در آغوش باد

«مادر جون امروز صبح آمد. دیشب وقتی نتوانستم برایش توضیح بدهم که چرا اسکندر شب تولدش پیداش نشده، بالاخره ناچار شدم مطلب را بهش بگویم. در بیست و سه سال گذشته این تنها شب سال است که نشده اسکندر با او نگذرانده باشد. شب تولدمان ما هر سه تا همیشه مال او بوده‌ایم .این جزیی از قراری بود که چهارده سال پیش با بابا گذاشت، روزی که قبول کرد از همه‌چیز چشم بپوشد، حتا از ما.  بابا به روز تولد و این‌جور حرف‌ها اعتقادی ندارد. می­گوید این‌ها همه‌اش خاله‌زنک‌بازی است. این است که چشم پوشیدن از شب تولد ما برای او گذشت بزرگی نبود.» متولد بهمن‌ماه 1319 یکی از تاثیرگذارترین نویسندگانی است که ادبیات فارسی تا کنون به خود دیده است. بهمن شعله‌ور را هنوز می‌توان با ترجمه‌های او از «خشم و هیاهو» و «سرزمین هرز» به یاد آورد. نخستین رمان او با نام «سفر شب» او را راهی سرزمینی دیگر کرد. «بی‌لنگر» آخرین رمان او هنوز اجازه‌ی نشر در ایران ندارد ولی کم‌تر کسی در دنیای ادبیات از تاثیر او بر این حوزه بی‌خبر است. نمی‌توان از داستان‌نویسی فارسی سخن گفت و از بهمن شعله‌ور سخنی به میان نیاورد.
بهمن شعله­ور در رمان­هایش خواننده را از لحاظ روحی درگیر می­کند هر چند اگر تمام توصیف‌ها و اوج و فرودهایش گیرا نباشند. در رمان‌های او نقاب آدم‌ها به کنار می­رود و آدم­ها در هر نقشی که هستند، زبونی خود را در مواجهه با موقعیتی آشکار می­کنند که برای ایفای نقش­هایشان آماده­اند. در رمان «بی‌لنگر» راوی روایت خود را از نوجوانی و یک ماجرای تراژیک شروع می­کند. پسر رییس دیوان عالی کشور و برادر کوچک یک چریک که زیر شکنجه کشته شده و جسدش به رودخانه انداخته شده است در یک بازجویی حضور می‌یابد تا از آن‌چه که بر تن و روح برادر رفته است آگاه شود. شعله‌ور شاید در این توصیف‌ها به شکلی اغراق‌آمیز به روایت آن‌چه بر برادر بزرگ‌تر رفته می­پردازد و شاید می‌خواهد از این بازجویی برای ماجرای پسرک شانزده‌ساله نقطه‌ی اوجی بسازد چراکه پس از آن ماجراست که فرود او آغاز می­شود و سفر در دنیای سرگشتگی را در پیش می‌گیرد. در رمان «بی‌لنگر» به ابعاد وسیعی از بازی­های زبانی می‌توان اشاره کرد گو این‌که نویسنده می‌خواهد قدرت را در بازی با کلمه‌ها به خواننده‌ی خود بنمایاند. این موضوع به‌خصوص در دو فصل نخست نمود بیشتری دارد و زبان و تکنینک‌های زبانی که بدون شک سال‌ها به روی آن زحمت کشیده شده است، قدرتمند ظاهر می‌شوند. پسرک شانزده‌ساله‌ای که هرگز نتوانسته است با مرگ برادر کنار بیاید و در سال‌روز مرگ برادر خبر درگذشت مادر هم به او داده می­شود، تصمیم می­گیرد به سفر ادیسه‌وار خود پایان دهد و به سرزمین مادری بازگردد و این‌چنین است که «بی‌لنگر» روایت سرگشتگی‌های نسل دهه‌ی چهل را به تصویر می‌کشد. زبان، آشفتگی زمانی، گشودن ماجرایی که در زمان کوتاهی اتفاق می‌افتد و تغییر در نظرگاه از دفترچه‌ی خاطرات به روایت نویسنده‌، رمان را جذاب و پر کشش کرده است. تمثیل‌های نویسنده در فرم، محتوا، در بیانیه‌ها و تک‌گویی‌ها که رابرت رید در مقدمه‌ی رمان به آن اشاره کرده است، رمان بی‌لنگر را در دریای نه‌چندان وسیع رمان‌نویسی فارسی رها می‌کند.
بی‌لنگر روایت یک مهاجرت اجباری است. روایت آدم مهاجر و سرگردان در خود که هیچ‌کجا برایش خانه نمی­شود. برادرش مرده، پدرش را از دست داده و حالا مادرش هم از دست رفته است. رمان بی­لنگر تسلسل کلمه‌هایی است که بی‌وقفه ‌روایت می­کنند. آن‌ها از نسل مهاجر و بی‌خانه‌ای می‌گویند که هنوز چمدانش را زمین نگذاشته است. بهمن شعله‌ور، درباره­ی رمان بی­لنگر چنین می­گوید که «امروز آن‌قدر درباره‌ی خودم می‌دانم که به جست‌وجوی آمریکایم بروم. برای جست‌وجو به آن‌جا برمی‌گردم که آغاز سفرم بود، جایی که از قافله عقب ماندم، جایی که خودم را گم کردم. با دست خالی به آمریکا آمدم و آن را با دست خالی ترک می‌کنم. وقتی برگشتم، با آغوش پر برخواهم گشت و وقتی بانوی چراغ‌دار در بندر نیویورک به من گفت خسته‌هایت را، گرسنه‌هایت را، فقرایت را به من بده، من ازشان نگهداری خواهم کرد. من خواهم گفت نه، بانوی من! تو خسته‌هایت، گرسنه‌هایت، فقرایت را به من بده. من ازشان نگهداری خواهم کرد. این‌بار با آغوش پر برگشته‌ام»