ولی می‌رویم برای انقلاب

«روزی می‌رسد
که دنبال شهری بگردی و پیدای‌اش نکنی
دنبال روستا بگردی و پیدای‌اش نکنی
جنگل را پیدا نکنی، رود را پیدا نکنی
آغوش زنت را پیدا نکنی
حتا دنبال خودت بگردی و پیدا نکنی
گوش‌هایت را پیدا نکنی
چشم‌هایت را پیدا نکنی
هیچ‌جا نروی، چون تمام راه‌ها به مرگ ختم می‌شود
در جا نمانی چون آن‌حا مرگ حاضر است
بهتر است جایی مخفی شوی
جایی که سربازها نباشند
مردم نباشند
آزمایشکاه‌ها نباشند
کارخانه‌ها نباشند
جایی که هیچ‌کس عجله نداشته باشد
بازجویی‌های سخت نباشد
قراردادهای جنگ نباشند
پیمان‌های صلح نباشند.
بهتر است جایی بروی که بچه‌ها روی زمین می‌دوند
جایی بر زمینی
که میان توده‌ابرهای مهلک معلق نباشند.»
این شعر را از مجموعه‌ی «از شاعران ناشناس» خواندیم. مجموعه‌ی «از شاعران ناشناس» با ترجمه‌ی نفیسه نواب‌پور، در پاییز 1389 توسط «خانه‌ی شاعران جهان» به خوانندگان عرضه شده است.
نفیسه نواب‌پور در مقدمه‌ی کتاب خود چنین می‌گوید که شعرهای این مجموعه شاید ارزش ادبی نداشته باشند، اما ارزش این شعرها به ناشناس بودن شاعران و حضورشان در خیابان‌های پاریس است.
و خیابان‌های پاریس درست همان‌جایی است که می‌توان صدای گام‌های انقلاب را از آن‌سمت شنید، البته شاید در گذشته چنین بوده است، ولی هنوز هم این فرانسه است که نطفه‌ی هر انقلاب را به بیضه می‌نشیند.
شعرهای این مجموعه را دانشجویان و کارگرانی سروده‌اند که در جریان‌های اعتراضی مِی شصت‌وهشت حضور داشتند و تمام آن ساعت‌ها و دقیقه‌ها را در کنار هم تجربه کردند.
درست چهل‌وچهار سال از مِی 1968 می‌گذرد، ماجرای مِی 68 در همان شهری که هیچ‌گاه نمی‌خوابد و هیچ‌گاه چراغ‌های آن خاموش نمی‌شود اتفاق افتاد؛ شهر کافه‌ها و روشنفکرهای بی‌حوصله و شراب‌های کهنه و همان پاریس سرخوشی‌ها و شادخواری‌ها و پاریس، همان شهری که همیشه خبر از رویدادی دیگرگونه می‌دهد.
پس از جنگ ویتنام و کشته شدن مارتین لوترکینگ، مبارز آمریکایی و در جریان عطش همیشگی آزادی، جنبش مِی 1968 با همیاری دانشجویان و بدنه‌ی جنبش کارگری، با ماهیتی چپ‌گرایانه در دل اروپا شکل گرفت. این جنبش با نارضایتی‌های دانشجویان نمود پیدا کرد، ولی پس از مدتی سایر بخش‌های اجتماعی به آن پیوستند و پیکره‌ی جنبش را شکل دادند و بعد هم در کشورهای دیگر گسترده شد.
پیش از مِی 1968، بیکاری فزاینده، کارگران را نگران کرده بود. درصد بیکاری آن‌قدر بالا رفت که صدای ژرژ پمپیدو نخست‌وزیر آن روزگار فرانسه را هم در آورد. اعتصاب‌های کارگری از کارخانه‌ها شروع شدند و خود را به قطارها، متروها و اتوبوس‌ها رساندند و پس از آن در هرجایی که بشود اعتصاب کرد، پخش شدند. نخستین اعتصاب عمومی شگفت‌انگیز در تاریخ جنبش کارگری فرانسه، همه‌جا را در نوردیده بود و در عمل، زیست اندام‌واره‌ی حاکمه را از کار انداخته بود. تمام این‌ها آغازی برای آفرینش در خیابان و کوچه و بر روی لب‌ها و به هر شکلی که می‌توانست و باید بود.
«عضو هیچ حزبی نیستم
بیست‌ساله‌ام
دندان‌درد دارم
سردرد دارم.
باتوم خورده به سرم،
زیاد.
دیشب دو یا سه روزنامه‌ی انگلیسی خواندم.
اثر جوهرهای خشکیده‌ی دژخیمان بود.
روی تن زیر بیست‌ساله‌ها.
…»