرده شد و حالا هم نسخه‌ی الکترونیکی آن در دسترس مخاطب قرار دارد. مجموعه‌ای که هرچه زیر و رویش کنی نمی‌توانی یک شعر با استانداردهای حداقلی بیابی تا به خواننده‌ی این سطرها بگویی، این نمونه از شعرهای یغما گلرویی واجد شاعرانگی است.
کم نیستند ترانه‌هایی که هرازگاهی از یغما زیر لب زمزمه می‌کنیم و موجب می‌شوند تا او را به‌عنوان ترانه‌سرایی حرفه‌ای در سطح خود تحسین کنیم، ولی چه می‌شود که هرکس دست به قلم دارد یا شعر را در جوانی آزموده است، اگر این صاحت برای او نیست آن را رها نمی‌کند و مصرانه بر شاعربودگی پای می‌فشرد؟ در این مجال صحبت بر سر ورود به شعر است و این‌که چه مولفه‌هایی یک شاعر را حرفه‌ای می‌سازد و از سوی دیگر، چگونه است که نام و آوازه، بی‌اجازه‌ی استانداردهای شعری، همه‌کس را دعوت به جرگه‌ی شاعران می‌کند.سطح رقیقی از رمانتیسیسم خام‌اندیشانه به‌اضافه‌ی دایره‌ی واژگانی کم‌مایه، با سطربندی‌های مبتدی و روایتی خطی که به خاطره‌نویسی و عاشقانه‌نویسی پهلو می‌زند، خود را چون وهمی نوستالژی‌زده در سرتاسر این دفتر شعر پخش کرده است. اگرچه با نگاهی به چند مجموعه‌ی شعر دیگر گلرویی چون «مگر تو با ما بودی!؟»، «این‌جا ایران است و من تو را دوست می‌دارم» و «دیوارنوشته‌های انفرادی» و آثار دیگری از این دست، می‌توان به این نتیجه رسید که کمابیش خرده‌گیری‌هایی که به مجموعه‌ی نخست وارد است، درباره‌ی مجموعه‌های بعدی هم صدق می‌کند.
سنت شعر فارسی زبان‌زد هر گوشه‌ای از جهان است و هر ایرانی شاعرانگی را سرشته در خون و رگ خود می‌داند، ولی میان شعرواره‌های دلتنگی و عاشقانه‌های لحظه‌ای و شعر حرفه‌ای تفاوت بسیار است. فضای بیمار نشر و تاسف‌بارتر از آن، مجموعه‌ی کم‌مایه و خموده‌ی اهل ادب و منتقدان، این فرصت را فراهم می‌آورد تا بدون هیچ بازدارنده‌ی مثبت و یا منفی، هر فرد در هر جایگاه اجتماعی، دفتر یا دفترهایی را به نام خود منتشر کند که البته انگار به جایی هم برنمی‌خورد چراکه چشم تیزبین و عقل و قلم آزموده‌ای نیست تا این فضا به همگونی یک فضای پویای ادبی برسد. مساله‌ی دیگر تفاوت بین ترانه و شعر است. باید این نکته را در نظر داشت که هر کدام از دو حیطه‌ی ترانه و شعر جایگاه منحصر به خود را دارند و اگرچه در مواردی به هم پهلو می‌زنند و گاهی از شعر به‌عنوان متنی با قابلیت ترانه استفاده می‌شود، ولی نباید این قضیه را دور از نظر داشت که در هر صورت این دو حوزه واجد قابلیت‌های مختص به خود هستند. شاید یک شاعر بتواند یک ترانه‌سرای خوب هم باشد و یا یک ترانه‌سرا شاعر هم باشد، ولی این همیشه صادق نیست. گرچه قرار نیست مرزی برای کسی قائل شد، ولی بازدارنده‌های خودبه‌خودی هر صنف هنری می‌توانند کنترل‌کننده‌های خوبی برای کیفیت باشند.
این‌طور به نظر می‌رسد تا آن‌زمان که نسبت به چنین رویه‌ای روادار باشیم، هر روز به تعداد این کتاب‌ها افزوده می‌شود و به این‌گونه نمی‌توان به آینده‌ی شعر امید بست.